حیات زمستانی

شهید جلوه جاودانی است. اشک حسرت بدرقه جنازه اوست. مگر عمر عزیز و شاید کوتاه او از یاد می رود؟ شهید از همان لحظه که به شهادت می رسد، انس و الفتی را برای بعضی غریبه ها و کسانی که او را نمی شناخته اند، به ارمغان می آورد. بررسی شهادت، باب عرفان است.

پیشانی اش را بسته بود.. با این حال، زخم از هر سو باز می شود…صدای گلوله ها از هر سو شنیده می شود…آن سوی سنگر، مشام مرگ چه تیز است…لیک، انتهای خیابان زمان کسی منتظر اوست: همه چیز در انتظار او بود، منظورم این است که پیش از شهادت چیزهایی را آموخته بود: رهایی از دلتنگی…حرف زدن با هستی، به همین روش های ساده صفا کردن…دستیابی به یک قطعیت در ذهنش.. که مفهوم سرنوشت چیست…نوشتن و دیدن و خواندن جهان را از دوباره شناخته بود..حالا دیگر می توانست جهان را خوب تعریف کند و موقعیت خودش را برای دیگران توضیح دهد. طبیعت هم برای او پیش از شهادت معنای خاصی داشت، شاید هم دل آزرده به میدان آمده بود…و واقعه زیبای باز شدن شکوفه یک رز تنها در یک حیاط زمستانی برایش اهمیتی ویژه داشت…می فهمد که حیات زمستانی رز از این لحظه است که شروع می شود که خودش این رز را می بیند…شهید باید جهان را ببیند تا جهان باشد، او می رود رو به سوی امکان…او می رود به سوی تنگنایی کز شوق رفتن بر آدمی مستولی می شود…می رود تا عمق دیدار با حق و یک آگاهی خنک و گوارا که کالبد او را فرا می گیرد…برای آشنایی با راز زندگی این طوری شده است…خرسندی خنکی او را فرا می گیرد…گلوله ها شلیک می شود، بالاخره او بر زمین می افتد….دراز می کشد…حدقه هایش آسمان را می پایند..می شود گفت دیگر با آسمان یکی است..خون جاری می شود…می شود روح…می شود آینه…سپیدی خاصی او را فرا می گیرد…شفاف می شود…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *