عمر

دیدگاه ما درباره عمر هر چه باشد، مفاهیم مرتبط دیگری هم هستند که ذهن آدمی را مفصلا به خود مشغول می سازند و در واقع پر می کند. انسان وقت کوتاهی عمر را در می یابد، می کوشد تا به خود تفهیم کند که کیست و به کجا می خواهد برود؟ سرانجام او چه خواهد شد. او به دنبال جوابی است که برای او شادی آور باشد. اما این نوع از شادی به این راحتی ها هم به دست نمی آید، با این حال، گاهی می توان از کسی هم کمک گرفت. یک عمر می تواند پر حادثه هم باشد. از پس غبار حادثه ها که ذهن ما را فرا می گیرد. شاید بعضی چیز ها را بتوان فراموش کرد اما نمی توان شکست خوردن در استفاده مناسب عمر را به آسانی از خاطر برد. دیدگاه نسبت به عمر می تواند با دیگران بسیار متفاوت باشد .در حدی که وقتی با بقیه در این باره گفت و گو می کنیم کار به نزاع هم بکشد.آدمی می تواند از دیدگاه های قبلی اش نسبت به عمر و نحوه استفاده از آن گذر کند. هر بار که این گذر کردن رخ می دهد . در واقع نوعی شورش در درون آدمی رخ می دهد . پس گاهی اوقات که حوصله آدم سر می رود، آدم دلش می خواهد علیه افکار همیشگی اش شورش کند. این نوع شورش است که می تواند حالی به یک بعد از ظهر با صفا بدهد.منظور جدا شدن از تفکرات موهومی دیرینه و آماده شدن برای یک آینده جدید است. آینده ای که هرگز به حوادث گذشته نمی پردازد. جز برای عبرت، و نیز احترامی  برای سنت های باطل گذشته اش نخواهد داشت. اما اگر چنین اتفاقی رخ ندهد، هفته های بی مروت می گذرند، با احساس گناه. این جاست که شخص در گوشه ای از اتاق خود مچاله می شود. می رود رو به رویاهای دور و البته دست نیافتنی،می رود پای مجسمه های اسطوره ای که خودش در ذهنش ساخته است، لختی مکث می کند و می بینید که دیگر چیزی نمانده است که از ذهنش، پیروزی آینده را پاک کند و تن به رخوت دهد.  منشا این فکر، عقاید  فلسفی پیشرفته نیستند، بلکه می تواند امری بدیهی و نزدیک به ذهن باشد. چون به هر حال همه ما این احساس را داشته ایم و دیده ایم که چگونه کالبد انسان را پر می کند. این موقع است که دیگر داده های نهفته در کتاب ها برای التیام بخشی کافی نیستند. آری. این چنین است که ناممکن ها در برابر ما می رقصند و خیال و اوهام، روح ما را به خون می کشند.

در از دست دادن عمر، حقارت است که در روح آدمی فوران می کند. فرد ارزش خود را زیر سوال می برد و تکلیف دیگران هم معلوم است آنها نیز به پشیزی نمی ارزند.  غم بیرون در اتاق خواب ایستاده است و انتظار می کشد تا فرد تنها شود. بعد همه افکار به درون ذهن وی پاشیده می شوند. کل ذهن تصرف می شود.غم ناگهان تنوره می کشد و ذهن عاری از موفقیت را می بلعد. ذهنی که برای خودش نتوانسته است خوب حادثه های زندگی را حلاجی کند و نکات موفق را از درون آن بکشد. اما کار به فوران غم ختم نمی شود: پای یک نوع شیادی هم در میان است: در برابر آینه ایستادن و دروغ گفتن. این که دیگر قر ار است هیچ شورشی  علیه تاریخ گذشته زندگی مان وجود نداشته باشد. شورشی که برای بسیاری، یک وهم می باشد. این گونه، همواره اسیر می شویم در جادوی روز های رفته  و دور…و بعد پیش گل های شعمدانی درد و دل کردن.اما ورق می تواند برگردد، این گونه است که انسان از یک سحرِ غفلت رها می شود و خود را در برابر یک واقعیت می یابد. جادویی که بسیاری به دنبال آنند.. جادویی که نمی توان آن را انکار نمود.

همواره  زمانی فرا می رسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل یکی را برگزید. این معیار انسان شدن است. (کامو،۱۳۸۵، ص ۱۱۴)

در یک لحظه عاطفی است که شخص خود را دریابد که تنها نیست. مثلا وقتی با مرگ دیگری روبرو می شویم، او را با خود مقایسه می کنیم. در یک آن، ممکن است یکی از اطرافیان ما دیگر نباشد.بایستی  مطالعه داشت. بایستی زندگی شخصی را به عنوان یک کتاب در نظر گرفت و آن را مطالعه نمود. هر فرد، در قبال آینده خود و فرصت انتخاب هایش مسئول است. در هر شورش ما ابتدا سعی می کنیم تا تاریخ زندگی خود را بیشتر از قبل نقد کنیم. به ناگاه مه غلیظی کنار می رود و واقعیت زندگی ما شناخته می شود. می فهمیم که چه کاره هستیم. اینجاست که پای شک و تردید در مورد تاریخ زندگی ما می افتد. آیا باید اصطلاح تاریخ را برای حوادث زندگی استفاده نمود؟ حوادث زندگی ما در کنار هم وصل نمی شوند مگر آن که معنای مرتبط آنها را دریابیم. این طوری است که یک سری حوادث در زندگی ما تاریخ می شوند. برای افراد لجباز و اهل عناد، چنین فرصتی وجود ندارد.

انسان است که حقیقت های خود را با نتیجه گیری در مورد آدمیان اطرافش می سازد. چنین انسانی، تلاش می کند تا هر حقیقتی را که در ذهنش استقرار یافته است هر از گاهی مرور کند و بدین ترتیب در ذهنش به جلو برود. دیده می شود که زمان در ذهن بعضی افراد، جلو نمی رود.  زمان در صورتی در ذهن ما جلو می رود که ما اهل آموختن از زندگی باشیم.  هر بار که یک موضوع را مورد بررسی قرار می دهیم می بینیم که جوانب مخفی ای هم دارد، که ما هنوز به آن دست نیافه ایم. تجربه است که نور خود را بر زوایای یک حادثه کوچک یا بزرگ می تاباند. حادثه هایی که به صورت یک افسانه در آمده اند حادثه ای که اسطوره ی زندگی ما شده است.

آنچه مسلم است و اخلاقی نیز می نماید اینست  که انسان  همواره اسیر حقیقت های خویش  است. و به محض  آن که  به آنها  دست یافت دیگر رهایی  از آنها ناممکن  می شود. اما  به هر رو  باید  تاوان هر کاری  را پرداخت.  آن که به پوچی رسید.برای همیشه به آن وابسته می شود. (کامو، ۱۳۸۵، ص ۴۸)

همچنین لجبازی منجر به ریشه دواندن نیهیلیسم در فرد و جامعه می شود، اما ببینیم نیهیلیسم از دیدگاه نیچه کیست:

نیهیلیست انسانی است که درباره جهان آن گونه که هست چنین حکم می کند که نباید باشد، و درباره ی جهان آن گونه  که باید باشد چنین حکم می کند که وجود ندارد : از همین رو واقعیت تجربی معنا ندارد. (مارسل، ۱۳۸۸، ص ۲۸)

منابع:

کامو، آلبر.(۱۳۸۵).افسانه سیزیف. ترجمه دکتر محمود سلطانیه. انتشارات جامی

مارسل، گابریل(۱۳۸۸). انسان مساله گون. ترجمه بیتا شمسینی. نشر ققنوس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *