زمان و مکان و انفصال(Edited)

زمان و مکان و انفصال

به نظر می رسد انفصال در نحوه تفکر به صورت ذاتی می باشد. انفصال ذاتی تفکر صحیح و اصیل است. یا فکر منحط داریم که متصل است وابسته به خرافات است. یا فکر منفصل داریم که فرق ها را خوب می شناسد. یعنی این طور نیست که صاحب تفکر متصل تلاش کند تا ثابت کند فکر او در هر موقعیت خاص ، در  هر زمان و مکان خاص، می تواند معنای خاص خود را داشته باشد. این نوعی فرار از واقعیت است. نباید اجازه داد تا ابتدا صاحب فکر متصل، تلاش کند تا برای هر زمان و مکان خاص، موقعیتی خاص، اثبات ویژه را بیاورد.

کانت پیش از هر چیز می پرسد: امر واقع (Quid facti?) شناسایی  چه چیزی است؟  امرdeleuze واقع (Quid facti?) شناسایی این است که ما بازنمایی های پیشینی داریم( که به ما اجازه می دهد حکم کنیم). این بازنمایی ها گاهی “نمایش های”  صرف هستند: مکان و زمان صورت پیشنی شهود می باشند. شهودهایی که خودشان پیشنی اند و از نمایش های تجربی یا محتواهایپسینی (همچون رنگ قرمز ) متمایل هستند. گاهی هم آنها “بازنمایی ها”یی نظیر جوهر، علت و غیره می باشند. مفاهیم پیشنی  که از مفاهیم تجربی(مثل مفهوم شیر) متمایز هستند. (دلوز، ۱۳۸۵،ص ۳۱)

ببینید، با انفصال فرق ها را می فهمیم این باعث می شود تا درک کلی ما صحیح باشد. آری با شناخت انفصال هاست که به یکپارچگی می رسیم. عقل مدرن در دوره اخیر است که به تیزبینی شدید دست یافته است. از این رو می تواند توضیحاتی بهتر در مورد جهان اطرافش بدهد. نباید به صاحب فکر متصل اجازه جولان داد تا هر چه می بیند را توجیه کند. این قضیه غلط است. برای رد این قضایا ابتدا باید به مفهوم زمان رجوع کنیم.  باید ثابت کنیم  که دیدگاه متصل در باب جهان، دچار انحراف نسبت به مفهوم زمان می باشد. خب این طور شروع می کنیم که کانت می گوید:

زمان جنبه شهودی بی واسطه دارد و قبل از هر نوع داده حسی kantلحاظ می شود. (مجتهدی،۱۳۸۶، ص ۵۶)

 

 

در فکر منفصل، زمان را در ذات خود می یابد و نه در جلوه های متکثر آن در پدیده های اطراف. کسی که معتقد است با تفکر متصل خود می تواند از پس هر موضوعی بر می اید باید بداند که روی مفهوم زمان اشتباه کرده است. تفسیر او از این قضیه غلط است. او جلوه های متفاوت هر پدیده را یکی می داند. زمان را متصل می بیند. زمان را ابزاری برای شناخت انفصال پدیده ها نمی داند.

البته زمان را می توان به معنای متداول کلمه عینی دانست . زمان واقعی هم نیست و جوهر و عرض  هم نیست . بلکه به نحوی یک شرط درون ذات ضروری است که از وضع  خاص شعور انسان ناشی می شود. (مجتهدی، ۱۳۸۶، ص ۵۷)

خب، برویم سراغ مکان. قضیه مکان با زمان فرق می کند:

نه مکان در سوژه است نه جهان در مکان. برعکس، مکان است که “در” جهان است، زیرا در-جهان- بودنی که مقوم دازاین است مکان را گشوده و آشکار کرده است. نه مکان را در سوژه می توان یافت نه سوژه به جهان چنان می نگرد که “گویی” جهان در مکانی است، بل دازاین یا “سوژه” ای که از حیث هستی شناختی به درستی فهمیده شده، به معنایی سرآغازین  مکانمند است. و از آنجا  که دازاین  به طریقی که وصفش کردیم مکانمند است، مکان نیز خود را هم چون امر ماتقدم نشان می دهد. (هایدگر، ۱۳۸۶، ص ۲۹۲)

رجوع به شعور می تواند مایه تسلی هم باشد. تفکر متصل نوعی خرافه است. در مورد مکان هم همین طور: تصور یک مثال در یک مکان و زمان خاص، می تواند باعث گره گشایی برای تفکر باشد اما به شرط این که به یاد داشته باشیم، همه این ها با را باید بر اساس قانون انفصال در تفکر، ابزاری برای ایجاد یکپارچگی بدانیم. اوضاع در مورد مکان نیز بدین صورت است:

مفهوم مکان از امور محسوس انتزاع نمی شود. زیرا به هیچ وجه نمی توان آن را به عنان  یک شی که در مقابل ما قرار می گیرد، لحاظ کنیم، چرا که در آن صورت باید ان را طوری لحاظ کنیم که غیر از مکانی باشد که ما خود در آن قرار داریم. (مجتهدی، ۱۳۸۶، ص ۵۸)پس مفهوم مکان، یک شهود محض است که از حس ناشی نمی شود و درواقع جنبه کالا جزیی دارد و به منزله صورت  هر نوع ادراک خارجی است . (مجتهدی،۱۳۸۶،  ص ۵۹)

باید نگاهی هم به عامل اجتماعی این پدیده داشت، صرف بررسی ذهن فرد عوام نمی توان جلو رفت.

لوی استراوس می گفت نباید معنا را صرفا  در ساحت ذهن جست و جو کرد بلکه معنا ها باید از دل ساختار های اجتماعی- تاریخی، فرهنگی بیرون آورده شوند. فوکو با نظر لوی- استرواس از ان رو هم آوا بود  که می گفت نباید هر چیزی  را در دهلیز های تاریک ذهنیت جست و جو کرد، بلکه باید به ساحت  بافت و شکل بندی های برون ذهنی عنایت نمود. او گرایش به کنش معنابخش  ذهنی را مشکل  اصلی اومانیسم می شرمد و مدعی بود که حقیقت  معنا را باید در عصر فرهنگ و جامعه جست و جو کرد. افزون بر این، فوکو راهکارهای مکتب ساختارگرایی و به خصوص انگاره های قانون مند  ذهن را مورد تردید  قرار دادو مدعی شد پدیده های ذهن و عین منشی ویژه و بی همانند دارند. به نظر او، هر پدیده ای را باید یگانه و بی مثال  انگاشت و از این رهگذر خصلت های ویژه آن را بهتر درک کرد. (ضیمران،۱۳۷۸، ص ۶)

خوشبختی و کامیابی انسان ها، که از فضیلت اجتماعی خیر خواهی و مشتقات آنhume نشئت می گیرد را می توان به دیوار تشبیه کرد که دستان بیشماری در ساختن آن مشارکت داشته اند. دیواری که هنوز هم به ارتفاع آن افزوده می شود و این افزایش با کوشش  و دقتی که هر کارگر به کار خود مبذول می دارد، تناسب دارد. خوشبختی که به واسطه فضلیت اجتماعی و مشتقات آن پدید می آید، به گنبدی شباهت دارد، که در ساخت  آن، هر سنگ به تنهایی ، به سوی زمین سقوط خواهند کرد، و کل ساختار تنها به واسطه ی مشارکت و همیاری چند سویه ی بخش های مرتبط امکان پذیر است. (هیوم، ۱۳۸۸، ص ۱۷۸)

 

منبع:

دلوز، ژیل. (۱۳۸۵). فلسفه نقادی کانت. ترجمه مهدی پارسا. نشر گام نو

ضیمران، محمد. (۱۳۷۸). میشل فوکو، دانش و قدرت. انشارات هرمس.

مجتهدی، کریم.(۱۳۸۶) افکارکانت. انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.

هایدگر، مارتین(۱۳۸۶). هستی و زمان. ترجمه سیاوش جمادی. نشر ققنوس

هیوم، دیوید.(۱۳۸۸) جستاری در باب اصول اخلاق. ترجمه مجید داوری. نشر مرکز.

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *