در آن جهان خوب…

در آن جهان خوب…(شعری از فریدون مشیری)

***

آیا اجازه دارم ،

از پای این حصار

در رنگ آن شکوفه شاداب بنگرم

وز لای این مشبک خونین خارخار

-این سیم خاردار-،

یک جرعه آب چشمه بنوشم؟

بیورن، جلوی دیر”

چندان که مختصر رمقی آوردم به دست

در پای این درخت بیاسایم،

آیا اجازه دارم؟!

یا همچنان غریب، از این راه بگذرم

وین بغض قرن ها “نتوانی” را

چون دشنه در گلو صبورم فرو برم؟

 

در سایه زار پهنه این خیمه کبود،

خوش بود اگر درخت ، زمین، آب ، آفتاب

مال کسی نبود!

یا خوب تر بگویم؟

مال تمام دنیا بود!

 

دنیای آشنایانف دنیای دوستان،

یک خانه بزرگ جهان و ،

جهانیان،

یک خانواده،

بسته به هم تار و پود جان

 

با هم، برای هم.

با دست های کارگشاف پا به پای هم.

 

در آن جهان خوب،

در دشت های سرسبز،

پپرچین آن افق!

در باغ های پر گل

دیوارِ آن نسیم

 

با هر جوانه جوشش نور و سرور عشق،

در هر ترانه گرمی ناز و نوای مهر

لبخند باغکاران تابنده چون چراغ

گلبانگِ کشت ورزان،

پوینده تا سپهر

 

ما کار می کنیم

با سینه های پر شده از شوق زیستن

با چهره های شاداب چون باغ نسترن

با دیدگان سرشار، از دوست داشتن!

 

ما عشق می فشانیم

چون دانه در زمین

 

ما شعر می سراییم،

چون غنچه بر درخت!

همتای دیگرانیم،

سرشار از سرود

از بند رستگانیم

آزاد، نیکبخت…!

 

۱۳۵۶

مشیری، فریدون.(۱۳۸۷). بازتاب نفس صبحدمان. کلیات اشعار. نشر چشمه. چاپ ششم.صص ۷۲۲-۷۲۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *