برگرفته از کتاب اعتراف من اثر تولستوی

تولستوی هیچ ترتیب خاصی در بیان افکار فلسفی و اجتماعی خود منظور نداشته اصول عقاید او در میان گفتارش پراکنده است او را نمی توان از فلاسفه مذهب خاص و موسس طریقه معین شمرد. طالب حقیقت و جویای روشنایی بوده است و نخواسته است که با تنظیمات اقوال خود را محل قول سازد. برای ما ایرانیان که غرق افکار فلسفی و عرفانی و شعری هستیم اکثر مطالب تولستوی تازگی ندارد، لکن شرح حال او که به دقت تمام تحول و تطور او را نشان می دهد. نظیر حالات عرفای بزرگ ایران مثل سنایی و عطار و مولوی و عراقی است که مختصر ترجمه احوال انها در دست است حاکی از انقلاب روحی عظیمی است و متاسفانه بر جزیات نفوس احوال آنها استحضاری نداریم. زندگانی تولستوی را می توان نمونه از آن احوال افسانه مانند دانست. (یاسمی، ۱۳۱۰)

یاسمی رشید.(۱۳۱۰). احوال تولستوی. شرق فروردین ۱۳۱۰ شماره ۴

برگرفته از کتاب اعتراف من اثر تولستوی

نمی دانستم در پی چه هستم. از زندگی می هراسیدم، از یک سو از آن می گریختم و از سویی دیگر به دنیال هدفی آن را می کاویدم .
تمامی این ماجرا زمانی رخ داد که همه نیکبختی های ممکن در جهان برایم فراهم بود، آخر هنوز پنجاه سالم نشده بود، همسری داشتم مهربان و بزرگوار که به من عشق می ورزید. فرزندانی خوب و ثروتی فراوان داشتم که بی هیچ تلاشی فزونی می یافت. آشنایان و دوستانم بیش از گذشته برایم احترام قایل می شدند و غریبه ها چنان مرا می ستودند که بی هیچ گزافه گویی باور داشتم که شهرت من در سراسر آفاق پیچیده است. در آن حال دیوانه یا بیمار جسمی نبودم، بر عکس چنان نیروی اخلاقی و جسمی وجودم را آکنده بود که در هیچ یک از هم سن و سال های من مشاهده نشده است و چنان قوی بودم که در فصل درو دوش به دوش کشاورزان کار می کردم. از جنبه فکری نیز هشت ساعت تمام می توانستم بی هیچ احساس ناراحتی یک سره به فعالیت بپردازم.
در چنین وضع و حالی حس می کردم که دیگر ادامه زندگی برایم ممکن نیست و چون از مرگ می هراسیدم تمام روز و وقت خود را صرف کار کردن می کردم تا خود را نکشم. شاید بشود این وضعیت را چنین شرح داد: زندگی من جز شوخی شرورانه و ابلهانه ای بیش نبود که کسی پنهانی ریسمان آن را به حرکت در می آورد.”
با آن که این فرد دیگر ، یعنی آفرینشگر خویش را نمی پذیرفتم پیوسته غرق در اندیشه بودم که کسی مرا با زندگی در این عالم به بازی و سخره گرفته است و این احساس ، ذهن مرا مشوش می کرد. بی اراده به نظرم می رسید که این “فرد دیگر” جایی دیگر زندگی می کند و این شگفتی و درماندگی من برایش بسی لذت بخش است.

تولستوی لئون.(۱۳۸۵). اعتراف من. ترجمه سعید فیروز آبادی. نشر جامی. صص ۸۹-۹۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *