بینش(edited)

مقدمه: اولین ساده نرین راه این است که به کمک الفاظ این واژه  را شکافته و تعریف کنیم و هنر را از این طریق بشناسیم . هربریت رید ساده ترین تعریف از هنر را این گونه ارائه می دهد: ” هنر کوششی است برای آفرینش صورت  لذت بخش این صور حس زیبایی دوستی ما را ارضا می کند و حس زیابیی دوستی وقتی راضی شود که ما نوعی وحدت یا هماهنگی حاصل از روابط صوری در مدرکات حسی خود دریافت کرده باشیم”  و یا به صورت کلی تر  “هنر عبارت است از خلق زیبایی” در عین ساده بودن این تعاریف در می یابیم که این تعاریف چقدر گنگ و مبهم اند. زیرا هنر یک پدیده تنها و  منفرد نیست و به عوامل زیادی بستگی دارد. به عواملی مانند مفهوم زندگی ، جریان های فکری اعم از فلسفی، علمی و مذهبی و احساسی زمان هنرمند و هم چنین به امور روان شاسی فردی و اجتماعی و با وجود این عوامل، نمی توان هنر را امری مطلق و قطعی دانست. مساله دیگری که کار را مشکل تر از قبل می کند مفهوم زیبایی است که تار و ئپود هنر را تشکیل می دهد که خود امری نسبی و تغییر پذیر است. هنر را بدون توجه به  مفهوم زیبایی نمی توان تعریف کرد و باز شناخت و این واژه خود نیز به تعریفی گسترده احتیاج دارد و قرن هاست ذهن اندیشه ورزان را به خود مشغول کرده است. می بینیم که برای دسترسی به مفهوم هنر ناگزیر هستیم واژه زیبایی را نیز بشکافیم که این خود کاری است بس مشکل.(نوری، ۱۳۸۲)

بینش، در نظم دادن به آگاهی است که شکل می گیرد. بینش با مثال های پراکنده و به هم دوختن مفاهیم نامرتبط به هم به دست نمی آید. بصیرت وقتی به دست می آید که چاقوی خرد تیز شود و برش ذهن قوی تر شود. و فرد برهان را دقیق به کار برد. منظور این که حقیقت و کذب در شناخت علمی به هم پیچیده شده اند، از این رو باید از دقت عقل بهره مند شد، چاقویی نیاز است تا از پس این در هم تنیدگی بر آید. حق را از باطل جدا کند. این موقع ها آگاهی اصیل در ذهن ما موج می زند. اصیل به این معنا که این نوع آگاهی به ما نشاط می بخشد. اصیل یعنی این که می توانیم مطمئن باشیم که با این نوع اگاهی، ما به مفاهیم عمیقتر پی می بریم. در فرآیند دستیابی به بینش اصلی، تکه های مختلف حقیقت، که در بخش های مختلف ذهن ما قرار دارند، کنار هم قرار می گیرند و در نهایت برای ما یک کل را تشکیل می دهند. آنگاه ما به یک انضباط می رسیم. دستیابی به یک کلیت برای ما آرامش به ارمغان می آورد. اما برای به دست انضباط در ذهن باید چه کاری را انجام دهیم؟ برای انضباط در ذهن نیازمند دستیابی به تعادل و تقارن هستیم. وجه هایی از تقارن و تعادل در فکر هر انسانی می تواند باشد. با این حال بدیهی است که بعضی ها در این زمینه قویتر می باشند. فقط کافی است به ذهن انضباط دهیم. با انضباط ذهن به راحتی می توان به بدیهیات هستی دست یافت و روش آن را خوب شناخت. این که هستی چه قاموسی دارد. تجربه داشتن در آن چه نقشی دارد؟ آزادی و آزادگی چه جایگاهی دارند. ما با یک درون بینی به همه این ها دست پیدا می کنیم.و البته که اجتماع هم در این میان مهم است. در واقع، بعضی معتقدند:

 ادبیات ناب در اعماق خودش به شدت اجتماعی است. چون به شدت انسانی است و وقتی انسانی باشد، به شدت اجتماعی خواهد بودف سیاسی خواهد بود، عاشقانه و شاعرانه خواهد بود و آنچه  از انسان بربیاید، در آن ادبیات می تواند حضرر پیدا کند، بدون این که تحیمل و یا فشاری از حوزه های دیگر، بر  او وارد. شود. همچنین، نویسنده باید جامعه اش را بشناسد، نگاه جامعه شناسانه داشته باشد. باید تاریخ جامعه اش را بشناسد. نگاه فلسفی باید دااشته باشد و باید به خیلی چیزها مسلح باشد وقتی نبود طبعا از نفس می افتد.(مستور، ۱۳۸۳)

اگر بپذیریم که هنر در ذات خود متعهد است، بنابراین هنر گاه سیاسی، گاه اجتماعی و گاه فردی است.درست است که هنر مستقل است اما در خدمت یک غایت و آرمان سیاسی قرار گرفتن آن به این استقلال خدشه ای وارد نمی کند. این کارکرد هنر است، چیزی که کارکردی نداشته باشد، فایده ای هم نمی توان از آن برد هنر باید اعمال تعهد  بکند ضرورتا در شرایط انقلابی، هنر در خدمات سیاست و انقلاب قرار می گیرد و سیاست پیشرو و انقلابی را تبلیغ می کند به یک معنا چون هنر متعهد است بنابراین به نحوی از انحنا سیاسی هم هست.(ارشاد، عبادیان، ۱۳۸۷)

ذوق درک ما از هستی، کالبد ما را فرا می گیرد. اما برای شناخت این تقارن که در سطور قبلی پیش روی شما بحث کردیم، باید هستی را شناخت و البته چه جایی بهتر از هنر. آری، هنر جلوه گاه هستی است. وقتی یک اثر هنری را بررسی می کنیم ما در می یابیم که در فهممان از هستی هنری آن قدر ها هم یکتا و تنها نیستیم. خب این از این اولین مورد…یعنی ما نوعی تقارن را در اثر هنری می بینیم و دیگری هم نوعی دیگر از تقارن را. هنر همیشه برای محکی است تا خود را بهتر بشنناسیم. ببینید، هنر در درون خود آینه ای مخفی را دارد. اگر بتوانیم آن آیینه را کشف کنیم و خود را در برابر آن ببینیم آنگاه فرصت به دست می آید تا خود را بهتر بشناسیم. هم چنین ما در درون خود آینه ای را داریم که باید هر از گاهی در برابر آن بایستیم  و خود را بررسی کنیم. آیینه ای که باید عظمت آن را شناخت. از این رو، فروتنانه باید ایستاد در برابر آینه ای که ما را نشان می دهد. ببینید، گفتیم که هنر در درون خود آیینه دارد. اما این یعنی چه؟ یعنی در هر اثر هنری زوایای پنهانی وجود دارد که اگر ما آنها را دریابیم آنگاه خود را بهتر می شناسیم. می فهمیم که به  چه چیزهایی بیشتر حساسیم. شناخت ما با این کار محک می خورد.  مایی که در برابر شناخت خودمان از جهان مسئولیم. هر شناخت در درون خود مفهوم مسئولیت را نیز دارد. با هنر نسبت به جهان اطرافمان اگاهی پیدا می کنیم. جهان اجتماعی را نیز مورد بررسی قرار می دهیم. افراد را می شناسیم و از احوال آنها جویا می شویم. دانایی به احوال اطراف، مسئولیت تیز با خود می آورد. رفتاری که خرد ما در این باره اتخاذ می کند تبعاتی نیز دارد. شاید بتوان گفت  هنر با ابزارهایی که دارد ما را در این راه یاری می دهد. البته که وقتی هنر را ارج می نهیم ذهنمان را تمرین می دهیم تا حقیقت را بهتر ببیند. مساله به گونه ای است که انگار ذهن ما نسبت به اطرافمان نوعی جست و جویی اصیل را آغاز می کند. هنر، جست و جو می آورد. شناخت دنیای اطراف، شناخت اشیا، شناخت آدمیان، شناخت آسمان و زمین.. جست و جوی اصیل درست وقتی آغاز می شود که تقارن لازم را در بین مفاهیم اطرافمان که در دنیای اطراف پخشند، به دست می آوریم. پس تا اینجا قرار شد دنبال تقارن بین مفاهیم برویم. به ذهن انضباط بخشیم. بدیهی است که این  جست و جو با التفات به این شی و آن شی  و این مفهوم و آن مفهوم صورت می پذیرد. وقتی به یک مجسمه می نگریم می توانیم مفاهیم زیادی را از درون بکشیم مانند انواع نماد ها را. این گونه است که با جست و جوی اصیل و تقارن بین مفهوم ها،  در می یابیم که نظم در اطراف ما موج می زند. در تقارنی که جهان را فرا می گیرد این نظم متجلی است. اندیشیدن در باب تقارن در جهان، ما را به نتایج مثبت در رابطه با سهم عاطفه در هنر می رساند، منظور تقارنی است که عاطفه را ما ارسال می کند. در هر تقارنی که در یک اثر هنری وجود دارد، وجود عاطفه به عنوان یک ثقل حتمی می باشد. در یک اثر هنری ناب، تقارن ساده خود زیبایی می آورد. این طوری است که با وجود این تقارن از ثقل یک اثر هنری دور نمی شویم و در قالب یک انضباط  با روح والای یک هنرمند آشنا می شویم منظور این است که با ابعاد یک تقارن مفهومی در شعر یا یک نقاشی یا یک نوع معماری آشنا می شویم. وقتی این گونه فکر می کنیم می بینیم هنگام روبرو شدن با یک اثر هنری اصیل، به  تقارن عاطفی بی واسطه به ما القا می شود. یک اثر هنری برجسته، ذهن مغشوش ما را نظم می بخشد و در نهایت به فکرهای ما را تقارن می دهد.

انسانی که عشق به زیبایی در دلش راه یافته از زیبایی جسم به زیبایی روح و سپس به زیبایی نهاد ها و قوانین و بالاخره به عشق و خود زیبایی می رسد. در هیپاس بزرگ مبحث زیبایی به چند صورت فرض می شود. این که زیبایی منوط به چه چیزی است. آیا  از طریق حواس سمعی و بصری لذت می بخشد؟ و در فیلوس به این نتیجه می رسد که اشیای زیبا جز به جز و با دقتی ساخته می شوند که تناسب صحیح آنها را اندازه گیری ریاضی معلوم می کند. کیفیات اندازه و تقران را همواره قوام بخشزیبایی و کمال می داند. چون زیبایی اندازه است یا وابسته ان است. در فهرست نهایی خوبی مقام رفیعی دارد. شناخت ما از زیبایی شناسی ارسطو، مبتنی است به جزوه ای به نام “poetice”  فن شعر که بسیار موجز و معما گونه است و البته بیشتر به مقوله می پردازد تا به مقوله کلی تری به نام زیبایی شناسی و از خصلت هنر “تئوری تزکیه” را معرفی می کند که سبب پالایش درون از حس هراس و ترحم می شود.(نوری، ۱۳۸۲)

منبع

 ارشاد، محمدرضا. عبادیان محمود(۱۳۸۷)  پرونده هنر و سیاست: هنر در ذات خود متعهد است (هنر سیاسی) خردنامه همشهری تیر ۱۳۸۷ شماره ۲۷

مصطفی مستور(۱۳۸۳). هنر برای هنر» و حذف «انسان»: معنای هنر اجتماعی، سوره ۱۳۸۳ شماره ۱۳

نوری، هادی .(۱۳۸۲) هنر یا خلق زیبایی، مدخلی بر چگونگی درک هنر. گزارش تیر ۱۳۸۲ شماره ۱۴۸

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *