شعری از آرتور رمبو

مقدمه:

سال ۱۸۸۳ مسافری که از حبشه می گذشت به مردی فرانسوی برخورد که جامه ای شرقی بر تن و ریشی انبوه بر صورت داشت ، سوداگر ترش روی و کم حو.صله ای بود که پنهانی  اسلحه می خرید و می فروخت. مرد مسافر که هموطن او بود. با شنیدن نام و یا به یاری  عکس هایی که از این سوداگر خشمگین دیده بود و او را شناخت، اما همینکه خواست یا او از گذشته معجزه آسایش سخن بگوید و از شهرت بزرگی که در شاعری داشت یاد کند سوداگر جوان فریاد زد که : “همه بیهوده بود، عبث بود ، مسخره بود: و مرد مسافر به ناچار لب از سخن فرو بست. این سوداگر اسلحه این جوان ژولیده ریش ترشروی، “ژان-نیکلا- آرتور رمبو” نام داشت. در آن روزگار همه مردم اروپا از او سخن می گفتند، نهضت جدید شعر فرانسه که مکتب سمبولیسم  نام گرفته بود، او را مظهر و پیشوای خود می دانست. شاعران بزرگ زمان مانند “ورلن” و “مالارمه” او را می ستودند،  از شعر او همچون معجزه ای یاد می شد، اما او به همه این ها بی اعتنا بود از همه این ها بیگانه بود، از شعر و شاعری نفرت  داشت و از همه چیز و همه کس بیزار بود، حتی از سلامتش یعنی از نیروی جوانی اش،  همان ایام در نامه ای که به مادرش نوشت، فریاد زد که : من همیشه تندرستم  من همیشه در این خاک نفرین شده تندرستم.

منبع:

نادرپور، نادر (۱۳۳۵). سخن سال هفتم اسفند  شماره ۱۱

 

شعری از آرتور رمبو

کودکان هراسان

……………………………………..

سیه چرده در برف و مه،

پش پنجره کف خیابان

با کپل های گرد در کنار هم.

 

چه مصیبتی! پنج طفل زانو زده اند

و به نانوا خیره گشته اند

که نان سفید و بزرگ را می پزد

 

بازوی پرتوان سفیدش را می نگرند

که خمیر را می مالد و در تنور می نهد

درون حفره ای روشن

 

صدای پختن نان را می شنوند

و نانوا لبخند نشاط بر لب

آهنگ قدیمی می خواند

 

کز کرده اند و جم نمی خورند

در برابر پنجره ی سرخ

که به گرمی آغوش است

 

و آن دم که زنگ نیمه شب نواخته می شود،

نانوا نان پخته و داغ و زرد را

از تنور بیرون می کشد

آنگاه زیر تیرک های دود زده،

نان معطر و جیرجیرک ها

نعمه می خوانند.

 

آن دم که این حفره گرم بوی زندگی می دهد،

زیر جامعه های پاره پاره،

روح کودکان به وجود می آید.

 

این گونه کودکان بینوای سرمازده،

حس می کنند زندگی چه شیری است!

همه آنجا گرد آمده اند.

 

چانه های سرخ کوچکشان را به نرده چسبانده اند

و میان روزنه ها

صدای آهسته می خوانند،

 

گویی که دعا می کنند…

به سوی روشنایی این آسمان گشوده

خم شده اند.

 

چنان خم شده اند که شلوارشان پاره می شود

و کهنه سفید قنداقشان

در باد سر زمستان به لرزه می آید….

 

رمبو، آرتور.(۱۳۸۴). زورق مست، گزیده اشعار. ترجمه محمد رضا پارسایار. نشر نگاه معاصر. ص ۴۲-۴۶

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *