از گابریل گارسیا مارکز

مقدمه:

مارکز دقت افراطی یک نثرنویس حرفه ای را دارد و در عین حال باریک بینی و نازک طبعی یک شاعر را. نمی توان گفت کدام جنبه بر کدام رجحان دارد و البته دانستن و نداستن آن چندان هم مهم نیست. آن چه مهم است این که به کارگیری توام توان مندی های این دو وسعتی را جهت ترسیم زندگی آمریکای لاتین در اختیار مارکز قرار داده است که کمتر نویسنده یا شاعری توان آن را دارد. هر چند این ادعا چندان اساس درستی ندارد، تنها به جهت ادای مفاهیم می توان ادعا کرد که مارکز گزارشگر زندگی سراسر شعر مردم آمریکای لاتین است.(شکروی، ۱۳۸۸)

همه کسانی که داستان های کوتاه و بلند مارکز را مطالعه کرده اند، به نوعی خط سیر فکری او را دریافته اند. داستان ها به نحوی به هم مرتبط هستند و در هر یک بخشی (شاید قطعه ای) از وقایع و شخصیت ها خاص او خود را نشان می دهند. تمرکز مارکز جالب توجه است. به نوعی به تمرکز مضوعی ج.د. سالینجر می ماند. داستان های نه گانه ، فرانی و زویی، ماجراهای سیمور، ناطور دشت، شاه تیر سقف را بلند تر افرازید. درودگران و … که تماما حول و حوش یک تفکر واحد و شخصیت های خاص دور می زند. انگار که نویسنده در هر داستان به نوعی ضمن تکمیل اطلاعات خواننده، خود را برای چینش طرح اصلی فکری اماده می کند. درست نمی دانم که مارکز صرفا به هدف نگارش صد سال تنهایی و یا پاییز پدر سالار، به نگارش این داستان ها دست زده یا این که نگارش این داستان ها به طور خود به خود ذهن وی را به سمت نگارش رمان ها سوق داده است. هرچه هست،  در این داستان ها می توان رد یابی عمیق  از عنصر تحقیق و تجربه را مشاهده کرد. انگار که نویسنده ثمره تحقیقات خود را به صورت یادداشت های کوتاه ولی طبقه بندی شده روی کاغذ می آورده است.(شکروی، ۱۳۸۶)

منابع:

شکروی شادمان(۱۳۸۶)  ۹ فن فراموش شده گارسیا مارکز گلستانه آذر ۱۳۸۶ شماره ۸۴

شکروی، شادمان(۱۳۸۸). دریچه: گزارشی برای خشنودی دوستان گارسیا مارکز – نگاهی به گزارش های داستانی گابریل گارسیا مارکز.گلستانه خرداد ۱۳۸۸ شماره ۹۸

از گابریل گارسیا مارکز

برگرفته از داستان تشییع جنازه مامان بزرگ

ساعت مرگ مامان بزرگ فرا رسیده بود، آدم وقتی او را زیر سایبان کرپِ شرقی گرد و خاک گرفته توی رختخواب کتانی می نگریست  که سراپایش را صمغ خوشبو مالیده اند در نفس  های خفیف  سینه ی مادرسالارانه اش به سختی اثری از حیات می دید. او که تا سن پنجاه سالگی خواستگاران سینه چاکش را دست به سر کرده بود و طبیعت این موهبت  را به او بخشیده بود  که مسائلش را به دست  خود حل کند،  داشت باکره و بی فرزند از دنیا می رفت.  پدر آنتونی  ایسابل  در لحظه ی تدهین آخر ناگزیر شد روغن  را به یاری دیگران کف  دست های او بمالد چون از موقع درد های احتضار دست هایش را مشت کرده بود. حضور  خواهر زاده ها  کاری از پیش نبرد. همان طور  که داشت  جان می  کند توی آن قشقرق ، برای اولین بار در طول هفته، دستش را که مزین به نگین های قیمتی بود به سینه چسباند نگاه مفلوکش  را خواهرزاده دوخت و گفت : “دزدهای سرگردنه!” بعد که پدر آنتونی ایسابل را در حال دعا  و مناجات شماس کلیسا را با ابزار آلات عشایر بانی دید زیر لب با اطمینان و آرام گفت:  ” دارم میرم”  آن وقت انگشتری  را که الماس درشت داشت از انگشت بیرون آورد و به دست ماگدالنای نوآموز  داد. زیرا از همه وارث ها جوانتر  بود و انگشتر به او می رسید. در این جا بود که سنتی به آخر رسید چون ماگدالنا از سر ارثش به خاطر کلیسا گذشت.

مارکز، گابریل گارسیا. (۱۳۸۶). بهترین داستان های کوتاه. ترجمه احمد گلشیری.صص۷۰-۷۱

 


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *