سحرگاه سرد

بیرون سرد

درون اکنده از عطر سحر

سوی هر شمشیر افتاده در میدان

روان

کور سویی از امید در دست

نام روشنی را فریاد می زند

در صورت تاریکی

کسی نیست که به او بگوید

شاید دیگر قرار است

تا ابد گمنام بماند

مهزیار کاظمی موحد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *