آزادی و تفسیر

مقدمه: به نظر دیلتای همه علوم انسانی، در سطحی بنیادین، درگیر مسئله هرمنوتیک تفسیر کلام انسانی هستند. فهم انسان ها به معنای فهم کلام فرهنگی آنهاست.-و این تنها متون را در بر نمی گیرد، بلکه اشکال متنوع هنری و کنش ها(فرهنگ تاریخی به طور عام) را نیز شامل می شود. بر خلاف پژوهش علمی در جهان  طبیعی، پژوهندگان  علوم انسانی نمی توانند خود را از معادله کنار بکشند. برای فهمیدن انسان باید انسان بود.- این تقریر دیگری است از دور هرمنوتیکی. (مارکاریک،۱۳۹۵، ص ۴۶۲)

قدری پیش از این که سراغ خود آزادی از دیدگاه کانت، ایزا برلین و گادامر و نهایتا شاعر ژاپنی، باشو برویم، همین طور به طور عمومی و کلی در مورد خیابان حرف بزنیم:

خیابان هم می تواند عرصه جولان فرهنگ مردمان باشد. خود را باید خیابان فرض کرد تا از عبور و مردم چیز ها اموخت… مردمی که ار کنار ما در خیابان رد می شوند برای خودشان فرهنگی دارند و با کلام فرهنگی خود با ما ارتباط برقرار می کنند. خیابان هم برای انها معنایی خاص دارد. تفسیر انها نیز از خیابان مهم است و می تواند تفسیری خاص باشد. ما در طول روز ممکن است در مورد خیابان هم باهم حرف بزنیم حتی ممکن است به هنر متوسل شویم تا منظور خود را به دیگران در مورد پرسه در خیابان، حالی کنیم. در خیابان می شود به آزادی هم فکر کرد و تفسیر هر کس هم از متفاوت با دیگری می باشد.

عصر امروز، رفتم به خیابان، مناظر متعددی را از پیش چشم گذراندم. ابتدا از کنار خانه ای ویران شده می گذشتم، چیزی از آن باقی نمانده بود. شاید چیزی هم زندگی بعضی شهرنشین ها با این فشار زندگی باقی نمانده باشد و این ویرانه تجسمی از زندگی آنها باشد در کنار خیابان…پرسه را ادامه دادم: بعد از کنار کوچه ای گذشتم. یک سکه ای روی زمین افتاده بود. سکه ای که باید دست به دست می شد تا بالاخره به صاحب یک سوپر مارکت یا یک نانوا برای خرید نان و یا شخص دیگری می رسید…حالا دیگر از دور زندگی شهری خارج شده است و روی زمین افتاده است. این ها همه صحنه های تکراری هستند: اما من در این صحنه های تکراری چیزی برای حل مساله ذهنم پیدا نمی کردم. زندگی شهری در بعضی کلان شهر ها خیلی قابل حدس است. حال به سراغ خیال می رویم: مثلا چرا هیچ قایقی از خیابان های اطراف نمی گذاشت و البته این مساله ذهن مرا به مخاطره انداخته بود؟!…والا گذر این قایق از خیابان های اطراف نیاز مند این است که مثلا حداقل شما بتوانید روی دیوار ها نقاشی قایقی را بکشید و با هنر و خیال خود، اسباب عبور قایقی را در خیابان فراهم کنید…توسعه خیال نزد شهروندان در فضای شهری می تواند آرامش را بهتر تبادر کند. این مساله نیاز به برنامه ریزی دارد. صحنه های خیال انگیز در شهر باعث می شود تا شهروندان بیشتر با هم هم کلام شوند و نفس راحتی از فشار روزمره بکشند…تفسیر آن ها از چیزی که خیال انها را بر می انگیزد باعث می شود تا تمرین کنند که در مورد شهروندی بیشتر حرف بزنند…در غیر این صورت همین طور مناظر خشک و خالی به درد نمی خورد…

بگذریم… شامگاه بهاری منتظر من است. اما موضوع مربوط به آزادی چه می شود؟ حاصل این نبرد در تردید ذهن چه می شود؟ تردید در مورد پیدا کردن معنی آزادی. نیلوفر آزادی مرا به خود فرا می خواند، نیلوفری که عصرگاه امروزش در هوای انتظار گذشته است. انتظار برای پیدا کردن یک معنای خاص و تازه کشف شده. به آزادی. می اندیشم وقتی آدمی به آنچه جهان به او داده خرسند است. آزادی در قناعت است. آزادی که ریشه در درک ما از زمان دارد. می فهمیم که صبر و گذشت زمان می توانند ما را برای دستیابی به قناعت و در نتیجه آزادی هدایت کنند. این طوری برای دریافت حقیقت آماده می شویم. کنار خیابان دو جوان گیتار می زنند، می خواهم از آنها بپرسم که معنی آزادی به نظر آنها چیست؟

در مقاله درباره ذات حقیقت ، هایدگر وحقیقت را چنین توصیف می کند: “ذات حقیقت ، آزادی است”.

این عبارت تا حدود زیادی غیر منتظره و به لحاظ عصبی تحریک کننده است. هایدگر نمی خواهد این عبارت ساده و پیش  پا افتاده را بیان کند که “آزادی حقیقت است” . به این معنا که آزادی واقعیتی غیر قابل انکار است و باید وجود ان را به منزله یک حقیقت یا واقعیت به رسمیت شناخت بلکه وی از رابطه ” ذات حقیقت” با “آزادی” سخن می گوید و صراحتا بیان می دارد  که حقیقت در ذات خویش همان آزادی است. اما این سخن به چه معناست؟(عبدالکریمی، ۱۳۸۴)

نوعی شیفتگی در عالم اطراف ما وجود دارد که این راز را برای ما حل کند. حال از هر دریچه ای می توان به این راز نگاه کرد؟ این که آزادی چیست؟ آزادی شاید آموختن در مورد مکان ها و زمان ها باشد. با روش زندگیمان در خیابان ها، با روش قدم زدن ما در پاساژ ها و در نهایت برابر نوعی تابش قرار گرفتن. این روش هم می تواند ما را تا جایی برساند. هر جا که ما می رویم مکان آنجا به ما می تابد، معنی خاص خود را به ما می دهد ما هم با آن جه در ذهن خود داریم به برداشت خود از آن مکان شکل می دهیم. در خیابان آدم ها از کنار ما رد می شوند و فکر های مختلفی را به ما متبادر می کنند: این که غریبه اند یا تنهایند یا حتی آزادند. هر یک از این ها، نسبت افراد را با همنوعانش بیان می کند. ما نسبت به کسی غریبه ایم، تنهاییم ، یا آزادیم! قرار است تا در ادامه کار به مساله آزادی بپردازیم. در همین رابطه سخنی از کانت را بشنویم:

کانت معتقد است که آدمی نباید فقـط آزاد باشد، بلکه باید بر آزادي خود مسلط شود. جان اسـتوارت میـل نیز آزادي را در معنـاي آزادي هاي اجتماعی بهکار میبرد. او با محـدود کـردن قدرتهاي اجتماعی، آزادي بـیحـد و انـدازه را بـراي افراد تعریف نموده و تأکید میکند که هـیچکس اجـازه تعرض و اعتراض به آزادي همنوعـان خـود را نـدارد، مگر زمانی که اصل “صیانت ذات” به خطر افتاده باشد.(غفاری و غفاری، ۱۳۹۳)

پس به عقیده کانت، آزادی را باید تا حدی که می شود حفظ کرد و همنوع را ارج نهاد مگر آن که دیگر بحث صیانت ذات به میان آید.

ولی خب، دردسر این جاست که مثلا یکی مثل گادامر جور دیگری فکر می کند، گادامر می نویسد:

هیچ برهاتی  در کانت اقامه نمی شود که آزادی واقعا وجود دارد. اگر بخواهیم  برای اقامه  این برهان  در طبیعت پرس و جو کنیم. یا حتی در فیزیک  کوانتوم  چنین برهانی ببینیم معلوم خواهد شد در مورد مرتبه وجودی آزادی از اول کور بوده ایم. آزادی یکی از امور واقع  علوم طبیعی نیست . کانت ان را واقعیت عقل می گذارد.  البته افلاطون  در استدلال خط دیگری را دنبال می کند. مقصودش این نیست که علم حدودی دارد . بر ضرورت زندگی توام با راستی و درستی نیز تاکید نمی کند. ولی استدلال او نیز حاوی عنصری استعلایی {یا در گذرنده از گیتی} است،  و هدفش محدودیت عقل ما از نظر معمای مرگ و ابدیت است. به این معنا می توان  گفت که افلاطون نیز در همان موضع هگل است. یعنی از جهت مساله اصلی اخلاق و زندگی، دیالکتیک بلاتکلیف می ماند و هیچ نتیجه ای به دست نمی آید که بتوان ادعا کرد نتیجه ای برهانی است. (گادامر، ۱۳۸۴، ص ۵۶)

البته شاید پیش بعضی از ما، معنای آزادی آسان و راحت تر از این حرف ها باشد که ما در ذهن خود آن را می پروریم.بهتر است خود را با کانت تطبیق دهیم.

به سراغ ایزا برلین می رویم. او هم پنداری خاص را در مورد آزادی دارد. آزادی و انجام کار ها به شیوه عقلانی با هم منطبق هستند.

مجبور کردن کسی به این که آزاد باشد به معنای مجبور کردن اوست به این که  به شیوه عقلانی عمل کند. کسی آزاد است که ان چه را  خواهان آن است  به دست آورد و آن چه او براستی می خواهد هدفی عقلانی است. اگر خواهان هدف عقلایی نباشد،  براستی چیزی نمی خواهد. اگر هدفی عقلایی نخواهد بود، آن چه می خواهد آزادی دروغین  است نه  آزادی راستین. من او را مجبور به کارهایی می کنم که به خوشی و خوشبختی او بینجامد. اگر او پی ببرد که خویشتن راستین او چیست،  از من سپاسگزار خواهد شد. (برلین، ۱۳۸۷،ص ۹۹)

 

به عقیده بستگان ساسان، نوعی سپاس گفتن در برابر امکانات محدود و قناعت به همین و کلاه سر دیگران نگذاشتن، خود نوعی تعریف از آزادی است!! به یک هایکو از باشو در همین زمینه توجه کنید:

 

به زمستان از باران خیس شدن

حتا چتر کلاهی نداشتن

باشد! باشد!

باشو

منابع:

هایکو برگرفته از کتاب شعر ژاپنی از آغاز تا امروز برگردان احمد شاملو، و عسگری پاشایی. انتشارات چشمه.چاپ سوم بهار ۱۳۸۶ ص ۵۷

برلین، آیزیا.(۱۳۸۷). آزادی و خیانت به آزادی. شش دشمن آزادی بشر. ترجمه عزت الله فولادوند. نشر ماهی

عبدالکریمی، بیژن(۱۳۸۴).   رابطه حقیقت و آزادی و تفکر هایدگر .نامه مفید ۱۳۸۴ شماره ۵۰

غفاري ارسلان ، غفاري ابوالفضل(۱۳۹۷) بررسی رابطه آزادي و انضباط در فرایند تربیت از دیدگاه کانت و روسو فصلنامه پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت سال اول، شماره اول

گادامر،هانس – گئورگ.(۱۳۸۴) آغاز فلسفه. ترجمه عزت الله فولادوند. نشر هرمس

ماکاریک، ایرنا ریما(۱۳۸۵). دانشنامه نظریه های ادبی معاصر. ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوی. نشر آگه.

street

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *