اضطرار

هویت شخص، نمی تواند در رفتارش یافته شود…اما در ظرفیت برای حفظ جریان یافتن یک روایت می باشد.(آنتونی گیدنز)

اضطرار

ببینید، قضیه مدرنیته، با یک اضطرار شروع می شود. شما وقتی مدرن می شوید که اضطرار داشته باشید. می گوییم اضطرار چون این مساله به تطبیق سریع با محیط ربط دارد. باید کار خود را با عبرت هایی که در بعد از ظهر در حوزه عمومی بحث می شود تطبیق دهید. باید خود را تطبیق دهید دیگه! با بقیه آدم هایی که با ساختاری خاص در مورد عبرت هایشان از کارشان حرف می زنند.گپ می زنند تا قدری کار خود را توضیح دهند یا حتی در مواردی خاص آن را فراموش کنند.

چون در این مساله گذشت زمان مطرح است. “گذشت زمان” اهمیت می یابد و در نهایت دوباره مساله مفهوم و ماهیت زمان در قرن بیستم مطرح می شود. ما با گذشت زمان روبرو هستیم و حتی وقتی در مورد عبرت موجود در نحوه انجام کار بحث می شود، زمان را از دست می دهیم. برویم سراغ بحث: خب، شاید در نگاه اول، در دنیای مدرن، وفور امکانات مادی باعث شود تا شک کنیم دیگر چه مشکلی می تواند وجود داشته باشد که ما دچار اضطرار شویم. اضطرار وجود دارد چون درست است که مدرنیم و وفور امکانات وجود دارد باید یک نکته را به یاد داشته باشیم: در این دوره زمانه مدرن، “عبرت گرفتن” گرانتر هم شده است. باید به یاد داشته باشیم که: اضطرار هم در امکانات مادی به دلیل طلب پیشرفت وجود دارد. زمان سریع می گذرد و باید امکانات را به کار گرفت. بشر است و آرزوهایش. بحث در مورد کارهایی که چندان هویت کار واقعی را ندارند، حوزه عمومی را هم به بیراه می کشاند. کارهایی که شلند! خطر پذیر بودن شما را به حسابگری در مورد کارتان نیز فرا می خواند. می فهمید که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! مدرنیته غیر حسابگر ها را مرخص می کند. کسی که پیش خودش حساب و کتاب نکند که کیست…یعنی کارش چیست…کلاهش در مدرنیته پس معرکه است. زیستن در جامعه مدرن، نوعی زیست همراه با خطرپذیری است. باید خطر را پذیرفت. برای این کار باید حتما اهل عبرت بود. عبرت ما را برای ریسک معقولانه آماده می کند. این گونه از موهبت انتخاب معقولانه در زندگی بهره مند می شویم.

اولریخ بک معتقد است تجدد یعنی جامعه خطر پذیر این عبارت فقط بدان معنا نیست  که زندگی اجتماعی مدرن خطر های تازه ای در بر دارد که بشسریت تاکنون با آنها  سر و کار نداشته است. زیستن در “جامعه خطر پذیر” به معنای زیستن  حسابگرانه در برابر امکانات عملی باز و نا محدودی است که همه ما، به عنوان فرد یا به عنوان گروه،  در طول هستی اجتماعی خود به طور مداوم  با آنها سر و کار داریم. (گیدنز، ۱۳۸۵، ص ۵۱)

دنبال امنیت می گردید پس کار خود را از بی معنایی نجات دهید. گپ روزمره شما می تواند سرشار از “انحطاط فکری” باشد! باور کنید! سقوط و انحطاطی که آرام آرام شما را از درون می خورد. مسئولیت تهی شدن کار یک فرد از معنا و هویت، بر عهده خود شخص است و نه دولت. تویی که مسئول خودت هستی…مسئول هویتت. اگاهی ات را باید توسعه بدهی…دنبال امنیت می گردی، پس باید مرتبا به طور حساب شده ریسک کنی…این قاعده مدرنیته است. لم دادن دیگر جواب نمی دهد.

اما یک اضطرار دیگر هم وجود دارد، اضطرار در توسعه آگاهی و بینش. سرعت پیشروی زمان به گونه ای نیست که مثل قرون وسطی باشد. مثل دوره باستان هم که نیست. بدیهی است. زمان به سرعت برای تجدید اگاهی می گذرد. انسان مدرن باید مدام خود را با تغییر در بینش عمومی و بهبود آن بکوشد. اضطرار در این که آگاهی خود را بالا ببرید. اضطرار از اینکه در زندگی از چه چیز هایی نترسید و چگونه سخاوتمندانه منابع خود را خرج خیر عمومی کنید. اینکه چگونه تعاون داشته باشید. اضطرار مدرن از جنس اضطرار در توسعه آگاهی است. با کار منحط و بی معنا به شبح تعاون هم نمی رسیم. در عوض، به یک دروغ می رسیم…اعتماد هم از بین می رود. ریشه دردسر ها را هم به این راحتی ها نمی فهمیم و خلاصه می افتیم توی یک دور باطل.

توسعه آگاهی اجازه نمی دهد تا کار بی هویت و معنا شود. کار اگر در یک سیستم اقتصادی، زیادی آسان تعریف شود، آنگاه بی معنا و هویت می شود. همچنین شما باید اضطراب داشته باشید. چه در مسائل وجودی. چه مسائلی دیگر ماتنند اینکه در تحرک عمودی عقب نیفتید. با کار بی هویت و بی معنا شما بالا نمی روید. خیالتان راحت! این تحرک عمودی نیست. یه چیزی است از جنس فرصت طلبی. این قانون مدرنیته است. اگر می خواهید مدرن شوید باید در مورد کار هم اضطراب داشته باشید. نباید خودفریبی کنید. باید مواظب باشید شما با کارتان سقوط نکنید. دیگر وقتی مدرن می شوید: چیزی ذاتی یا فطری شما را محکوم به داشتن یک وضعیت اقتصادی  و اجتماعی نکرده است.  نکته دیگر وجود اضطرار در بینش است. اضطرار در قانع کردن عام مردم، بر سر یک مفهوم مشترک و یک معای مشترک زندگی است. اضطرار در شناخت موقعیت خود در روی زمین است. این بار دیگر نباید پای نژادپرستی در میان باشد. خرد در کار بی معنا خود را نشان نمی دهد. اصل خرد ورزی در توسعه “مفهوم کار” در جامعه است. این محصول روشنگری است.

کانت در مقاله ای جالب تحت عنوان “روشنگری چیست؟” می نویسد:

روشنگری یعنی خروج انسان از قیمومت خودکرده. و قیمومت یعنی این که انسان نتواند بدون هدایت و راهنمایی فرد دیگری خرد خویش را به کار گیرد. این قیمومت از آن رو خود کرده است که علت آن نه در نقض یا کمبود عقل انسان، بلکه در ضعف تصمیم گیری و شجاعت آن فرد مقلدی نهفته است که نمی خواهد بدون راهنمایی دیگران از عقل  خود استفاده کند. بنابراین شعار روشنگری این است: “شهامت داشته باش و از خرد خویش استفاده کن”(پوپر، ۱۳۹۰، ص ۱۰۱)

پس توسعه آگاهی نوعی شهامت می خواهد جمع کردن کارهای بی هویت هم اهمیت ویژه ای دارد که متاسفانه همه جا را گرفته است. این شهامت جوهر مدرنیته هم هست. یادمان نرود که طبقه متوسط به شدت در خطر درگیر شدن در کار بی هویت است. باید کار را برای این طبقه دوباره معنا کرد!

فلسفه روشنگری را می توان تا حدی مبنی تحولات  طبقات متوسط  دانست. البته از نظر اقتصادی ، طبقه متوسط  از مدت ها پیش روی در تحول داشت. ولی اگر در قرون هفدهم و هیجدهم، بر آمدن این طبقه در جریانات فلسفی اندیشه  انعکاس یافت. این جریانات فلسفی  در فرانسه  دشمن “آنسیم رژیم ” بود و به هموار کردن راه برای ایجاد  جامعه ای با سازمانی  متفاوت  مدد می بخشید. (کاپلستون، ۱۳۸۶، ص ۴۲۳)

منبع:

پوپر، کارل.(۱۳۹۰). می دانم که هیچ نمی دانم.گفت و گوهایی در باب :سیاست، فیزیک و فلسفه. ترجمه پرویز دستمالچی. نشر ققنوس.

گیدنز، آنتونی (۱۳۸۵). تجدد و تشخص. جامعه و هویت شخصی در عصر جدید. ترجمه ناصر موفقیان. نشر نی

کاپلستون، فردریک چارلز(۱۳۸۶). تاریخ فلسفه. جلد ششم. از ولف تا کانت. ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *