دیدار

گوشه ی یک کافه، تو توی همه مفهوم ها هستی …لبخندی که از جهان تو بر من وزد… با یادت…نسبت من با آگاهی این گونه تعیین می شود.  حس تو اطراف مرا می گیرد. شاخه ی رز روی میز منتظر چند کلمه عاشقانه است.شاخه رز، به لحظه شروع آگاهی در جهان، آگاهی یافته است. چیزی در درون تو می رقصد.

 چیزی مرا به درون این جهان می کشد. با انگشت نام ترا روی میز می نویسم… بیگانه دیگر کیست؟!….در این جهانی که تو همه جا حضور داری…سکوت کافه خلوت اطراف مرا احاطه می کند، درمانده دیگر کیست؟ وقتی می توان به ریسمان تو چنگ زد.

حال خیابان ها چه خوش! باران بهاری چهره ها را می شوید، درون واژه صبح، صبح می شود”، این گره تردید هم به نور تفکر به تو گشوده می شود. تو روی هر چیزی در این جهان یاد خود را گذاشته ای …نغمه ایمان وقتی نواخته می شود آنگاه هر لحظه که می گذرد یاد تو ادامه می یابد و دوباره یاد تو امتداد می یابد در جهان. ته شب همچو حشره ای قسمت خوش بیتوته با تو را تجربه خواهم کرد.

 تو ای جهان اطراف بر من می تابی و چه خرسندم از دیدار تو. دشت های دور و تزدیک مرا به خود فرا می خوانند. اما انسانی شایسته نیز، او، مرا به خود فرا می خواند، خلوت دیدار با تو در عمر من یادگار می ماند. مثل یک رمان این قضیه پیش می رود. انسان شایسته، آینده به نور دیدار تو در می یابد، دیدار با تو در آستان زمان…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *