عقل نو

وقت انضباط فکری در یک ذهن مستقر می شود، آنگاه اتفاق هایی هم برای قبل می افتد. به راستی می بینی که در قلب تو، نوعی نظام اندیشه است که پیش از این نبوده، سنتی نداشته، خرافه را کنار می زند. آگاهی می دهد به اطرافیانش. مردم ساکن در جهان اطراف را به خوبی طبقه بندی می کند و برای خودش مرزهای امنش را در ارتباط با سایرین تعیین می کند. از لحاظ آگاهی، جامعه وقتی جلو می رود که مردم از ساده لوحی دست بردارند و طبقه بندی های دقیقی از شخصیت افراد اطرافشان بدهند. آنها باید بتوانند سرنوشت های دیگران را طبقه بندی کنند. آنها باید بیاموزند که طبقه بندی عواطف دیگران و شناخت شایست از ناشایست در سرنوشت ها نوعی احترام گذاشتن به روح جمعی است. در مجموع یعنی: با انضباط تاز، قلب نو می آید، طبقه بندی ها در مورد شخصیت دیگران و وقایع اجتماعی بهبود می آید، آنگاه خرد جمعی نو می آید:  فکر تو از وضعیت کاهلی به اوضاع بهتر می جهد و حقیقت را در بر می گیرد. حقیقت دیگر آینه ای مات یا شکسته نیست. می توان به مرور زمان دید که می شود از آن برای شناخت خود و دیگران استفاده نمود. ببینید دستگاه های عقل مدرن تلاش می کنند تا داده را از محیط بدست آورند، ساده لوح چندان به داده های جدید کاری ندارد که هیچ به مرور خرد جمعی را هم تضعیف و تسمخر می کند. ریشه های این دستگاه های عقل مدرن، به عمق عاطفه تو می رسد. آری…خرد است که رشته عواطف را در دست می گیرد و زمام اوضاع را در دست دارد. این طوری عقل مدرن، فرصتی فراهم می کند تا محدودیت های افراد دیگر را هم  بشناسیم و دست از ساده لوحی و متعاقبا ابن الوقت بودن برداریم. شرم داشته باشیم! با استقرار تفکر مدرن در ذهن شما، آنگاه فکر تو متحد می شود با هر فکر دیگران. شرط اتحاد آدم ها با هم در ابتدای امر شناخت “محدودیت هایشان” می باشد. هر “محدودیت را که می شناسیم” می بینیم که طبقه بندی ها ذهنی ما بهتر گسست ها و نقاط انفصال را در تحولات اجتماعی و تاریخی می یابد. عقل نو، زمام عاطفه را دارد. کمک می کند تا فرصت طلب ها را بشناسیم و ساده لوح نباشیم. از سوی دیگر بفهمیم که هر کس وسعی دارد، برای خودش محدودیت هایی دارد، طلبکار نباشیم و غرولند بی مورد نکنیم. آری با فکر مدرن، منضبط می شویم. البته مدرن بودن با حسابگری افراطی و بی عاطفگی منافات دارد. فکر نو، عقل نو، محدودیت را می شناسد. بعد سعی می کند عاطفه ای متناسب را به سوی کار نیک و نوع دوستی هدایت کند. با عقل مدرن، جهان محدودها و محدودیت ها را بهتر می شناسید. جهان اجتماعی را با تمام نقاط انفصالش می پذیرید و گسست های بعدی را حدس می زنید. تفاوت ها را قبول می کند. بدون اینکه انتظاری داشته باشی…به درستی و شفاف، اعضای گروه های متفاوت را می شماریم و اندازه می گیریم. دجار هیجان بی مورد در برخورد با پدیده اجتماعی نمی شویم. در شناخت تفاوت ها، مرتبا عقل از وضع قبلی خود فراتر می رود. حتی وارد مسائل عاطفی هم می شود…البته به صورت صحیح آن. بالا می پرد تا از کرانه های عشق، پیغامی بیاورد. با شناخت صحیح طبقه بندی ادم های اطرافمان، با بررسی کردارشان، با شناخت سرنوشت ها، عقل ما است که دور را می نگرد. این طوری عقل بال در می آورد. پرواز می کند. به سپهرهای معرفتی بالاتر می رود. عقل نو، قلب نو می آورد، قلب نوی ما قاره ای نوست. باید که کشف و ظرفیت هایش شناخته شود. این که چطوری عاطفه یک جامعه را به کارهای نیک دسته جمعی هدایت کنیم اول به این برمی گردد که چقدر از طبقه بندی سرنوشت ها در جامعه مان سر در می آوریم. به این جا رسیدیم که عقل نو، قلب نو می آورد: قلب نوی جامعه، جهانی تازه است. طول می کشد تا ظرفیت های آن کشف شود. بهشت تازه ای است در تن جامعه.

ببینید قلب نو یک فرصت است. عقل نو فرصت تر است!. هدایت عاطفه جامعه باید خردورزانه باشد. با استقرار عقل نو، آنگاه دیگر، هر دیدگاه تازه از هر فرد متفاوت از ما، ما را لحظاتی چند، آزاد می سازد. از روایت های اشتباهی که متاسفانه رواج یافته اند از نحوه هدایت صحیح جریان عاطفی در جامعه، دروغ دوری است…دوری از اصالت…اگر عقل نو استقرار یابد، دروغ هایی که به خودمان هم می گوییم بهتر در نزد خودمان شناخته می شوند…شرم می کنیم از روال روزمره ای که پیدا کرده ایم. عاطفه جاری در جهان با دروغ فاصله دارد. دروغ تعفن است. فکری که به خوبی آدم ها را طبقه بندی می کند می فهمد که نیاز نیست که همیشه از افراد متوقع بود. چون از دور آدم پراکنده می شوند. کلا دوستی به نظر می رسد که با عدم توقع بیش از حد از آدم ها باید همراه باشد. خاطره ای از آدم می ماند اگر از کسی چندان توقعی نداشته باشیم. البته نه اینکه اصلا هیچی توقعی نداشته باشیم! یعنی راز زندگی هر کس می تواند در این باشد که بداند متوقع نباشد…یعنی خیلی زیاد متوقع نباشد دیگه!

موضوع دیگر در این بررسی این است که توفیق به سراغ کسی می آید که دنبال عقل نو باشد. توفیق هست بعضی ها دنبالش نمی روند. هر حرکت انسان روی زمین می تواند خود یک توفیق باشد اگر همراه با یک نیت نیک باشد، صحن ذهن که پاکیزه می شود و انواع غضب و طمع کنار می رود، آنگاه توفیق به دست می آید. پاکیزگی و شایستگی صحن ذهن، خود یک توفیق است.

کلا آدم هایی که خودشان، خودشان را هل می دهند به داخل افسردگی، با این فضاها ارتباط چندانی ندارند. دانایی به طریقه “شکر و صبر” ما را یاری می دهد. ناشکری افسردگی می آورد…این یک مساله محوری است. شکر اصلا شروع رشد است. در شکر است که گوهر ذاتی آدمی نمایان می شود. می فهمیم چند مَرده حلاجیم. این طوری به آرامش می رسیم. توفیق و حلم به هم امیخته اند. توفیق و حلم و شکر به هم آمیخته اند. این یعنی بصیرت. اصلا این هم تجارتی است برای خودش بین ما و کائنات. کائنات این طوری به ما پاسخ می دهد. 

حتما باید به این تجارت پرداخت. ضعف همت و اندیشه خطا ما را به کجا که نمی کشاند…چه بگویم…خردی بهره مند از الطاف الهی می شود که در درجه اول صبور و شاکر باشد. مگر توفیق نمی خواهیم این دو مساله اهمیت محوری دارد. وقتی هم که در این راه افتادیم نباید به سرزنش بعضی گوش کنیم. بروند طمع شوم خودشان را در گوش دیگری زمزمه کنند….بروند…!

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسي که کند خصم رها نتوان کرد(حافظ)

خرد در همین است. باید از بعضی اهل نفاق دور بود، آنها نمی گذارند ذهن به آرامش برسد و اصلا بفهمیم توفیق چیست. عدل هم در همین است. عدل آرامش ذهن می آورد. روز ظالم گوارا نیست.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *