اکتفا

در ساحلی دور،

 هر روز مرغی دریایی بر روی شن ها می نشیند…

قدری با خود می خندد

قدری گریه می کند

باد را حس می کند

حسابی برای خودش آفتاب می گیرد

عینک دودی اش را هم فراموش نمی کند!!

روزنامه می خواند

اما او در قفسی در درون خودش زندانی است

نمی داند:

باید دریا را از آسمان بفهمد؟

یا روبروی آن بایستد؟

شاید هم باید در آن غوطه ور شود؟

روزگارش به این چنین سوالاتی می گذرد

با این حال، او هم برای خودش کسی است

زیرا روزی

 زیرکی موج ها او را به کام  خود خواهد کشاند

خواهد فهمید دریا را

وقتی زبان همه اشیا را بفهمد

وقتی بفهمد بعضی چیزها مهم نیست

و بداند که می تواند به یکی دو تا هم اکتفا کند

و می تواند ترس را از نگاه ماهی ها بزداید!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *