شرم

شاعری را دیدم که لبخندی بر لب داشت. او را می شناسم. بارها در آن زمان که هنوز به حکم عبوس شرم، سهم من از این جور عوالم فقط وزش نفس های زمان روی صورتم بود، پیش او می رفتم و فال آینده را می گرفتم. امروز چشم هایش دیگر مثل همیشه نبودند. چشم هایش شفاف تر از آن چیزی بودند که از چهره اش روی دیوانش کشیده اند. آیا او نیز چیزی در من دیده بود؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *