بعد از ظهر

بدون قدری دیوانگی هرگز موفق نخواهید شد. (هانس زاکس در اپرای  واگنر به نام “آوازه خوان استاد نورنبرگ”)

دیدگاه ما در مورد موقعیت ما در زندگیمان می تواند مهم باشد و البته که هست. روز از نیمه گذشته و بعد از ظهر است. هوا سرد است و می رود که دیگر همه چیز یخ بزند. اما می شود در مورد خود بعد از ظهر و رابطه اش با زندگی هم فکر کرد. در بعد از ظهر وقتی بعد از یک روز کاری برای دقایقی با آرامش همراه می شوید می توانید روی موقعیت خود در زندگیتان خوب فکر کنید، برای کسی که می خواهد از روزمرگی فرار کند، بعد از ظهر چیز خوبی است. می تواند در ان برای خودش نقشه هایی بکشد و به اعتلای خود فکر کند. در بعد از ظهر است که فکر طغیان به ذهن ما می رسد. شورش علیه روزمرگی، مثلا اینکه چیزی هر چند اندک در مورد هنر بدانیم آن هم از طریق همین اینترنت. اگر به هنر علاقه پیدا کنیم، تمرکز ما بیشتر می شود و این طوری از موقعیت خودمان در زندگی بهتر سر در می آوریم.  گاهی در بعد از ظهر، به انس با زمان و مکان خاصی نیاز داریم. اما وقتی خوب فکر می کنیم، بعد از ظهر، اگر تنها فقط گاهی هم مثل یک کلبه باشد، با این حال می شود حسابی در درونش با محیطش انس گرفت. یعنی “بعد از ظهر” به ما پناه می دهد. هنر هم ما را در درون خودش جای و پناه می دهد. گاهی هم هنر مکانی برای مدیتیشن است. درست می گویم خود مفهوم هنر را می گویم. مثل یک زمان و مکان می شود و ما می رویم تویش.  اینجا برای من زمان همان مکان هم است. شما در مکان های مختلف در زمان های مختلف قرار می گیرید. موقعیت مکانی شما به زمان زیاد ربط دارد. بعد از ظهر در هر حال، برای خودش، جایی است. می شود در آن اتراق کرد. نفس عمیق کشید. خوابید…خورد…اصلا می شود کارهای جالبتر هم کرد. بعد از ظهر بیرون از ما است و  جایی است که می توان خود را به آنجا رساند. یعنی از یک وضعیت رکود و رخوت زده خود را به یک محیط با آرامش پرتاب کرد. بعد از ظهر وقتی با انس همراه می شود، مطبوع می شود. انس با هنر از همه بهتر است چون به شناخت موقعیتمان در زندگی کمک می کند. انس با لحظه ها…انس با خاطرات…انس با تفکر اصیل در مورد سرنوشت…انس با عبرت از تجربه های زندگی…این طوری بعد از ظهر ما از لحاظ مفهومی غنی می شود!

اما بعضی بعد از ظهر ها، خیلی ساکت و سوت و کور هستند. ما باید خودمان را سر حال بیاوریم تا هنر ما سخن بگوید. باید چیزی هر چند اندک از طریق همین اینترنت در مورد هنر بدانیم. این طوری می توان در تنهایی با یک بعد از ظهر و گذشت زمان انس پیدا کرد. بعد از ظهر گاهی طلایی است در تابستان و گاهی هم در پاییز خاکستری است. هر بعد از ظهری  در طول سال رنگ خود را دارد. بعد از ظهر اصلا چایی است. چای مهمان با صفایی است در بعد از ظهر در دست های ما!

tea

می ماند این که در بعد از ظهر چه بخوانیم؟ نام های زیادی هستند که نویسنده و شاعر هستند و معروف هستند و می توانند بعد از ظهر ما را از لحاظ شناخت مفاهیم انتزاعی که شرط فرهیختگی است، غنی کنند. خلاصه که کتاب ها زیادند، ببینید از درگذشت بعضی از نویسندگان حتی قرن ها هم گذششته است. با این حال، کتابهای آن ها، تر و تازه است، به درد یک بعد از ظهر ساکت می خورند تا حتی ما را به هیجان بیاورند. دیگر به نظر می رسد که نام های زیادی نمانده است که نیامده اند. ته تاریخ است…شاید…عده ای رفته اند از این سرای هستی، نامشان باقی است. عده ای هم همین حالا هستند… بعد تشریف فرما می شوند…عده ای اندکی هم باقی مانده اند که البته به موقعش می آیند. بماند که بعضی معتقدند که تکرار نام هایی که آثار کلاسیک جهان را آفریدند، تقریبا غیر ممکن است!

خب باید کتابی انتخاب کرد… باید انتخاب کرد: در واقع وقتی نوبت به انتخاب می رسد در می یابیم که آنقدر ها هم، کسی باقی نمانده است که در این اتاق بعد از ظهری، بشود کتابش را خواند. چون حوصله شان نیست: به جز آنان که فریاد جست و جوی آگاهی از خطوط کتاب آنها بلند است. آنان که گستره عقل را در همه شئون از شعر و رمان گرفته تا خود فلسفه و علوم سیاسی در

afternoon

می نوردند. آنان که پژوهشگر عقلند حال در هر یک از حیطه های آگاهی: هنر، شعر ، ادبیات، تاریخ، علوم پایه…ولی در ابتدای کار، برای امروز، اگر در این بعد از ظهر تاریخ بخوانیم، به نظر می رسد که خیلی بهتر است. بدین ترتیب در می یابیم که عقل در تاریخ است و ما گرد جهان می گردیم! در تاریخ است که  فلسفه ظاهر می شود، این راه هگل می گوید.

هگل معتقد است تاریخ هم تصویر عقل است و هم (فراورده ) کار آن (هگل،ص ۳۷، ۱۳۸۵) در تاریخ، عقل، خودش را نشان می دهد. ببینید، نظرات دیگر هم وجود دارند. والا تاریخ می خوانیم که سر از دیوانگی در زندگی در بیاوریم. کمی ریسک کنیم. ببینید، در همین رابطه به نیچه توجه کنید:

بدون قدری دیوانگی هرگز موفق نخواهید شد. اما هر ملتی حتی هر انسانی که می خواهد کامل شود به چنین جنون فراگیر به چنین سحاب حاجب و محافظ احتیاج دارد و لکن امروزه ما از کمال بیزاریم، زیرا تاریخ نزد ما با ارزش تر از زندگی است بعضی حتی این واقعیت را که “علم اینک فرمان راندن بر زندگی را آغاز می کند” سبب پیروزی  می دانند، شاید چنین باشد. ولی زندگی ای که به این  ترتیب  بر آن  فرمان رانده می شود، هیج ارزشی ندارد، زیرا اصلا زندگی نیست و زندگی آینده را نیز در مقام مقایسه با زندگی ای که عادتا  بر حسب غرایز  و تخیل  قوی  و نه به وسیله معرفت اداره می شد تضمین نمی نماید. (نیچه، ۱۳۷۷،ص ۷۷)

تاریخ می خوانیم تا سر از روح نزد هگل در بیاوریم، تاریخ تطور همه آنچه روح در ان تعین یافته است را به ما نشان می دهد، این طوری طبقه بندی و تحلیل را بهتر انجام می دهیم و فرهیخته تر می شویم:

(هگل معتقد است) “علم نظام مند”، یعنی فهم “روح” در مقام “روح” تنها زمانی پدیدار می شود  که “روح” تمام مراحل مختلف شکل های مقدماتی آن را طی کرده باشد. اما مدت  ها پیش از آن که “روح” از خود به مثابه “روح” آگاه شود می تواند از خود به شیوه ای غیرمستقیم و پوشیده به واسطه ی مقولاتی آگاه شود  که در شکل های گوناگون هستی، ظاهرا بی ارتباط با آگاهی جای گرفته اند. (فیندلی، بربیج، ۱۳۸۷،ص ۱۸۲)

تاریخ که می خوانیم سر از طبقه بندی های غیر از سیاه و سفید و گوارا و ناگوار در می اوریم. حالیمان می شود که می توان هنگام تفسیر تاریخ در یک بعد از ظهر، مکث کرد، آگاه شد به زوایای پنهان یک حادثه تاریخی. این طوری حوادث زندگی خودمان را هم بهتر تحلیل و طبقه بندی می کنیم:

پوپر در مورد تاریخ معتقد است:

ما باید از سیاه و سفید نشان دادن تاریخ بسیار متکثر خود یا تصویر کردن آن به صورت تابلویی با رنگ هایی صرفا متضاد، پرهیز  کنیم.  همچنین، باید از استنباط ها و نتیجه گیری های صرفا لفظی – منطقی و قانونمدارانه از این گونه تصاویر سیاه و سفید بپرهیزیم. ما نباید از این گونه حوادث قوانین تکامل تاریخ بیرون بکشیم، قوانینی که پنداری می توانند روند پیشرفت یا زوال و افول تاریخ، یا ادواری بودن آن یا پیشگویی های تاریخی  را به ما ارائه  کنند. (پوپر، ۱۳۹۰، ص ۱۱۰)

در هر صورت، یک بعد از ظهر با چاشنی تنهایی، می تواند با یک کتاب همراه شود. البته می شود با کارهای دیگر کرد: مثلا تنهایی با خود خندیدن. یا بعدش خندیدن به خاطر همین خنده ها، گویی هر خنده، خنده ای است برای خنده قبلی. بگذریم…سلسله لحظات از روی ما، هم چون نهری رد می شود. کم کم به پایان بعد از ظهر و عصر می رسیم. بعدش غروب دل انگیز است. غروب پایان بعد از ظهر است، پایان یک تنهاییِ بعد از ظهری هم هست.

منبع:

پوپر، کارل. (۱۳۹۰). می دانم که هیچ نمیدانم. گفت و گوهایی درباره سیاست، فیزیک و فلسفه. ترجمه پرویز دستمالچی. نشر ققنوس.

فیندلی، جان. ن. بربیج. جان و(۱۳۸۷).گفتارهایی درباره فلسفه هگل. ترجمه حسن مرتضوی.نشر چشمه.

نیچه، فردریش. سود مندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی. ترجمه عباس کاشف و ابوتراب سهراب. نشر فرزان روز

هگل، گ و . (۱۳۸۸)عقل در تاریخ. ترجمه حمید عنایت. انتشارات شفیعی

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *