حیات زمستانی

پیشانی اش را بسته بود.. با این حال، زخم از هر سو باز می شود…صدای گلوله ها از هر سو شنیده می شود…آن سوی سنگر مشام مرگ چه تیز است…لیک، انتهای زمان کسی منتظر اوست: رهایی از دلتنگی…دستیابی به قطعیت…نوشتن نام های مختلف… و واقعه زیبای باز شدن شکوفه یک رز تنها در یک حیاط زمستانی…حیات زمستانی رز از این لحظه است که شروع می شود… او می رود رو به سوی امکان…او می رود به سوی تنگنایی کز شوق بر آدمی مستولی می شود…می رود تا عمق دیدار و اگاهی…آشنایی با راز زندگی…خرسندی خنکی او را فرا می گیرد… بر زمین می افتد….دراز می کشد…حدقه هایش آسمان را می پایند..می شود گفت دیگر با آسمان یکی است..خون جاری می شود…می شود روح…می شود آینه…سپیدی خاصی او را فرا می گیرد…شفاف می شود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *