اتفاقی

توی خلوت خیابون بارون زده

تاریک،

وقتی ریاضی کائنات به اوج یک “حل” می رسد:

رنگ غم بیرون هر پرنده

که جایی در دهلیز های شب جامانده

(به لانه نرسیده)

منتظر است

تا او را دعوت کند

به یک مهلت:

شاید این فرصت برای پرنده باشد

که سر از هم داستان شدن با یک طلوع در بیاورد.

توی زمزمه  دو دل تنها که تازه همدیگر را یافته اند

جایی برای خودش پیدا کند

شاخه های عاطفه را سراسیمه نوک بزند

بازی کند

متفق باشد با ماه

 که آمده محاصره شهر شک را

بشکند

.

.

.

 “غنیمت دان کارهای اتفاقی!”

مهزیار کاظمی موحد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *