آزادی

عصر امروز، رفتم به خیابان، ابتدا از کنار خانه ای ویران شده می گذشتم، چیزی از آن باقی نمانده بود. بعد از کنار کوچه ای گذشتم. یک سکه ای روی زمین افتاده بود. اما من در این صحنه های تکراری چیزی برای حل مساله ذهنم پیدا نمی کردم. مثلا هیچ قایقی از خیابان های اطراف نمی گذاشت و البته این مساله ذهن مرا به مخاطره انداخته بود؟!…بگذریم… شامگاه بهاری منتظر من است. اما موضوع مربوط به آزادی چه می شود؟ حاصل این نبرد در تردید ذهن چه می شود؟ تردید در مورد پیدا کردن معنی آزادی. نیلوفر آزادی مرا به خود فرا می خواند، نیلوفری که عصرگاه امروزش در هوای انتظار گذشته است. انتظار برای پیدا کردن یک معنای خاص و تازه کشف شده. به آزادی می اندیشم وقتی آدمی به آنچه جهان به او داده خرسند است. آزادی که ریشه در درک ما از زمان دارد. کنار خیابان دو جوان گیتار می زنند، می خواهم از آنها بپرسم که معنی آزادی به نظر آنها چیست؟ نوعی شیفتگی در عالم اطراف ما وجود دارد که این راز را برای ما حل کند. حال از هر دریچه ای می توان به این راز نگاه کرد؟ این که آزادی چیست؟ آزادی شاید آموختن در مورد مکان ها و زمان ها باشد. با روش زندگیمان در خیابان ها، با روش قدم زدن ما در پاساژ ها و در نهایت برابر نوعی تابش قرار گرفتن. این روش هم می تواند ما را تا جایی برساند. هر جا که ما می رویم مکان آنجا به ما می تابد، معنی خاص خود را به ما می دهد ما هم با آن جه در ذهن خود داریم به برداشت خود از آن مکان شکل می دهیم.البته شاید معنای آزادی آسان و راحت تر از این حرف ها باشد که ما در ذهن خود آن را می پروریم.

 

به یک هایکو از باشو در همین زمینه توجه کنید:

 

به زمستان از باران خیس شدن

حتا چتر کلاهی نداشتن

باشد! باشد!

باشو

هایکو برگرفته از کتاب شعر ژاپنی از آغاز تا امروز برگردان احمد شاملو، و عسگری پاشایی. انتشارات چشمه.چاپ سوم بهار ۱۳۸۶ ص ۵۷

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *