عقل نو

در قلب تو، نوعی نظام اندیشه است که پیش از این نبوده، سنتی نداشته، خرافه را کنار می زند. آگاهی می دهد. یعنی: با قلب نو، خرد نو می آید:  فکر تو می جهد و حقیقت را در بر می گیرد. دستگاه های عقل مدرن تلاش می کنند تا داده را از محیط بدست آورند، ریشه های این دستگاه ها، به عمق عاطفه تو می رسد. فکر تو متحد می شود با هر “محدود”. هر “محدود” یک منفصل است. عقل نو، عاطفه دارد. مدرن بودن با حسابگری و بی عاطفگی منافات دارد. فکر نو، عقل نو، محدود را با عاطفه ای نامحدود در بر می گیرد. یعنی جهان محدود را در آغوش می گیرد. جهان را با انفصالش می پذیرد. قبول می کند. می شمارد و اندازه می گیرد. در انفصال، مرتبا عقل می جهد. می جهد از کرانه های عشق، پیغامی بیاورد. با انفصال، عقل دور را می نگرد. عقل بال در می آورد. پرواز می کند. قلب نو، قاره ای نوست. جهانی تازه است. طول می کشد تا ظرفیت های آن کشف شود. بهشت تازه ای است روی زمین. قلب نو یک فرصت است. عقل نو فرصت تر. هر دیدگاه تازه، ما را لحظاتی چند، آزاد می سازد. دروغ، دوری است…عاطفه جاری در جهان با دروغ فاصله دارد. دروغ تعفن است. فکر منفصل، اهل تبار “گهگاهی” را به خوبی می پذیرد. آدم گهگاهی، گهگاهی دلش برای انس تنگ می شود. این مساله برای ما کافی باشد. همین که در این آشفته بازار، گهگاهی هوس انس با طبیعت را هم داشته باشد کافی است. فکر نو از هم پاشیده نیست. فکر نو خود را اول محدود می کند و چهارچوب دارد. فکر نو محدودیت خود را می پذیرد. فکر نو به همین مسائل گهگاهی اکتفا می کند. همین برایش کافی است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *