عدالت در کتاب جمهوری افلاطون

جمهوری با در خواستی برای تعریفی از دیکایوسونه{عدالت} آغاز می شود و کتاب اول آن، ماهیت این تقاضا را توضیح می دهد. تعریف  عدالت به عنوان ” گفتن حقیقت  و ادای دیون خود ” مردود دانسته می شود نه فقط به دلیل این که ممکن است گاهی کار درست، امتناع از بیان حقیقت یا امتناع  از ادای دین، باشد بلکه به دلیل این که فهرستی از طبقات فعل  نمی تواند، مطلوب  افلاطون  را به دست دهد. آنچه که او می خواهد بداند این است که در یک فعل  یا طبقه افعال چه چیزی وجود دارد که سبب می شود تا آن را عدالت بخواهیم او نه فهرستی از افعال عادلانه بلکه معیاری برای درج {اعمال} در این فهرست یا طرد آنها از آن ، می خواهد. باز تعریف دیگری از عدالت به عنوان “خوبی به دوستان و بدی به دشمنان ” را مردود می داند نه صرفا  به دلیل  این استدلال که بدی کردن به کسی به منزله بدتر کردن- یعنی ظالم تر کردن او- است همراه با این پیامد  که بدین ترتیب انسان عادل سبب کاسته شدن از عدالت افراد می شود ، بلکه  به این دلیل که هر تعریفی از عدالت بر وفق “خوبی کردن”  و مانند آن محکوم به ابهام و عدم وضوح است.

مک اینتایر السدر(۱۳۷۹). تاریخچه فلسفه اخلاق. ترجمه انشاء الله رحمتی. انتشارات حکمت. صص ۷۵-۷۶

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *