آشنایی در یک بعد از ظهر پاییزی

از بیانات بستگان ساسان به یه  بنده خدایی

مرحبا ترفند…یعنی در حد بی سابقه ای خوشحالم که با شما آشنا شده ایم. در این حضیض غم در این روزگار برفی، ندانسته خبطی کردم و نتوانستم خودم را بشناسم…حالا که دیگر رفیق شده ایم، فهمیدم که باید از تجربه بزرگتر استفاده نمود…

که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم

ذخیره ای باید نهاد از این ایام جوانی و نوجوانی…بحر که چه عرض کنم، در حد همین وان حموم هم حوصله نداشتیم، عجب سخت است محال اندیش بودن. ما که قطره آویزانی بیش نیستیم، با این توصیفات شما از واقعیات روزگار، بله فکر می کنم واقع بینی زیبا است. فردا هم دوشنبه است…روزگار جاری است..طعم تلخ واقع بینی در دهان من…گرچه به من تذکر می دهند که واقع بینی تلخ نیست…خلاصه که باید برویم جلو ببینیم چه می شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *