آگهی احتضار

آگهی احتضار

***

چهار کلمه ی آخری

که عمو حسن به من گفت:

“انسان شبان هستی است” نبود

 

هنوز رایحه ای از دلتنگی پیرمرد

پای چشمه، لای سفره نان و پنیر مانده

آن روز غریب آخری که نشستیم

پای چشمه

 

و او به راستی هم فکر می کرد که همین ها از آدمیزاد می ماند

 

و البته چند کلمه آخری که عمو حسن به من گفت

این بود:

“ولی آخرش هم من آن آگهی را که می گویی ندیدم”

 

دلخوشی روز آخر پیرمرد

این بود که نزدیک همین چشمه

چشمهایش به طاق آسمان بیفتد

کنار آگهی ها در ذهنش بیتوته کند…

چیز زیادی هم نمی خواست…

جز این که حواس مرا پرت کند.

مهزیار کاظمی موحد(۹۷/۸/۱۳)

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *