شب

شب بیداری فرصتی است تا زیبایی های شب را در یابیم.عقل برای خودش حرفی می زند، مگر کسی گوش هم می کند، مگر دل گوش می کند، فکر ها در سرم این سو و آن سو می چرخند و پرواز می کنند. الهامی عاشقانه فضای ذهنم را تسخیر می کند، با این حال عقل را نباید  به کنجی راند، عقل است که با پرده ای از هنر، عیب های آدم های افراد و جهان اطراف را بر ما می پوشاند، دستگاه عقل است که با کمک گرفتن از هنر، فرصتی را برای ما فراهم می کند تا در انتهای شب، خوب، همه چیز را تحلیل کنیم. اشک سر زده فرا می رسد.  این هم برای خودش نوعی لذت است. آخر کار عشق از فریاد می رود…امید که طبع بیزار نشود از نوع شعری که می خوانیم…تکه ای عاطفه در بعضی شعر ها هست… خرده صمیمتی در بعضی فیلم ها هست که قابل تقدیر است…نمی دانم…اشک هایم را پاک می کنم…نمی دانم یعنی می دانم: باید این موقع ها، یعنی موقع شب بیداری، بی خیال از همه جا، در خیابان پرسه زد. این گونه صید در پی صیاد می رود. وقتی خوب مفهوم “لحظه” و “آن” را بفهمی همه چیز برای تو تغییر می کند. خوب که نگاه می کنی می بینی امواج شب همه خیابان را خود غوطه ور کرده است. می بینید که شب بر ما می تابد با تاریکی دلپذیرش…امواج شب آرام آرام به سینه به دیوارها می مالند. موج های تاریکی در پیاده رو به صورت من می خورند. فکر می کنم همین طوری باید پرسه زد تا در نهایت در کوچه های تاریکی گم شد. از طوفان معنا که این موقع در ذهن بر پا می شود نباید هراسید…این طوری می فهمی که  چه جوری وجود داری. باید کنار هستی بیتوته کرد  باید به یک خنکی که  معنای تازه از زندگی در ذهن می آفریند، اکتفا نمود. شاید همین قدر هم کافی باشد…نمی دانم شاید هم باید همه عمر را وقف این قضیه و شناخت چنین رازهایی نمود. هایدگر نیز در این زمینه می نویسد:

وجود داشتن که هیدگر آن را بعد فراموش شده در مفهوم سنتی انسان می داند چیست؟ پاسخ دادن به این پرسش کاری است دشوار و در نهایت نشدنی. تنها می توان به ابعاد و کارکرد های وجود آدمی پرداخت و این پرسش  را که وجود آدمی همچون خود هستی رازمند  است و هر چه بدان نزدیکتر می شویم حقیقت خود را از ما واپس می کشئد(خاتمی، ۱۳۸۷، صص ۱۱۳-۱۱۴)

برای من، شب با همه زیبایی هایش همچون شعری بلند است. غروب مطلع آن است و این شعر بلند ادامهwandering in night می یابد تا در نهایت در نیمه شب این شعر به اوج می رسد. شعری که هیچ وقت برای من تکراری نیست. غزل شب، تا صبح که خوانده شود ملال آور نمی شود.شب هست، مهتاب هست، تفکر هست…ستاره ها هستند، شکر و صبر هست. سروده های مهتاب همیشه زیباست. چه در شبهای زمستان و چه در شبهای تابستان. بررسی هستی، بلای ذهن است. بلای عشق عقل است. آری بلای عشق عقل است. در این نبرد عاشقانه عقل علیه جمود، هر چه از نیروهای ذهن کار کشیده شود. امیدی که نباید هیچ وقت به انزجار بکشد.

تسلیم شو که حکم قضا می توان شنید

حکم قضا به سمع رضا می توان شنید.(شهریار)

هر چه هست همیشه اجل روبروی ماست، نباید در بازی زندگی زیاد دست و پا زد، روزی ما هم می رویم، سرخوشی تسلیم چیز دیگر است. باید فکر مرگ هم بود. فکری که هم عمیق است و هم خوب آرامش بخش است اگر بصیرت لازم را در زندگی داشته باشیم.

از اجل پرس که آمار و نشانی ها را

فوت آب است و در مفلس و اعیان از بر(شهریار)

وقتی پرسه زدن طول می کشد تازه می فهمی که زمان را از دست داده ای  و  خیلی وقت است که به خانه بر نگشته ای. بوی ذوق و صفا می دهد دیوارهای شب، عزیز! گاهی در می یابی که زمان زیادی گذشته است و دیگر انتهای شب نزدیک است. ماه بر زمین نور می افکند. ماه، خسته از پیمودن آسمان ، راه خود را به سمت طلوع می سپرد.این گونه است که ماه می رود کم کم که به طلوع بپیوندد. اما همه چیز در ماه خلاصه نمی شود، وقتی گوش به آسمان می سپاریم در می یابیم که، بی قراری در میان ستاره ها جاری است. ستاره ها دور از ما سو سو می زنند. صحنه ی خیال انگیزی است. گاهی اوقات آدم توی فکر می رود که آن بالا ها چه خبر است. به نظر می رسد که هر ستاره حتما در درون خود رازهایی را دارد، یعنی در ستاره های دیگر هم همه مفهوم ها مثل ما فهمیده می شوند؟ اصلا آنها کجا می روند…آنها رهسپار مدارهای عشقند

پیرو قافله عشقم و جز جذبه شوق

نیست این قافله را قافله سالار دگر(شهریار)

سوال های جالبی هم به وجود می آیند: این که گل ها در آنجا چگونه فهمیده می شوند و مثلا معنی هر گل در آنجا چیست؟ و اینکه هر گل نماد چیست؟ در هر حال، ما از ستاره های دیگر و قوانین آنها، چیزی سرمان نمی شود. با این حساب، اگر چیزی هم بگویند باید همین طور فقط بپذیریم. آن وقت، ستاره ها، رازها را از آن سوی کهکشان می گویند و این سو، ما فقط همین طوری می پذیریم. چه بگویم عزیز من که منم و امثال من، کمتر از این چیزها سرم می شود دلیلش هم معلوم است:

دلگیریت مباد که من گیر کرده ام

در گیر و دار رفتن و در پیچ و تاب عمر(شهریار)

خلاصه سوالات جالبی در مورد رایج ترین نماد ها به ذهن ما می رسد. مثلا گل سرخ در ستاره های دیگر چگونه فهمیده می شود؟ در هر حال، آنها هم تسبیح ملکوت را می گویند. نگاه به آسمان احساس استعلا را در انسان شعله ور می کند. در آسمان، عطر کعبه هم شناور است. راه کعبه هم پیداست. توضیح این که:

استعلا، از آن دست مفاهیمی است که به پرسش های از جنس “چرایی” و “چیستی” پاسخ می دهد استعلا بر ان است که انواع چیز ها را در توصیفی آشنا تر  برابر ما قرار دهد، آن هم در گستره ای تا اندازه ای که ممکن است وسیعتر. این بدین معناست که ما قادریم که پیشنهاد کنیم که چیزهای اطراف ما ماهیتی دارند که به خاطر زمینه گسترده تر آنها می باشد. بنابراین می توانیم هم آنچه جهان هست و آن مقصودی که جهان را بنا می نهد بشناسیم.(بالمر، ۲۰۱۷)

منابع:

خاتمی، محمود. (۱۳۸۷).جهان در اندیشه هیدگر. موسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر

 Adam Balmer(2017). Transcendent Reality and the Consciousness Problem Journal of Philosophy of Life Vol.7, No.1 (July 2017):1-15

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *