خاطره

اتاق سرد زمستانی فقط تو را کم دارد، هوا سرد و امروز برف باریده است. قندیل های یخ همه جا دیده می شوند، اتاق زمستانی جای خوبی است که بنشیینم پای بخاری، و به گذشته فکر کنیم. فکر کنمی که چه سوالاتی در ذهنمان در مورد خاطراتمان نقش می بندند، کمی آگاه تر شویم که اصلا خود سوال چیست؟ می خواهیم پرسش از خاطره را مطرح سازیم. وقتی خوب فکر می کنیم می بینیم که خاطرات گذشته در درون ما می جوشند. همچون چشمه ای… زمان است که خاطره را می سازد. خاطره در بستر زمان است که رخ می دهد. اول خاطره در یک روز یا چند روز رخ می دهد و بعد با گذشت زمان ما از یک خاطره نتیجه گیری می کنیم. به مرور زمان که می گذرد وقتی ما از هیجان اولیه ی یک خاطره فارغ می شویم. پیش خودمان نتیجه می گیریم.
در اتاق زمستانی، به خصوص در دو وقت غروب و طلوع اتفاقات زیاد می افتد. اگر اهل دل باشی…

هیدگر از طریق تحلیل وجودی خود می خواهد ساختمان وجود انسان را نشان دهد، و این که چگونه وجود اشیای موجود در طبیعت متفاوت است و باید آن را به طور متفاوت درک و توصیف  کرد. باری همه این ها، باید دارای بیش ترین  جاذبه برای الهی دان باشد، حصوصا اگر کسی چون بولتمان، با پرسش از وجود انسان به عنوان طلایه دار تفکر خود، به الهیات نزدیک می شود. الهی دان وظیفه خود را آگاهانه یا ناآگاهانه با یک “قالب مفهومی” و نیز یک “طرح پرسشی”  به عهده می گیرد. (مک کواری، ۱۳۸۲، ص ۳۲)

نورها می روند و می آیند…حضور انس را در اتاق می توانی حس کنی. اگر به این طرق به شرح احوال اتاق زمستانی وارد شوی، می توانی در یابی که این اتاق حال و هوای خاص خود را در دو وقت متبرک غروب و طلوع آفتاب دارد. وقتی به طلوع یا غروب در این اتاق زمستانی فکر می کنیم، اتاقی که در آن تنها نشسته ایم. می بینیم اتاق، خود را روی سر ما آوار کرده است…چون گاهی اندوه بر ما مسلط می شود. دیگر هیجانات و شادی و نشاط را به گوشه ای می نهیم به یک حساب، می بینی که تهاجم گسترده خاطرات حزین آغاز شده است و تو در برابر انها بی دفاعی…در هنگامه این یورش گسترده ی خاطرات غم آور، یک لحظه که به درون نگاه می کنی…می بینی که درون کالبد تو روی دیواری سیاه، ده ها ساعت نصب شده است. بدین ترتیب در درونت، کلی ساعت های مختلف رو پیدا می کنی…هر کدوم از آنها این سو و آن سو روی دیوار نصب شده اند و هر یک زمانی خاص را نشان می دهند. بعضی ها آونگ هم دارند. نگاه که به آونگ این دسته از ساعت ها می کنی، می بینی آونگ ها می روند و می آیند…و با تکرار خود بر غم تو بیشتر می افزایند. روی دیوار، ساعت های دیگری هم وجود دارند که البته با طرح و شمای خاص خود ما را به یاد انتزاعات عجیب و غریب می اندازند مثلا ساعتی که به جای دنگ دنگ اونگ، صدای جغدی از آن بلند می شود. از این جور ساعت ها حسابی به درد اشعار و متون ادبی می خورند و به خوبی می توانند انتزاعات را در ذهن ما تداعی کنند هر چه باشد از ساعت های ساده تر بهترند. انتزاعاتی مانند ساعت درون، ساعت سرنوشت… خلاصه به بعضی از این ساعت ها می توان گفت ساعت درون یا به دسته دیگر انها می توان گفت ساعت سرنوشت..البته بسته به شکل و شمایل آنها یا مثلا ساعت روز آخر زندگی، با این تفاسیر، خوب که نگاه می کنی می بینی همه جای درون ما ساعت ها به گوشه ای افتاده اند. همین طور عقربه ها می روند و دوباره می روند…آنها زمان را به ما نشان می دهند، گذشت زمان را…گذشت عمر را…وجود و هستی را در این بستر رخ می دهد ما زمان داریم، از این جهت که نسبت به تیک و تاک و دنگ و دنگ این ساعت ها، حساسیم یعنی از انها برداشت می کنیم

یا دلهره گذشت زمان را داریم. می ترسیم که روزی نباشیم و این ساعت ها را در درون خودمان نبینیم. منم امروز نشسته ام و مشقی در مورد زمان می نویسم . برای این کار، البته اتاقی عجیب و غریب را پیدا کرده ام که باید در آن بنیشینم و به همین نور زمستانی کم رنگ و مبهم دلخوش کنم، اتاقی که در آن نشسته ام، حالی غریب دارد و نور از آن سوی پرده به داخل می آید و بر دفتری که در آن می نویسم روشنی می افکند. ترکیب زیباییی است . رنگ های موجود در این اتاق را منظورم است. اتاقی با پرده های شیری و نوری شیری که به درون اتاق می افتد. این جاست که وقتی حال و هوای انس با هستی را حس می کنی در می یابی که همین چیدمان ساده یعنی اتاق زمستانی ساده، می تواند به شما حال بدهد. چون می توانید در آرامش تفکر کنید. این موقع هاست آدم به همان وضعی که نشسته و کاری را انجام می دهد دلخوش است و نمی خواهد چیزی را تغییر دهد. صد البته که قرار نیست چیدمان را تغییر دهیم و پرده را کنار بزنیم که مبادا روش نور دهی جهان به ما! تغییر کند. جهان به نور را می بخشد. نوری که اگر نبود جهان اطراف ما شکل نمی گرفت. حتی اگر درون ما نیز نوری نباشد ما شکل نمی گیریم. این نور است که ذهن ما را متحد می سازد. یکی از چیزهایی که این نور را برای ما قوی تر می کند، عیب پوشی است. دیگر صفا داشتن در عین تنگدستی است. می شود این موقع ها هم کاری کرد. این طوری به شناختی تازه می رسیم. راه دیگر فاصله گرفتن از آدم های بی کفایت است که تلاش می کنند تا همه چیز را بر گردن دیگران بیندازند و این طوری نور کالبد ما کمرنگ می شود، اعصاب ما هم به هم می ریزد و در واقع  شناخت ما از محیط اطراف مبهم می شود. گوشه نشینی هم برای خودش غینمت است، هر از گاهی باید تنها بود تا بتوان روی فکر های خاصی تمرکز نمود. اصرار نکردن بر معاشرت زورکی با آدم ها به ما خیلی کمک می کند، این طوری بار خود را روی دوش دیگران نمی گذاریم و فضای لازم را برای آنها قایل می شویم و در نظر می گیریم. دنبال چابکی در زندگی هستید، خیلی خوب، حتما به این روش عمل کنید، آدم های بی کفایت ما را  کند می کنند. همچنین باید از آدم هایی دوری جست که بدون آن که تلاش کنند تا از خود مهر  و محبتی نشان دهند از دیگران توقع دارند.

“فاهمه” به نظر هگل مبانی تمامی فضیلت بورژوایی  است. کیفیتی که سبب می شود انسان به تکالیف ناشی از رسالتش پای بند باقی بماند. او می گوید: “چیزی های بسیار جالبی در جهان وجود دارد. شعر اسپانیایی،  شیمی، سیاست، موسیقی …نمی توان کسی را که برای توجه به آنها سرزنش کرد. اما برای دستیابی به چیزی به عنوان مجودیتی فردی  که در جایگاهی معین تثبیت شده است باید پای بند چیزهای معین بود نه آن که نیروی خود را در جهات متعددی پرکنده کرد. (فیندلی، بربیج، ۱۳۸۷،ص ۷۲)

نیازمندی خود را باید به  خداوند گفت. باغ بینش را باید پر کرد از گل های ایده. این فضای نورانی وقتی به  وجود می آید که نیازمندی خود را در خلوت به پروردگار بگوییم، بهترین خاطره برای انسان ها، خاطراتی هستند که به بیان شرح نیازمندی ما به پروردگار گره خورده اند. یک لحظه چیزی از کسی شنیده ایم و به فکر فور رفته ایم. موقعیت و نسبت خودمان را با جهان تعیین کرده ایم. این طوری به پروردگار نیازمندی خود را بیان کرده ایم و لحظاتی معنوی را سر کرده ایم. نوعی بی قراری در دل ما وارد می شود، این طوری پروا می کنیم از این که ما و مرگ ما چگونه خواهد بود…یعنی اضطراب خوش یمن را درک می کنیم، خوشمان می آید از خودمان از این جور فکر ها هم به کله ما می زند و خلاصه حضور خود را در این جهان درک می کنیم.

بنابراین منظور این است که در این موقع ها باید بلافاصله تمرکز کرد و روی وجود ما در این جهان، این واقعه متبرک تفکر کرد و در نهایت شکر خدا را نمود گفتیم که بلافاصله باید وارد مرحله تمرکز شد. یعی همین طوری باید سریع در این اتاق زمستانی بنشینیم و یک نوری بر ما بتابد. این طور آدم به تمرکز می رسد و می تواند ساعت های درون خود را بشناسد و با آنها انس بگیرد. هر ساعت حالی را برای ما متبادر می کند. چون می تواند با شکل و شمایلش یادآور نکته ای از زندگی می باشد.clock
یک ساعت را انتخاب می کنیم. مثلا این ساعت ما را به خاطره ای در روزی خاص می اندازد. گویی خاطره ای روی پرده ی تماشاخانه هستی ما اجرا می شود یا پخش می شود. نفسی عمیق می کشیم و می نشینیم به تماشای یک خاطره… انس با خاطره شکل می گیرد و نور است که در درون آدم هنوز می وزد…ما روابط آدم ها را در آن خاطره مورد بررسی قرار می دهیم. و بعد نتیجه گیری می کنیم که جه می شد اگر مثلا فلانی این کار را نمی کرد. یا آن کار را می کرد. از میان خاطره ها، خاطره ای را که با تو داشتم به یاد می آورم، خاطره ای پیشتر جایی ننوشته ام.خاطره ای خصوصی خصوصی . بعد خوب که آن را تحلیل می کنم می بینم باید گاهی اوقات از بعضی چیز ها گذشت.
گاهی اوقات، خاطره مثل یک گربه است و ول کن آدم نیست و همین طور دنبال ما می آید. بعد می نشیند و شروع می کند به میو میو کردن و نمی گذارد از دست گذشته راحت شوید. همین طور که پیش می روید می بینید اگر گذشته را خوب تحلیل نکنید.cat

یک روزی به جای ساعت های دیواری، اتاق درون شما پر شده است از این گربه هایی که دست از ناله بر نمی دارند و شروع می کنند به انهدام خواب های نازنین شما. به آدم های اطراف که نگاه می کنیم می بینیم اکثر توانایی تمرکز را از دست داده اند.این روزها با افرادی روبرو می شویم که گذشته ی خود را نمی توانند تحلیل کنند و از آن زجر می کشید بر عکس افرادی را هم داریم که زیادی به بعضی چیز ها گیر می دهند و هیجان خود را از خاطره ای در گذشته نمی توانند کنترل کنند. انها هم الکی خوش هستند. در هر حال برای خیلی ها، از این دست گربه های مزاحم زیاد شده اند. ذهن آنها مغشوش است.

خاطرات مزه های مختلف دارند. اگر خاطره ای برای خود ما باشد و الکی به زندگی دیگران ور نرویم و نخواهیم با مسائل خصوصی دیگران حرافی کنیم اون وقت در می یابیم که وقت بسیارتری برای لذت بردن از خاطرات خودمان داریم. بعضی از خاطرات هم مثل مربا و ترشی خانگی، به ما بیشتر می چسبند. از این رو، واژه ی خاطره دست ساز را برای آنها به کار می بریم. روند زندگی را که مورد بررسی قرار می دهید… می بینید … احسنت…همین خاطره های دست ساز در کورسوی روزهای سرد و عمگین به کمک آمده اند. خاطره نقشی قابل توجه در روحیه دادن به ما دارند. خاطره گاهی آنقدر با انسان عجین می شود که انسان ها با خود فکر می کنند که گویی اصلا کل انسان یک خاطره است. انسان در روند خود متاثر از خاطره است. یعنی کل ما، قبل از مرگمان شاید بشویم مجموع همه خاطراتمان. هر کس جهان خود را دارد. هر کس در جهانی که خود ساخته است زندگی می کند. از طرفی هر کس مرگ خود را دارد. هر کس نمی تواند از مرگی که خاص اوست و سرنوشت او را پایان می بخشد، فرار کند. هر کس هم خاطره های خود را دارد. و اما نکاتی برای جمع بندی، در مجموع، باید هر کس ترشی خاطرات را خودش در خانه وجود خودشان بسازد و با خاطرات دیگران زندگی کردن و وقت گذراندن معقولانه نیست. به هر حال هستند افرادی که همین طور خاطره های خالی بندی و پوشالی از خودشان تولید می کنند که ما در برابر واژه خاطره دست ساز باید آن ها را “خاطره صنعتی” بنامیم که البته اصیل هم نیستند. در مجموع،
“خاطره صنعتی” نخرید. برای دل و جگر، بد است.
برای پیک نیک اگر بیرون رفته اید، یا به روستا سری زده باشید، می توانید خاطره ای خوب داشته باشید، غروب آن روز، هنگام بازگشت ممکن است دچار مشکل شوید. غروب آن روز می تواند غمی کوچک را به خاطر پایان یافتن روز خاطره انگیز به شما القا کند. پشت یک وانت، اگر نشسته باشید، باز گشته از سفری به دهات، در می یابید که غروب هم می تواند آواری باشد بر خاطره آن روز. این چنین است که غروب، ظالم می شود. در دم، به سفاکیت غروب پایان ببخشید.به جای غصه خوردن، به روند زمان در آن روز بیندیشید.سعی کنید همه چیز را در درون خود حس کنید. در مجموع:

یعنی با فکر، حس کنید و بعد با حس، فکر کنید.

منبع:

فیندلی، جان ن. بربیج جان و.(۱۳۸۷). گفتارهای درباره ی فلسفه هگل. ترجمه حسن مرتضوی. نشر چشمه

مک کواری. جان.(۱۳۸۲). الهیات اگزیستانسیالیستی. ترجمه مهدی دشت بزرگی. بوستان کتاب قم.

clock

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *