دیدار

اشم رایحه یوسفی و کیف شمیم               عجیب که باز نمی آیم از ضلال قدیم

اسیر بیت حزن گو دریچه ها بگشای            اشم رایحه یوسفی و کیف تمیم

به بوی زلف تو جان وعده داده ام اینک       چراغ عمر نهاده ام به رهگذار نسیم(شهریار)

گوشه ی یک کافه ی سوت و کور وقتی که فکر می کنم، تو توی همه مفهوم ها هستی …تو را می بینم در همه جا…تو برای دلی بینا در همه جا هستی…به نور شهود همه چیز پیداست…نوعی بصیری روی اشیاء جهان ریخته است، یک ذهن جست و جوگر می خواهد تا آن را جمع بکند و به درون خود بکشد…آری این ایده ای است نیک، این طوری لبخندی که از جهان تو بر من وزد، به خوبی پیش من معنا می شود…با یادت همه چیز نزد من تازه می شود…نشانه های تو را که می شمارم، بسیار زیادند اصلا بی نهایتند! نسبت من با آگاهی این گونه تعیین می شود که بدانم هر چه ذهنم بسازد تو در درون آن هستی. هر “برساخت” و “سازه” و “مفهوم” همه هدیه توست…عمل و مکانیسم ذهن، خود، نشانه حق تعالی است. وه! که چه متبرک است بحث در مورد ذهن. در درون ذهن من مکانیسم هایی هستند، شاکله هایی هستند که هر چیز پراکنده را سامان می بخشند. این طوری حس تو اطراف مرا می گیرد. یعنی از یک امر ذهنی می رسیم به یک امر عاطفی. عاطفه جهان را با شناخت شاکله های جهان، سر  می کشم. شاید بهتر است بحث را به دو شاکله اصلی ذهن یعنی زمان و مکان هدایت کنیم: پراکندگی موجود در وقایع اطراف در عینت جهان اطراف در شی ها و شناخت روند ها، همگی توسط این دو صورت شهود، کنار هم قرار می گیرند، گنجاندگی (embeddedness) و لایه لایه بودن  وقایع و جهان را اطراف را می فهمیم. آرام آرام طبقه  بندی افراد را می فهمیم. از زمان و مکان تشکر می کنیم.

کافه بوی سکوتی ملتهب از جنس عشق را می دهد. شاخه ی رز روی میز منتظر چند کلمه عاشقانه است. خوب که فکر می کنم می بینیم می شود جای گل رز هم فکر کرد…مگر شاعران جای گل ها تصمیم نگرفته اند؟ مگر آنها نبوده اند که واژه های گل های مختلف را در جاهای مختلف شعرهایشان قرار داده اند؟ مگر از آنها کمتریم؟! فکر که می کنم می بینم، شاخه رز، به لحظه شروع آگاهی در جهان، آگاهی یافته است. دل رز تپیده است وقتی عشق در این جهان شروع شده است. آدمی دلش می خواهد بداند که از چه وقت، برای عشاق، گل رز، گل رز با این مقام و شان شده است…اینطوری حس می کنی که چیزی در درون تو می رقصد. می فهمی که آگاهی نسبی به جهان اطرافت دست یافته ای.

خوب که در سکوت کافه در جایی دنج فکر می کنم می بینم چیزی مرا به درون این جهان می کشد. نوعی جذبه..نوعی احتراق!! مرا یادآوری می کند که باید کمی عمیق تر به مسائل فکر کنم. چیزی می گوید که باید بیشتر با کسانی که می خواهند بهبودی در جامعه ایجاد کنند، همراه شوم…چه بگویم بعضی جماعت ها و انجمن ها را جدی تر بگیرم. با انگشت نام ترا روی میز می نویسم… بیگانه دیگر کیست؟!….در این جهانی که تو همه جا حضور داری…سکوت کافه خلوت اطراف مرا احاطه می کند، درمانده دیگر کیست؟ وقتی می توان به ریسمان تو چنگ زد.تویی که فکر سالکی را هدایت می کنی. از کافه بیرون می آیم و به خیابان می روم.

حال خیابان ها چه خوش است! باران بهاری چهره شهر را می شوید، به قول سهراب سپهری، “درون واژه صبح، صبح می شود“، این گره تردید هم به نور تفکر به تو گشوده می شود. تو روی هر چیزی در این جهان یاد خود را گذاشته ای …نغمه ایمان وقتی نواخته می شود آنگاه هر لحظه که می گذرد یاد تو ادامه می یابد و دوباره یاد تو امتداد می یابد در جهان. ته شب همچو حشره ای قسمت خوش بیتوته با تو را تجربه خواهم کرد.

 تو ای جهان اطراف بر من می تابی و این یک دیدار تازه است که با خودم امروز داشتم. چه خرسندم از دیدار تازه ای با خودم. شاید هم دیدار با خود تازه ام. دشت های دور و تزدیک مرا به خود فرا می خوانند. اما انسانی شایسته نیز، او، مرا به خود فرا می خواند، خلوت دیدار با تو در عمر من یادگار می ماند. مثل یک رمان این قضیه پیش می رود. انسان شایسته، آینده به نور دیدار تو در می یابد، دیدار با تو در آستان زمان…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *