زمان و مکان و انفصال(Edited)

یه مفهوم یه جور آجره. می شه ازش برای ساختن دادگاه عقل استفاده کرد یا می شه از پنجره هم انداختش بیرون. (ژیل دلوز در کتاب “هزار فلات: سرمایه داری و شیزوفرنی”)

زمان و مکان و انفصال

والا در این بخش به مفاهیم مختلفی می پردازیم. همین ابتدای کار، یادی از هم ژیل دلوز کردیم و نقل قولی از او در بالا آوردیم.

وقتی فاصله را از پدیده ای حفظ می کنیم، می بینیم که ذهن ما انگار از قید و بند ها و فرضیات از پیش ساخته اش، منفصل می شود. به نظر می رسد که دستیابی به این انفصال بسیار متبرک و میمون و خوشایند هم هست و در واقع در راه تفکر صحیح و اصیل، همه دنبال این هستند که خود را از پیش داوری جدا کنند. یعنی در مجموع تا اینجا انفصال ذاتی تفکر صحیح و اصیل است. یا فکر منحط داریم که یک تیکه متصل است و وابسته به خرافات است. یا فکر منفصل داریم که فرق ها را خوب می شناسد. ما در تفکر منفصل، اشل های مختلفی را روی پدیده می گذاریم و آن را تفسیر می کنیم. در فکر متصل و خرافی این گونه نیست. یعنی این طور نیست که صاحب تفکر متصل تلاش کند تا ثابت کند فکر او در هر موقعیت خاص ، در  هر زمان و مکان خاص، می تواند معنای خاص خود را داشته باشد. هر وقت فکر ما دست از تعمیم های بیهوده بردارد، آنگاه فرصتی ایجاد می شود تا حتی برای یک استثنا هم یک طبقه خاص در تفکرمان در نظر بگیریم. به یاد داشته باشید که تفکر خرافی و غیر منفصل، نوعی فرار از واقعیت است. نباید اجازه داد تا ابتدا صاحب فکر خرافی، تلاش کند تا برای هر زمان و مکان خاص، موقعیتی خاص، توجیهی ویژه (و اگر خوب فکر کنیم خنده داری!) را بیاورد و خلاصه از واقعیت که شامل احترام به تفاوت ها هست فرار کند. اگر قرار باشد تفکری وحشی و هرجایی نداشته باشیم باید به قوانین ذهن احترام بگذاریم. واقعا تبرک است! اگر به سخنان کانت گوش دهیم که معتقد است یکپارچه بودن ذاتی ذهن است، پس چرا خیلی از ما این یکپارچگی ذهنی را نداریم. باید به زمان و مکان بیشتر توجه نمود. خود زمان و مکان نزد کانت صورت های پیشینی شهود هستند. ما با ان واقعیت را در ذهن خود شکل می دهیم.

کانت پیش از هر چیز می پرسد: امر واقع (Quid facti?) شناسایی  چه چیزی است؟  امرdeleuze واقع (Quid facti?) شناسایی این است که ما بازنمایی های پیشینی داریم( که به ما اجازه می دهد حکم کنیم). این بازنمایی ها گاهی “نمایش های”  صرف هستند: مکان و زمان صورت پیشنی شهود می باشند. شهودهایی که خودشان پیشنی اند و از نمایش های تجربی یا محتواهایپسینی (همچون رنگ قرمز ) متمایل هستند. گاهی هم آنها “بازنمایی ها”یی نظیر جوهر، علت و غیره می باشند. مفاهیم پیشینی  که از مفاهیم تجربی(مثل مفهوم شیر) متمایز هستند. (دلوز، ۱۳۸۵،ص ۳۱)

بحث کانت که فلسفی است. بگذریم ولی قرار نیست از بحث فلسفی کانت خیلی هم دور برویم. یک بار تفکر هم کافی است که دریابیم شناخت زمان ها و مکان های مختلف و طبقه بندی آنها در ذهنمان به ما کمک می کند تا عوام نباشیم. موقعیت ها را باید در ذهن طبقه بندی کرد. این زمان و مکان در ذهن ما هستند، ما کمتر از آنها کار می کشیم.

ببینید، با دانستن نقاط انفصال و تفاوت در بررسی یک واقعیت اجتماعی، فرق ها را بین گروه ها و طبقات اجتماعی می فهمیم این باعث می شود تا درک کلی ما از خودمان هم صحیح باشد. یعنی بفهمیم کجا هستیم. در جامعه. آری با شناخت نقاط انفصال در طبع ها و سلیقه ها(مثل تمایز بوردیو) به یکپارچگی ذهنی در یک درک جامع از جامعه می رسیم. عقل مدرن در دوره اخیر است که به تیزبینی شدید دست یافته است. حالا دیگر درک ها باید میکروسکوپی باشند. فهم نکردن انفصال ها در جامعه، یعنی عوامیت. از این رو می تواند یک جامعه شناس می تواند با تکیه بر طبقه بندی های دقیقتر، توضیحاتی بهتر در مورد جهان اطرافش بدهد. نباید به صاحب فکر  عوام اجازه جولان داد تا هر چه را می بیند صرفا توجیه کند. بایه به او نشان داد که این قضیه غلط است. باید ذهن را با طبقه بندی های صریح و دقیق تر، قدرتمند ساخت. استثناها را هم نباید فراموش کرد. یک استثنا در یک دوره می تواند ما را به پیش بینی مُد بعدی رهنمون سازد.

برای رد حرف های یک عوام، ابتدا باید به مفهوم زمان رجوع کنیم.  باید ثابت کنیم  که دیدگاه عوام در باب جهان، دچار انحراف نسبت به مفهوم زمان می باشد. خب این طور شروع می کنیم که کانت می گوید:

زمان جنبه شهودی بی واسطه دارد و قبل از هر نوع داده حسی kantلحاظ می شود. (مجتهدی،۱۳۸۶، ص ۵۶)

 

 

 فکری که خوب طبقه بندی می کند، انفصال ها را در می یابد، یعنی زمان را در ذات خود می شناسد و پیش خود دارد. می فهمید که یعنی چه؟ یعنی خودش پیش خودش لا اقل یک بار فکر کرده که اصلا زمان یعنی چه؟ یعنی می شود طبقه بندی ها را که در طول زمان به دست آمده اند و مثلا تحولات اجتماعی را در یک جدول گاهشمار و یا یک یک نمودار نمایش می دهند، راحت تر تفسیر و بعد تبیین کرد. می شود بر زمان سوار شد؟ می شود پرستیژ نظریه پردازی را رعایت کرد و از شتابزدگی پرهیز نمود؟ اصلا خود زمان چیست؟ زمان در ذهن ما هست…کمتر به آن به عنوان یک پژوهشگر جامعه رجوع می کنیم…پس شد باید سراغ ذات زمان را بگیریم، چه جوری؟ متانت را در تفسیر داده ها حفظ کنیم، انس بگیریم با تحولات یک جامعه، همه را یک کل بگیریم. زرادخانه تجربه زیسته را غنی تر کنیم. خلاصه با ذات زمان رفیق شویم… نه در جلوه های متکثر آن در پدیده های مختلف و پراکنده اطراف. کسی که معتقد است با تفکر عوام خود می تواند از پس هر موضوعی در  تبیین جامعه شناختی بر آید باید بداند که روی درک مفهوم زمان اشتباه کرده است. خلاصه تفسیر او از این قضیه زمان غلط است. او جلوه های متفاوت هر پدیده را یکی می داند. پراکندگی را نمی فهمد. گذشت زمان را یک تیکه می بیند! بی حس است! نسبت به تحولات مختلف…فله ای حساب می کند زمان را ابزاری برای شناخت انفصال و طبقه بندی پدیده ها نمی داند.

البته زمان را می توان به معنای متداول کلمه عینی دانست . زمان واقعی هم نیست و جوهر و عرض  هم نیست . بلکه به نحوی یک شرط درون ذات ضروری است که از وضع  خاص شعور انسان ناشی می شود. (مجتهدی، ۱۳۸۶، ص ۵۷)

خلاصه که  اشاره ای به مکان کردیم. بهره مند شدیم از مواهب تفکرات کانتی…قدری چرخی در فلسفه زدیم…خب، برویم سراغ مکان. قضیه مکان با زمان فرق می کند:

نه مکان در سوژه است نه جهان در مکان. برعکس، مکان است که “در” جهان است، زیرا در-جهان- بودنی که مقوم دازاین است مکان را گشوده و آشکار کرده است. نه مکان را در سوژه می توان یافت نه سوژه به جهان چنان می نگرد که “گویی” جهان در مکانی است، بل دازاین یا “سوژه” ای که از حیث هستی شناختی به درستی فهمیده شده، به معنایی سرآغازین  مکانمند است. و از آنجا  که دازاین  به طریقی که وصفش کردیم مکانمند است، مکان نیز خود را هم چون امر ماتقدم نشان می دهد. (هایدگر، ۱۳۸۶، ص ۲۹۲)

هایدگر در لحظاتی که دیگر از این بیشتر نمی تواند تحت تاثیر کانت باشد، این نکته را حالی می کند که مکانمند بودن دازاین، یک امر ماتقدم است. ببینید این بحث فلسفی است و برای ما می تواند تبعات مبارکی داشته باشد! قدری فاصله بگیریم از معنا دقیق کلمات نزد هایدیگر، با اغماض با من همراه باشید:

مکان در درون شعور ماست.  امری بدیهی است که رجوع به شعور می تواند مایه تسلی هم باشد. تفکر عوام نوعی خرافه است. در مورد مکان هم همین طور: تصور یک مثال در یک مکان و زمان خاص، می تواند باعث گره گشایی برای تفکر باشد اما به شرط این که به یاد داشته باشیم، همه این ها با را باید بر اساس قانون طبقه بندی و در نظر گرفتن نقاط انفصال در تفکر، ابزاری برای ایجاد یکپارچگی بدانیم. مکان های مختلف توسط دستگاه ذهن در کنار هم قرار می گیرند. شهود ما از مکان، ما را به یکپارچگی در مورد مکان های مختلف تحقیق فرا می خواند. البته اوضاع در مورد مفهوم مکان نیز نزد فلاسفه بدین صورت است که:

مفهوم مکان از امور محسوس انتزاع نمی شود. زیرا به هیچ وجه نمی توان آن را به عنان  یک شی که در مقابل ما قرار می گیرد، لحاظ کنیم، چرا که در آن صورت باید ان را طوری لحاظ کنیم که غیر از مکانی باشد که ما خود در آن قرار داریم. (مجتهدی، ۱۳۸۶، ص ۵۸)پس مفهوم مکان، یک شهود محض است که از حس ناشی نمی شود و درواقع جنبه کالا جزیی دارد و به منزله صورت  هر نوع ادراک خارجی است . (مجتهدی،۱۳۸۶،  ص ۵۹)

ما در جامعه شناسی صرفا با شهود مکان روبرو نیستیم ما با کنار هم قرار دادن تصویر مکان های مختلف تحقیق روبرو هستیم. این مفهوم اجتماعی مکان است که ما را یاری می دهد. گفتیم قدری هم مفهوم فلسفی مکان را بررسی کنیم، شاید گره گشا باشد. 

اما باید نگاهی هم به عامل اجتماعی این پدیده طبقه بندی عوامانه(اگر اصلا یک طبقه بندی در ذهن عوام به وجود آید) داشت، ببینید صرف بررسی ذهن فرد عوام نمی توان جلو رفت، به لوی استراوس مراجعه کنید:

لوی استراوس می گفت نباید معنا را صرفا  در ساحت ذهن جست و جو کرد بلکه معنا ها باید از دل ساختار های اجتماعی- تاریخی، فرهنگی بیرون آورده شوند. فوکو با نظر لوی- استرواس از ان رو هم آوا بود  که می گفت نباید هر چیزی  را در دهلیز های تاریک ذهنیت جست و جو کرد، بلکه باید به ساحت  بافت و شکل بندی های برون ذهنی عنایت نمود. او گرایش به کنش معنابخش  ذهنی را مشکل  اصلی اومانیسم می شرمد و مدعی بود که حقیقت  معنا را باید در عصر فرهنگ و جامعه جست و جو کرد. افزون بر این، فوکو راهکارهای مکتب ساختارگرایی و به خصوص انگاره های قانون مند  ذهن را مورد تردید  قرار دادو مدعی شد پدیده های ذهن و عین منشی ویژه و بی همانند دارند. به نظر او، هر پدیده ای را باید یگانه و بی مثال  انگاشت و از این رهگذر خصلت های ویژه آن را بهتر درک کرد. (ضیمران،۱۳۷۸، ص ۶)

یعنی ویژه-بودن هر پدیده برای یک پژوهشگر جامعه شناسی باید امری باشد که حتما در اولویت باشد. عوام بودن بد است. تباهی است. هر چه هست بر حال عوامیت ماندن، خیر خواهی نیست و البته که از فضیلت اجتماعی به دور است، چون دیگر از مشارکت و همیاری خبری نخواهد بود، عوام، سخت متقاعد می شود. دیوید هیوم می نویسد:

خوشبختی و کامیابی انسان ها، که از فضیلت اجتماعی خیر خواهی و مشتقات آنhume نشئت می گیرد را می توان به دیوار تشبیه کرد که دستان بیشماری در ساختن آن مشارکت داشته اند. دیواری که هنوز هم به ارتفاع آن افزوده می شود و این افزایش با کوشش  و دقتی که هر کارگر به کار خود مبذول می دارد، تناسب دارد. خوشبختی که به واسطه فضلیت اجتماعی و مشتقات آن پدید می آید، به گنبدی شباهت دارد، که در ساخت  آن، هر سنگ به تنهایی ، به سوی زمین سقوط خواهند کرد، و کل ساختار تنها به واسطه ی مشارکت و همیاری چند سویه ی بخش های مرتبط امکان پذیر است. (هیوم، ۱۳۸۸، ص ۱۷۸)

پی نوشت:

بحث در ادامه ان شاء الله کاملتر خواهد شد.

منبع:

دلوز، ژیل. (۱۳۸۵). فلسفه نقادی کانت. ترجمه مهدی پارسا. نشر گام نو

ضیمران، محمد. (۱۳۷۸). میشل فوکو، دانش و قدرت. انشارات هرمس.

مجتهدی، کریم.(۱۳۸۶) افکارکانت. انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

هایدگر، مارتین(۱۳۸۶). هستی و زمان. ترجمه سیاوش جمادی. نشر ققنوس

هیوم، دیوید.(۱۳۸۸) جستاری در باب اصول اخلاق. ترجمه مجید داوری. نشر مرکز.

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *