شهید

به مناسبت اول دسامبر

عید پاکی، آن بیرون، روی شاخه های سیب، منتظر است. عید، ساعت ها را می شمارد به انتظار. حال، امروز، چه برفی آمده باشد، چه نیامده باشد. در چنین روزهایی، قلم در دست فشرده می شود. طاقت نمی آورد. تا چه بخواهی بگویی…تا ته دلت چی باشد… با این حال، فکر کردن به برف، دل را می لرزاند. به خصوص، وقتی تو به شخصی که دیگر در این جهان نیست، فکر می کنی. رخصت می خواهی از لحظات تا قدری، لختی، لحظه ای، بیندیشی. برف با تو همراه می شود. که به جلو بروید در تفکر در مورد کیستیِ آن شخصِ برایِ همیشه رفته.  کیستی یک آدم پس از مرگ او روی این کره باقی می ماند.

زمان هرگز از حرکت باز نمی ایستد و به بیهودگی نیز سپری نمی شود، بلکه بر عواطف ما اثر می گذارد و در ذهن ما اعجاز می کند. (آگوستین، ۱۳۸۱، ص۱۲۴)

 

برف این گونه،  با تاریخ یک زندگی همراه می شود. زندگی یک رفته. گرما را آرام آرام حس می کنی. با حس کردن التهاب تاریخی یک شهید و مفهومش نزد همه ما انسان ها. گرما را حس می کنی: در ذهنت، در دلت و پیشانی ات. و اینکه یک روزهایی که برف می آمد و دم عید پاکی بودی، چقدر با خودت به این مفاهیم فکر می کردی. شاید گاهی اوفات در-این-جهان-نبودن بسیار مفهومی موثرتر باشد تا در- این جهان- بودن. همین طور راه می رفتی  و فکر می کردی به شهید و پیشانی بند خونینش. همینطور دست می بردی لای برف ها، با برف ها بازی می کردی…این برف ها را روی پیشونیت می مالیدی. به گذشت فصل ها بر مزار یک شهید فکر می کردی. شهیدی که در دل بیشه ای برای همیشه آرمیده. کنار برکه ای فصل تازه ای از زندگی اش  را می گذارند.

حتی دازاین دیگران هم وقتی که در مرگ به تمامیت خود رسیده است، نه-دیگر- دازاین {یا نه-دیگر-آن جا- بودنی} است  به معنای نه-دیگر- در- جهان-بودن. آخر مگر نه این است که مردن  گویای بیرون -رفتن -از – جهان و از دست رفتنِ در-جهان- بودن است؟ با این همه ، نه-دیگر – در – جهان – بودن مردگان- وقتی با توجه به حدود غایی و نهایی فهمیده شود- در عین حال هنوز یک هستی است به معنای صرفا -هنوز پیش دست بودنِ شیئی جسمانی که در معرض مواجهه می آید. در مردن دیگران، آن پدیدار  شفت انگیز هستی را می توان تجربه کرد که خود را به صورت دگردشتی ناگهانی از نوع هستی دازاین (یا به تعبیری دیگر، از نوع هستی حیات) به نه-دیگر – دازاین متعین می کند. پایان هستنده در مقام دازاین آغاز همان هستنده در مقام پیش دستی محض است.(هایدگر، ۱۳۸۶، ص ۵۳۱)

کنار مزاری که ملتهب است. دل خونین شهید، هنوز هم پا بر جاست در تپش. روزها برای این مزار می گذرند…پاییز که می شود، بهار رنگ ها می شود و بعد از مدتی، یک سپیدی مات روی کل طبیعت، در زمستان سرد سایه می افکند.

ببینیم هایدگر چگونه ما را به وجود حقیقی می رساند. سر نخ تفکر او، خود مرگ است. انسان به جای گریز از مرگ، باید با آن رو در رو شود، بالاتر این، او باید مرگ  را بپذیرد  و به مثابه امکان بارز قبلی خویش، آن را انتخاب کند. او باید در انتظار (Vorlaufen) مرگ خویش زندگی کند. گفته می شود که در انتظار مرگ بودن، نه به معنای خودکشی است  و نه به معنای در اندیشه مرگ فرو رفتن، بلکه معنایش این است که مرگ را عامل وحدت بخش در وجود خود به حساب آوریم.  و تمام امکانات خویش را به این امکان واحد و اساسی مربوط سازیم. به تعبیر دیگر، عدم وجود خود را باید دید و پذیرفت. (مک کواری، ۱۳۸۲، ص ۱۷۶)

قبر شهید هنوز پا برجاست. قبر شهید می تپد. حتی روزهایی که برفی در کار نبود. حتی روزهایی که برای زمین پاک نبود.هوای پاک آزادی دیگر فراموش شهروندان شده بود. فکر که می کنی، می بینی، آن زمان ها، رفتن بهار پاییز را کسی باور نمی کرد. این شهید، است که خط پیروزی را شکسته نوشت. قلم شکسته اش را هدیه کرد به هر آنچه از جنس آزادی و آزادگی  و حریت است.البته از شما چه پنهان ، در آن زمان خیلی ها به اوضاع عادت کرده بودند.  البته خود این جماعت رکود زده، مسبب این وضعیت برای خودشان بودند.  اصلا خیلی ها، رفتن این رنگ های پاییزی را و تبدیل شدن رنگ طبیعت به سپیدی، زیر نظر نداشتند. نمی دانستند دارد چه اتفاقی می افتد. انفصال را باور نداشتند. همه چیز را متصل می دیدند. ساده لوح بودند! بعد دیدند که در یک قفس تنهایی گیر افتاده اند.  البته بودند که بعضی ها که انفصال را باور کردند و فهمیدند که می توان از ماتی زمستان گریخت. ای بابا، بهترین هاشون هم رفتند. بعضی ها قبر شدند، بعضی هم رفتن به فقدانی از هر گونه اثر.  اونهایی که به رسیدن نیمروز شادی و گرما در یک سنگر، در زمستان دلخوش بود، و مجبور بودند روزهای خسته کننده آذر را بشمارند. روزهای دراز دسامبر را….

december

 ولی در حال، امروز که خوب نگاه می کنی، می بینی، خیلی خبرهای دیگر هم هست.ببینید، قبر شهید، زیرک است. طالبین را به سوی خود می کشد. باعث می شود تا آنها، در یک انفصال از گذشته، خود را دوباره بیابند. آه گیاهان از ضربات شلاق های زمستان، هنوز به آسمان داغ و خون آلود می رود. آسمانی که قبر یک شهید را می نگرد. یک شهید که منفصل است. آدم دلش می سوزد.  و نکته این که تو نگرانی. نگران از این که اندیشه های نوجوانی ات، روزی پاک شود. وقتی یواشکی می رفتی به مزار یک شهید در یک بیشه سر می زدی و دیگر همین.  این اندیشه ها ناب بودند. حفظ آنها ضروری بود. تو نگرانی و حق داری. با فراموش شدن یک منفصل دیگر سایه اتصال و ساده لوحی، بر سر تو می افتد. نگرانی از این که فقط یک دنیای محدود با این اندیشه ها در ذهنت ساختی….ای کاش بیشتر آنها را رواج می دادی! و دلواپسی که این دنیای محدود به همین قدر اندیشه در آن سالها، در یک دم از ذهنت پاک شود. ای کاش بیشتر تلاش می کردی.

گقتیم که نگرانی!! …و اما بادهای زمستانی چه سر و کاری با این جور نگرانی ها خواهند داشت… این نگرانی نهان، را باید باز هم از این بادها پنهان کرد. این باد ها از مزار شهید رد می شوند. این باد ها، رهسپاران زیر شلاق های زمستان می باشند. می روند درس تازه ای از این روزگار بگیرند. این باد ها تلاش می کنند از عطر مزار شهید چیزی بیاموزند. این باد ها سرِ گرمی دارند. سرشان به اصطلاح شلوغ است.آنها در معنای ” منفصل” فکر می کنند. بادهایی هستند که تاریخ را می نویسند. بادهایی هستند که متبرکند. به اندازه کافی ذهنشان مشغول هست و باید ماموریت رنگ زدن به افق را پایان بخشند.می روند تا افق را با خون شهید رنگ آمیزی کنند. و البته به هزار دلیل دیگر، باید این جور عواطف را، از این بادهای زمستانی پنهان کرد. چون کلا این بادها، شخصیت دل نگرانی دارند و برای ما غصه می خورند و البته دلایلی دیگر… یعنی مثلا چون هنوز بویِ خونِ شور می دهند و یا همواره، بسیار حزن انگیز، سر صلیب زمان، پرسه می زنند و نباید مزاحم مراقبه آنها شد. اینکه این بادها، برسر صلیب چه زمزمه می کنند، چیزی است که به لب های شهید چند ثانیه قبل از رفتن ربط دارد. این باد ها با مزار شهید انس می گیرند. شهید منفصل است.

منبع:

قدیس آگویستن.(۱۳۸۱). اعترافات. ترجمه سایه میثمی. دفتر پژوهش و نشر سهرودی.

هایدگر، مارتین(۱۳۸۶). هستی و زمان. ترجمه سیاوش جمادی. نشر ققنوس

مک کواری. جان.(۱۳۸۲). الهیات اگزیستانسیالیستی. ترجمه مهدی دشت بزرگی. بوستان کتاب قم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *