رویا

لختی بیارام

تا در رویا فرو روی

غوطه بخوری

آخر، من و تو از تبار آگاهی هستیم

آنگاه که دست در دست هم

می رویم سوی کوهی که منتظر ماست

می رویم سوی نور

سوی جذبه ای که خفقان را

بیرون می کند

از گلوهایی که قاری آزادیند.

می رویم سوی یک شبان

با او می خندیم و گپ می زنیم

می شنویم صدای آینده را

لختی بیارام

تا باز با تو از این سخن ها بگویم

در رویایی که همین نزدیکی توست…

مهزیار کاظمی موحد

pastoral

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *