برش هایی از داستان ها و نمایشنامه ها

داستایوسکی درست در بهار ۱۸۴۳، یعنی  سالی که انگلس از وقوع یک انقلاب بزرگ ادبی خبر می دهد. نخسیتن رمان خود مردم فقیر را پایان می برد. این رمان صحنه تراژیک هماوردی رمانتیسم و رئالیسم است. داستایوسکی هنوز خود انرژی لازم را ندارد تا جنگ یک رویه را آغاز کند. “مردم فقیر” بندبازی بین گرایش کهن و گرایش نوین است. چرا که از یکسو مردم عادی و از سوی دیگر تیپ های منتسب به عصر رمانتیسم همزمان در مردم فقیر متجلی می شوند. به قول بیلنسکی تمام ناپلئون های ممکن در مجاورت با یکدیگر تصویر می گردند و رایحه تند رمانتیسم استشمام می گردد. بیلنسکی شخصا از داستایوسکی به خاطر عقاید مسیحی او خوشش نمی آمد. با این وجود مانع از آن نبود که بر اندیشه عمیق فلسفی رمان جدید تاکید نورزد، تندبادی که از جانب بیلنسکی وزیده بود نویسنده جوان را تا پایان عمر “مدهوش” نگه داشت.

 سروقدی محمود(۱۳۸۵) داستایوسکی اسطوره رنج و کار    رودکی۱۳۸۵ شماره۱۱

 

برگرفته از کتاب مردم فقیر اثر داستایوسکی
doestoevsky

وارنگای عزیزم

تفتی انگور برای شما فرستادم. می گویند در بهبود شما موثر است و طبیب برای رفع عطش تجویز می کند. من نیز به همین سبب فرستادم. عزیزم کلوچه برشته ای که دیروز خواسته بودید فرستاده شد.اما اینهمه از فروع وجود میل و اشتهاست. راستی خدا را شکر که همه چیز پایان پذیر و درگذر است و بدبختی ما نیز پایدار نیست. آری! باید از پروردگار شکر گذار بود. هنوز کتب مطلوب شما را نیافته ام. می گویند در این روزها کتابی بسیار خوب و جالب منتشر شده است.من هنوز آن را ندیدم اما همه به نیکویی آن هم داستانند.کسی مرا وعده داده که آنرا به عاریت به من دهد. آیا شما می خواهید آنرا بخوانید؟ هر چند از این لحاظ شما مشکل پسند هستید و درک ذوق و سلیقه شما دشوار است. عزیزم! من دیگر این خصلت شما را شناخته ام. گمان می کنم که شما خواهان شعر و عشق و جویای اشک و آهید. من مطلوب شما را فراهم می سازم نگران نباشید. دفترچه ای سراغ دارم که اشعاری در آن ثبت است.عزیزم نگران من نباشید، حالم بسیار خوب است. سخنانی که فدورا درباره من می گوید یاوه و پوچ است بدان توجه نکیند به او بگویید دروغ می گوید،آری! به سخن چین فتنه انگیز چنین بگویید… من لباس رسمی خود را نفروخته ام و شما قضاوت کنید که چرا باید آن را بفروشم؟ می گویندکه چهل روبل به من پاداش خواهد داد. با این حال، چرا باید لباس رسمی خود را بفروشم؟ عزیزم شما مضطرب نشوید. شما را به خدا سوگند که زودتر از بستر بیماری برخیزید و سلامت خود را بدست آورید و این پیرمرد را غمگین نسازید. آن کس که به شما گفته من لاغر شده ام کیست؟ این سخنان دروغ است، بر عکس من خوش و سلامتم و آنقدر فربه شده ام که شرم می کنم. باری رویهم زندگی من در رفاه و آسایش می گذرد. تنها ناخوشی شما سبب نگرانی من است. امیدوارم پروردگار توانا شما را سلامت و کامران بدارد. فرشته من خداوند نگهبان شما باد.

دوست همیشگی شما

ماکار دووشکین

داستایوسکی، فئودور.(۱۳۸۷).مردم فقیر. ترجمه کاظم انصاری. انتشارات جاودان خرد.صص ۷۶-۷۷

………………………………………………………………………………..

برگرفته از رمان آفریقایی اثر لوکلزیو
2482564e282afeb0e8712e76accd046a
چیزی نگذشت که به خواب رفت و خواب آفریقا را دید، زمانی که پسربچه بود، و ساحل های دراز و طلایی را، و ساحل های سفد، چنان سفید که چشم را می زد، و پرتگاه های بلند. و کوه های بزرگ قهوه ای. اکنون هر شب در ساحل زندگی می کرد و در خوابهایش غرش امواج را می شنید و قایق های بومی را می دید که در میان امواج پیش می آمدند. بوی قیر و چوب بلوط عرشه ی کشتی را در خواب می شنید، و بوی آفریقا را که با نسیم صبحدم از خشکی می آمد.

همیشه وقتی که بوی نسیم صبح را می شنید بیدار می شد و لباس می پوشید و می رفت پسر را بیدار کند. ولی امشب بوی نسیم ساحلی خیلی زود آمد و او در خواب خود می دانست که هنوز زود است و همچنان خواب می دید، و قله های سفید جزیره ها را دید که از میان دریا بر آمده بودند و سپس خواب بندرگاه و لنگرگاه های جزیار قناری را دید.

……………………………………………………………………………………………………..

برگرفته از کتاب باران تابستان اثر مارگریت دوراس

ارنستو بی پرده در آن مرحله از زندگیش هنوز نمی تواند کتاب را بخواند، با این حال گفته است که چیزهایی از کتاب سوخته را خوانده است. با این حساب ، به گفته ی خودش ، نه به آن فکر می کرده و نه حتی می دانسته که چه می کند. بعد هم بازی، بعد هم اینکه اصلا برای خودش هم مطرح نبوده، نمی دانسته که دارد خودش را گوئل می زند یا به وداع می خواند ، حتی نمی دانسته که خواندن چیز دیگری است. در اوایل، به گفته ی خودش ، شیوه خاصی را پیش گرفته بوده، یعنی به هر واژه ای که بر می خورده ، بسته به شکل و شمایل واژه و کاملا به طور دلبخواهی ، مفهومی در خور آن واژه پیدا می کرده، و بعد برای واژه دوم، به تبع مفهومی که برای واژه ی اول در نظر گرفته بوده، مفهوم دیگری انتخاب می کرده ، و همین طور این کار را ادامه می داده تا اینکه تمامی جمله معنی پیدا کند. بعد هم به این نتیجه رسیده بود که خواند عبارت از شنو و نمای پیوسته ای است با شکل و ظاهر فراخور ، از ماجرایی ابداعی. به همین سیاق گمان کرده که کتاب را فهمیده است می پنداشته که ماجرای کتاب سرگذشت پادشاهی است که در سرزمینی دور از فرانسه حکومت می کرده . پادشاه اجنبی بوده، وسرگذشت هم به زمان های دور مربوط می شده.خیال می کرده که کتاب را خوانده است، و آنچه خوانده نه سرگذشت پادشاهان بلکه سرگذشت پادشاه مشخصی بوده است در سرزمینی مشخص و در دوره ای مشخص. به دلیل از بین رفتن قسمت هایی از کتاب، تنها مختصری از سرگذشت پادشاه را برای برادرز و سیسترز تعریف کرده است، درست همان چیزهایی که به دوره هایی از زندگی ومشغله های ذهنی پادشاه مربوط می شده. آنها هم ، از آنجا که غبطه می خوردند که چرا بلند نیستند کتاب بخوانند ، به ارنستو گفته اند:

چطور توانستی این کتاب را بخوانی؟ احمق جان، تو که خواندن بلد نبودی ، اصلا تو مگر سواد داشتی؟

ارنستو در جواب می گوید که همین طور است، می گوید که خودش هم نمی داند چطور در عین بی سوادی توانسته این کتاب را بخواند. خودش هم متحیر شده بوده. و همین را به برادرز و سیسترز گفته بوده.

دوراس، مارگریت.(۱۳۸۷). باران تابستان.ترجمه قاسم رویین.انتشارات نیلوفر. صص۱۳-۱۴

. ……………………………………………………………………………….

قطعه ای از کتاب اندوه ورتر جوان اثر گوته
goethe
بیست و دوم مه

زندگی در چشم برخی آدم ها خواب و خیالی بیش نیست. این گمان گاهی هم به من دست می دهد. وقتی آن مرز و محدودیتی را می بینم که پویایی و پژوهندگی آدمی، اسیر حصار آن است ، وقتی می بینم هدف همه ی سختی ها، تامین نیاز زندگی است و هدف این تامین باز به سهم خود افزودن بر روزهای همین زندگی سخت، یا وقتی می بینم دلخوشی آدمی به آن اندک دستاوردهای دانش و پژوهش بر توهم و تسلیم پایه دارد و از این حیث آدمی صرفا اسیری است که دیوارهای سیاهچال خود را با تصویرهایی رنگین و چشم انداز های زیبا می آراید… همه ی این چیز ها، ویلهلم عزیز، مرا به بهت می اندازد. پس در درون خود فرو می روم و در این جا جهانی را می یابم! ولی جوهره این جهان هم بیشتر گمان است و گنگی و نه گردش وگزارش زنده، چنین است که همه چیز در پیش حس و نگاهم به هم می ریزد و تار می شود ومندوباره رویا آلوده به دنیا لبخند می زنم و می گذرم.

همه بزرگان و آموزگاران و مربیان بر انند که بچه خودش نمی داند چرا می خواهد. ولی این که بزرگتر ها هم مثل بچه در دامان زمین تاتی می کنند و مثل بچه نمی دانند از کجا آمده اند و به کجا می روند. و درکار و کردارشان حتی آن هدف راستین و روشن بچه هم نیست و مثل بچه هم به حکومت با ابزار نان قندی وتوسری تن در می دهند، واقعیتی است که بسا بسیاری نپذیرند. حالی که گمان من این واقعیت روشنی روز را دارد!

من این داوری ام را رک و راحت با تو در میان می گذارم. چون می دانم در جوابم بسا تایید کنی اساسا آدم هایی خوشبخت ترند که بچه وار فارغ از غم فردا زندگی می کنند و به هر جا که می روند عروسکشان را با خودشان می برند و رخت به تنش عوض می کنند و به هوای نان قندیِ مادر با همه ی احترام جلوی صندوق خوراکی بالا و پایین می روند، وقتی هم که بالاخره به این آرزوی دلشان رسیدند، دولپی می خورند و داد می زنند: باز هم! این آدم ها مخلوقاتی خوشبخت اند، و جز این، قماش، کسانی هم که روی کار و کسب حقیرشان یک اسم دهن پر کن می گذارند و دنبال سود خود دویدن را با منت تمام کاری کارستان در راه رفاه جامعه جا می زنند- .

گوته، یوهان ولفگانگ فون.(۱۳۸۶). رنج های ورتر جوان. ترجمه محمود حدادی. نشر ماهی. صص ۲۱-۲۳

. ……………………………………………………………………………………

&nbs

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *