تاملات در شب زمستانی

تاملات در شب زمستانی

در شهر زمستانی باید قدم زد …باید پیاده روی کرد، نباید این فرصت را از دست داد…نه تنها دوربین، بدون من احساس تنهایی دارد. بلکه حتی شهر هم می تواند بدون بعضی از ما ها احساس تنهایی کند. منظور خو گرفتن با قدم های ما هست. بعضی از ما ها ممکن است برویم ولی بدون بعضی از ما خیابان ها احساس تنهایی می کنند. ولی من فکر می کنم، همین که طبیعی رفتار کنم کافی است… به هر حال باید بگویم که گاهی اوقات تنهایی و حس غم شهر را در خود غرق می کند. بعضی روزها همین دوربین ها گواه این قضیه می شوند. خلاصه غم شهر سر از نمایشگاه ها در می آورد. همین دوربین ها، پیکره زرد رنگ پاییز یا سپید زمستان را در خود ثبت می نماید. بگذریم.. شلاق های سوز ، صورت شهر را می آزارد.ولی من فکر می کنم باید فروتنانه ایستاد در برابر شهری که خاطره های بعضی هم نفس هایش را از یاد نبرده است. آنها که روزی گذاشتند و رفتند و حالا دیگر فقط خاطره نیک آنها باقی مانده است. سایه ها می روند…سایه های می آیند…ابتدای زمستان است و زمین هنوز تا بهار فرصت تامل را دارد. نور زندگی هنوز هم همراه ماست. صدایی از آینده ما را به خود می خواند در خلال تاملات در این شب زمستانی… خواب کوتاه و زمستان و زیارتگاهی که در دوردست می درخشد. شاید درست فکر می کنم که جهان هنوز هم جوان است. هنوز هم درختان می توانند در زمستان سبز باشند. خوب که نگاه می کنیم می بینیم، حقیقت بر زمین افکنده می شود در قالب برگ های خزانی، برف های زمستانی،تنه های درختان که باید با حس عمیقتری به آنها اندیشید. راه می روم در چهار راه های فکرم…می روم همان وسط وسط می ایستم، ببینم ماشینی از دور برایم چراغ و بوق می زند یا نه…شاید این خنکی احساس را قبلا احساس نکرده باشم. سال های ابدی زمین نه آغازی دارد نه انجام…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *