تردید و تاریخ

آفرینش به یکی زخمه او سازی شد

کز ازل تا ابدش نغمه ننواخته بود(شهریار)

مرد آهسته بساط شام تنهایی را جمع می کرد، کمی به سفره اش نگاه کرد، شاید جای نوعی لطف درویشی خالی بود. ذهنش در میان بیغوله های فکری بی پایان، همین طور می رفت…مه تردید فضای خیابان های فکرش را گرفته بود…بیرون از ذهنش، جهان در حال چرخش بود ولی چندان از آن سر در نمی آورد. دل شکسته برای خودش و همه یک سرمشق است…دیوانگی نیست که این طور با تردید در زندگی اش قدم بر می دارد…

یک شب زمستانی است..و البته شب از نیمه گذشته…پاسداشت شمع در شب زنده داری اش در اتاق بر پاست…میز می خندد…پنجره نیز لبخند میزند…قاشق ها و چنگال ها می خندند، دوباره هوا، هوای آشنایی است…با این حال، تردید از محیط بیرون به درون کالبد او جاری می شود…به  کجا خواهد رفت؟ جوی تردید در اتاق جاری می شود. می شود شنید صدای درون را …می شود حس کرد تردید را….آیا باز هم آنچه را که اندوخته بود همه فدای دلش می کرد؟ با پیری و شناخت لحظه هایش اگر قرار باشد با دلشکستگی پیش برود، چه باید بکند؟ آیا عمر پر حسرت، با دلشکستگی به پایان می رسید؟ تنها و …

ناگهان یکی که فراموش شده برای قرن ها…صورت خود را به پنجره می چسباند…لبخندی به مرد می زند، او از دریایی راز آمیز و دور می آید..او از زیر دریاهای فکر می آید. او قطرات ایده را بر پیشانی خود دارد. او کیست؟ او تاریخ زندگی یک فرد است…این تاریخ، همین طور داخل اتاق را می پاید…دنبال انسانی مردد می گردد که قدرت تصمیم گیری خود را از دست داده است. کسی که دیگر مهار زندگی اش را در دست ندارد. مرد شفاف داخل اتاق را می نگرد…مرد دریابی به گرمی از پشت پنجره به مرد مردد نگاه می کند، مرد دریایی به داخل اتاق می آید و مرد مردد را به مناظره ای بلند و مکالمه ای جذاب فرا می خواند،  به نظر شما آیا شمع در این میان، چیزی خواهد گفت؟ …نه بلکه حرف های مرد دریایی را تایید خواهد کرد: آری آنکه زندگی اش تاریخ دارد…این قدر که مردد نمی شود…خوب می تواند بر همه چیز مسلط شود…عقل در این مکالمه که ما خودمان با تاریخ زندگیمان در صحن ذهنمان انجام می دهیم، جلوه گر می شود. اصلا عقل وقتی جاودان می شود که در مورد تاریخ زندگی فرد و انباشت تجربه هایش بحث کند. عجز و لابه فایده ای ندارد، باید صحیح به نقد گذشته خود نشست حال هر چه  قدر که دل شکسته باشیم، باید از دور باطل بیرون آیبیم. مرد دریایی، حامل پیامی در مورد یک بصیرت است: نباید دنبال هوا و هوس مد های زود گذر رفت که از منابع دلشکستگی افراد هستند. این طوری می شود بفهمیم که چه کاره هستیم. بد نیست حرف حساب را از تاریخ زندگی خود بشنویم…مرد دریایی را پذیرایی کنیم با فروتنی و گفته هایش را در صدر سینه مان ارج بنهیم.

در مورد تاریخ زندگی باید گفت  که می توانیم روی تاریخ لحظه های حاد و بحرانی حرف بزنیم. مثلا:

۱-لحظه هایی که خجالت زده شده ایم چه در برابر مردم و بدتر در برابر خودمان. فکر کنید این قضیه و این لحظه چرا رخ داده است؟

۲- لحظه دوری از شخصی هم بحرانی است.

۳-لحظه هایی که بهتر بوده سکوت کنیم و این کار را نکردیم.

۴- پیری فرا رسیده و چیزی نیندوخته ایم، مسائل مالی که به کنار…اصلا شاید لحظات پرعاطفه و صفا کم داشته باشیم.

۵- بیخودی به کسی التماس کرده ایم.

و …

وقتی تاریخ زندگی مان را بررسی می کنیم، این جور لحظه ها ما را گیر می اندازند، تا حدی پیش خودمان شرمنده می شویم…آرام آرام از خودمان نومید می شویم. کار به افسردگی شدید می کشد. در دلشکستگی و تردید، خودمان را استیضاح می کنیم. دیگر پیش خودمان اعتبار نداریم. ته غرور دلشکستگی است. وقتی فروتن باشیم، راحت تر می توانیم صدای هستی را بشنویم از ازل تا ابد این صدا ما را به هشیاری در مورد تاریخ زندگیمان فرا می خواند. این که حقیقت را بگوییم و چاپلوس خودمان نباشیم، غرور را کنار بگذاریم و واقع بینانه این تاریخ تحلیلی را بنویسیم.

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *