تاریخ یک زندگی

تاریخ داشتن یک زندگی، مشتمل بر اندیشه در مورد وقایع آن زندگی توسط خود فرد است. فرد باید معنای واقعی را در زندگی خود در یابد. باید همه چیز را در مورد آرزوهای زندگی خود، خوب بررسی کند…معنای وسع را دریابد… این گونه است که ما به معانی حوادث و آروزهای زندگی مان دست می یابیم. شب تاریکِ فکر، در باب یک زندگی،  چگونه از یک غروب غم انگیز و شاید هم دل انگیز آغاز می شود؟ لحظاتی در روز هستند که ما راحت تر با خودمان مواجه می شویم…اولش شاید در یک سکوت به چیزهای مبهمی فکر کنیم…زمان که می گذرد می بینیم خیلی چیزها برای فکر کردن وجود دارد…اما یک اندیشه عمیق در مورد تاریخچه زندگی مان چگونه می تواند شروع شود؟ می توان گفت: با فکر به “بعد از این نبودن”  …حال چگونه به ذهن آدمی می رسد که در چنین شرایطی چه باید کرد؟ می توان با کسی در این بار گپ زد…به هر حال روزی برای همه ما می رسد که دیگر بعد از آن در این جهان نخواهیم بود…البته که حرافی در این باره باعث سقوط است. خیلی اوقات این حال عجیب و غریب در یک وراجی در یک گپ کور و ناتمام، گم می شود…خب اگر این حال، در سکوت به ما مستولی شد چه کنیم..وقتی تنهاییم..آن وقت چه کنیم؟ البته که آدم در این زمینه نباید پیش خودش هم حرافی کند. شاید سکوت کند بهتر باشد. تا چیزی بر او کشف شود… آنگاه خود را در سرزمین کشف خودش در می یابد..خودش را در می یابد.. شاید برای راحت شدن از زمزمه های نوعی اضطراب خوشایندی که با چنین افکاری به انسان دست می دهد، به تصویر سازی ذهنی روی می آوریم…مثلا خود را در یک جزیره فرض می کنیم… شاید یک کلبه…شاید جایی گنگ و دور و پرت افتاده در یک جنگل انبوه از درخت،به کار ما بیاید…صدایی می شنویم… چه رخ داد؟ آیا کسی شما را صدا زد؟(مثلا چه کسی بود صدا زد سهراب؟) در سرزمین کشف خود ما، وقتی فکر می کنیم با عقل خود پی می بریم که بالاخره روزی می میریم…شان خرد را که برای تفکر در سرنوشت است رعایت می کنیم و آن را صحیح به کار می گیریم…در مورد عاقبت و سرنوشت و مرگ، تفکر عقلانی می کنیم…سعی می کنیم آرزویی خردمندانه داشته باشیم…دیگری را هم در نظر بگیریم…در سرزمین کشف ما چه چیزی به دیدارمان می آید؟ برای یکی فقط یک خرده نان کافی است…تا بشناسد معنای شکر را…برای دیگری اندیشه ای تازه…ایده ای جذاب برای او مهم  است… او هم باید یاد شکر باشد…برای آن یکی مساله جالب تر است  و باید به جزیره ای در دور دست بیندیشد.می خواهد به آن جا برود تا از روزمرگی نجات یابد. آخر شاید آنجا پرندگان کلمات را با لحن و لهجه ای خاص ادا  کنند. آنها هم نغمه شکر را می سرایند…شاید همه چیز آنجا بهتر است…حتی گیاهان سبزترند. همه چیز رنگارنگ است.همین ها برای بسیاری از معانی زندگی اند…

…آرام آرام اندیشه ما در مورد جایی که در آن به آرامش می رسیم جلو می رود. ما به نوعی درون بینی می رسیم…صاف ساده باشیم…دروغ نگوییم…

مگذار کسی را یارای آن باشد که به راستی گوید تو ساده یا نیک نیستی. اگر کسی درباره ات چنین اندیشد بگذار دروغزن باشد و این به تمامی  در توان توست.  چه کیست که تو را از نیکی و سادگی باز دارد؟ سر آن دار که دیگر زنده نباشی جز آن که چنان باشی.  چه اگر نیک و ساده نباشی، خرد نگذارت تا زنده باشی.(اورلیوس، ص ۱۳۲)

اورلیوس(.۱۳۸۶). تاملات. ترجمه مهدی باقی و شیرین مختاریان. نشر نی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *