شناخت جریان زندگی

آرزوی اصلی مرد خردمند و بالاترین هدف او این است که روحش روی از جهان بیرونی بر تابد و به خود بازگردد و روی در خود خویش بیاورد. (فلوطین)

شناخت جریان زندگی

اگر ما مثل کانت به طور کلی مسائل اصلی و اختصاصی فلسفه را در سه عبارت خلاصه کنیم که ” چه می توان گفت؟” و “چه باید کرد؟” و “چه امیدی می توان داشت؟” آنگاه متوجه خواهیم شد که این هر سه مسئله مربوط است به انسان. منظور این نیست که انسان مقیاس همه چیز است، بلکه منظور این است که در فلسفه به هر طریق مسائل با در نظر گرفتن حضور انسان در این جهان مطرح می شود و مورد بررسی قرار می گیرد. و همین موضوع تامل فلسفی را نه فقط صرفا انسانی می کند، بلکه از همین رهگذر است که می توان اوصاف هریک از نحله های فکری را نیز مشخص کرد. (مجتهدی، ۱۳۸۵، ص ۸۵)

با این مقدمه به سراغ مساله شناخت جریان زندگی می رویم. شناخت داشتن از جریان زندگی اهمیت ویژه ای در تکامل زندگی معنوی ما دارد. در هر صورت با هر وضعیتی که باشیم این دست از شناخت ها به کار ما می آید. اما حرف زدن و بحث کردن درباره شناخت جریان زندگی تنها یک مساله است….مساله دیگر، این است که چه می توانیم بگوییم. یعنی هر حرفی در مورد معنای زندگی که برای تسکین یافتن می زنیم، الزاما صحیح نیست. شاید به دنبال خوشدلی باشیم ولی ندانیم چه باید بکنیم.وقتی پرتوی از معنویت بر ما می تابد، در می یابیم که می توان خوشدل بود و قناعت هم کرد. شناخت غریبه ها در جامعه می تواند گامی دیگر دارد. افرادی که با منش خاصشان تنها زندگی می کنند و یا در جمع ها نقش حاشیه ای را دارند. به محض این که می خواهید دست به شناخت جریان زندگی بزنید می بینید که عده ای هستند که فضولی می کنند و شما را از این کار نهی می کنند که البته متاسفانه نوعی تفکر است، در واقع تفکر در مورد جریان زندگی خیلی اهمیت دارد و شما را به شانیت انسانی و انسانیت رهنمون می سازد،  بهتر است از فضول ها فاصله بگیریم تا تمرکز خود را در شناخت جریان زندگی از دست ندهیم. تمرکز که به دست می آید دوباره به جریان شناخت زندگی خودت فکر می کنی. البته نباید به خاطر این قضیه مغرور شد. اصلا می خواهید وفادار را بشناسید ببنید اول جریان زندگی اش را می شناسد یا نه…یعنی می داند که در این جهان قوانینی بر قرار است یا نه!

مقیم درگاه معرفت که باشی…فضولی نمی کنی! دوم اینکه به زور معاشرت نمی خواهی!

چه می شود گفت در مورد اهمیت نصیحت…نصحیت شنیدن چالاکی هم می آورد. عاقبت اندیشی هم می آورد. والا مهلت عمر را باید دریافت چون شناخت زندگی کمی طول می کشد. البته اگر نصیحت بشنویم دیگر قضیه حل است. توسل را هم نباید در این راه فراموش کرد. باید از خدا خواست. باید عشق را شناخت.

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم(حافظ)

شناخت جریان زندگی، غیرت را هم برای ما می آورد، این طوری دیگر نسبت به جهان اطرفمان و نیز خودمان بی تفاوت نخواهیم بود و علیه  هر چیز که بخواهد جلوی این تفکر عمیق را بگیرد، شورش خواهیم کرد و البته که برآشفته خواهیم شد. همچنین می فهمیم که چطور در این دوره زمانه گل وفا دیگر پژمرده شده است.

نوعی هوشیاری را نسبت به محیط اطرافمان و تحولات آن پیدا می کنیم. برای دیدگاه های دیگران هم ارزش قایل می شویم و از همه مهمتر به آن ها اولویت بالاتر را می دهیم و نیز زمان اختصاص می دهیم.والا بعضی ها هم که فقط در این زمینه ادعا می کنند:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. (حافظ)

اگر دنبال شناخت زندگی باشیم، آنگاه طبیعت را بیشتر ارج می نهیم و غبار غم را این گونه از چشم می زداییم. خرسند می شویم از تقدیرمان و تسلیم می شویم. شادی مبارکی درون ما را می گیرد. خردمندی هم در این نکته هاست که گفته شد. خلاصه که دریاب ضعیفان را وقت توانایی…این طوری از افسردگی دور می شویم. جویبار صبر به درون کالبد ما جاری می شود. والا این ها فکر های من است لیکن:

سياه نامه تر از خود کسي نمي بينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود(حافظ)

 

بعد این مساله به  میان می آید عقل ما تا کجا می تواند در شناخت جریان زندگی به ما کمک کند. شاید بعضی حرف ها اصلا در دایره خرد ورزی ما نباشند. بعد باید ببینیم در قبال این جریان زندگی چه باید کرد؟ و در نهایت امید ما برای “یادگیری” از جریان زندگی تا کجاست؟ یادگیری مداوم ما را روی ریل تاریخ زندگیمان به جلو می برد، این طوری به خوشدلی نزدیکر می شویم. ببیند یک مساله ای در میان هست: نباید عیب جویی کرد این طوری سرمایه اجتماعی ما نیز کاهش می یابد، همه از اطراف ما پراکنده می شود. عیب جویی نمی گذارد یک رنگ باشیم، همچنین با این یادگیری دیگر ببو! نخواهیم بود:

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی(حافظ)

 

نوع نزدیکی و لطافت را در ذهنمان حس می کنیم وقتی به چنین بصیرتی در مورد زندگی، سرنوشت و آینده  دست می یابیم. بعد صدای اطراف را به خوبی می شنویم، باد ما حرف می زند…ساعت برای ما پیامی دارد…پنجره ما را به خود فرا می خواند و …فرا می خواند به یک تحقیق! که افق را دقایقی بپاییم! این که درک ما از آینده چه خواهد بود و چه برنامه ای برای زندگی خواهیم داشت. اگر در مورد الهامی برای زندگی می باشیم، خب فکر به حال لوح ضمیر خود بکنید و بعد منتظر باشید:

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی(حافظ)

همه این ها توفیق است. باز شدن معانی در ذهن، خود یک توفیق است.

می بینید که بعضی افراد در زندگی خود، شناخت بهتری را بدست می آورند و سعی می کنند که به طور کاملا منطقی عمل کنند. بعضی هم گاهی به ذره ای رمانتیسم روی می آورند. سعی می کنند هر از گاهی از زندگی مدرن در فضای شهرهای صنعت زده فاصله بگیرند و برای خودشان حال و هوایی داشته باشند. در هر حال، باید دانست که دستیابی به مفهوم “در این جهان بودن”، هم یکی از نعمت های شناخت جریان زندگی است. شناخت جهان اطرافمان بدون شناخت محدودیت های خودمان امکانپذیر نیست، اگر بخواهیم قوانین جهان اطرافمان را بفمیم اول باید خودمان را بشناسیم، این برای خودش نکته ای مهم است: همین که در این جهان هستیم می بینیم که امکانات زیادی برای تغییر داریم. اصلا خاصیت این جهان این است که می توان در آن تغییر کرد. شاید هم برای درک در این جهان بودن مجبور شویم مدام به تغییر روی بیاوریم. ای کاش همه ما نسبتی را که با این جهان داریم در “تغییر مداوم” و “بهبود یادگیری” تعریف کنیم. ما در این یادگیری، تا قدری تنهاییم به گونه ای که علیرغم این که در مورد هنر همه با هم حرف می زنیم ولی نتیجه نهایی برای هر کس تفاوت می کند، این مساله به  موقعیت شما در جهان بر می گردد. پس باید دنبال نوعی یادگیری و آموزشی باشیم که هنر در آن نقش جدی دارد. این طوری راحت تر سر از حوادث اطرافمان در می آوریم. آرام آرام نماد ها را می شناسیم، می فهمیم که چطور بعضی درخت ها به چند نمادهایی “ربط دارند”. این طوری می فهمیم که سرو نشان آزادگی است. 

به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری

جواب داد که آزادگان تهی دستند(سعدی)

نوعِ “بودن” ما در جهان می تواند، طوری باشد که از جنس اشتیاق باشد. درست است که زندگی رازهایی برای خودش دارد، اما باید حتما شوقی هم وجود داشته باشد تا کوشش و پژوهش ما را برای شناخت راز های زندگی به جلو ببرد. این طوری می توانیم صبر را هم به میان بکشیم، بدون صبر نمی توان به شوق زندگی دست یافت. همین است دیگر که بعضی در کارهایشان باقی می مانند و بعضی دیگر هم زندگی را با شوق دنبال می کنند علیرغم سختی هایش. حذف صبر در زندگی اول راه گمراهی است. بی صبرها، خودشان برای خودشان افسانه هایی هستند!! والا…! اشتباهات ناشی از شتابزدگی وقتی روی هم انباشته می شوند، باعث می شود که از زندگی دلزده شویم…شوق زندگی از میان می رود..

به قول اسی: اصلا شناخت جریان زندگی برای خودش صنعتی است. صنعت “راهنمایی” باید در جهان جدی تر گرفته شود و افراد با چیزهایی فراتر از “کتاب های خودیاری” و “مهارت های زندگی” در مسیر زندگی هدایت شوند. اصلا به صنعت “نصیحت” نیاز داریم. کتابهای “نصیحت” باید حرفه ای تر نوشته شوند… از این جلد های شیک هم بزنند براشون…اصلا نصحیت شنیدن برای خودش یه جور رزومه است!

دور خوبی گذران است نصیحت بشنو(حافظ)

همین قضیه در مساله توسعه هم برقرار است، یعنی روحیه جامعه با شکست اقدامات شتابزده کاملا از بین می رود آن وقت جلب اعتماد برای ادامه راه توسعه دشوار می شود. به این می  گویند هشیاری و زیرکی که زمان کار را در حفظ روحیه از دست ندهیم. والا این جمع بندی حرف های اندیشمندان حوزه توسعه است…درس هایی که نباید فراموش شود..درس هایی که به قیمت تجربه های گران به دست آمده است…کلا اشاره شد که در ایام مدرن، و کلا پس از تجدد، اشتباهات می توانند ضرر های بیشتر از آن چه در ابتدا تصور می شود، داشته باشند…چرا؟! چون در دوره متجدد، دست شما بیشتر بند است و از این لحاظ امکانات بیشتری را دارید و از دست دادن این امکانات به صورت گسترده تری باعث دردسر می شود، شما بیشتر با ممکنات آشنایید بیشتر چیزهای پیشرفته را می شناسید، می دانید که “رفاه” می تواند معنایی گسترده تر از قبل داشته باشد.

والا چه باید گفت…توسعه ضعیف بارها سوژه هنرمندان و طنز نویسان هم بوده است و دست انداخته شده است.

 

در مورد بحث توسعه بیشتر حرف خواهیم زد، بر گردیم سراغ دازاین، ندر جهانی هستیم پس نسبتی هم با آن داریم. هایدگر می نویسد:

dasein

دازاین ” از آغاز” هرگز چنان نیست که به اصطلاح هستنده ای فارغ از در- بودن باشد و گهگاه هوس کند که پذیرای “نسبتی” با جهان گردد.پذیرش مناسبات با جهان تنها از آن رو امکان پذیر است که دازاین به صرف آن که هست، در – جهان – بودن است.(هایدگر، ۱۳۸۶، ص ۱۸۱)

دازاین یک موجودیت است ک در میان سایر موجودیت ها رخ نمی دهد. بلکه از لحاظ موجود شناختی، با این واقعیت، تمایز داده می شود: در هستی خودش. چنانکه هستی یک مساله برای او می باشد. اما اگر قضیه این طور باشد، این یک حالت سازنده از هستی دازاین می باشد.  و این بدان معنا است که دازاین در هستی اش، رابطه ای دارد -همچون هستی در رابطه ای که خود، یک هستی است. و این بدان معناست که دازاین خود را در هستی خودش می فهمد. متعاقبا این بدان معناست که  راهی وجود دارد که دازاین، خود را در بودنش می فهمد و تا درجه ای آن را صریحا انجام می دهد. این مساله برای این موجودیت، عجیب و غریب است چه با و چه از میان هستی اش. این هستی، محصور به این خاصیت می باشد. شناخت هستی، خود یک ویژگی از هستی دازاین است. دازاین به صورت موجود شناختی، متمایز می باشد.(هایدگر، ۲۰۰۱، ص ۳۱)

 

البته هایدگر “دازاین / Dasein” را به هستی متمثل در انسان محدود می کند. به سخن دقیق تر ، دازاین مترادف با انسان نیست. دازاین اصطلاح هستی شناختی است. (مک کواری، ۱۳۷۷، ص ۶۱)

منابع:

مجتهدی کریم.(۱۳۸۵) درباره ی هگل و فلسفه او و مجموعه مقالات. نشر امیر کبیر

مک کواری جان.(۱۳۷۷). فلسفه وجودی. ترجمه محمد سعدی حنایی کاشانی. نشر هرمس

هایدگر، مارتین(۱۳۸۶).هستی و زمان. ترجمه سیاوش جمادی. نشر ققنوس

Martin Heidegger (2001) Sein und zeit. translated into English  by John Macquarrie & Edward Robinson.  Blackwell.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *