محکمه

در تاریک و روشن قدم بر می دارد، سوی اقلیم های خرد. جوینده خُرد روزگار ما، ماجرای ابدی خِرَد نه آغاز دارد نه انجام…می رود به روش های آینده، موسیقی کائنات را می شوند، آتش می شود در درون خودش، روشن می کند آنچه در سایه سار تردیدِ به جا است. دستور را رعایت می کند. فرجام نیک بر اساس طاقت اوست که بنا شده است. غزل هستی را این چنین می سراید و به شان هر لغت آشنا می شود. در افق های جدید خود را می بیند، در بندرهای دور، یک جوینده تکیه بر میله ها داده ها، شاید روی نیمکتی نشسته است، شاید عصرگاه را در هستی می پیماید، شمعی روشن به یادگار از روزهای جست و جویش، کنارش. مرغ های دریایی برای او هم چشمک می زنند. جوینده ی ما تنها نمی ماند. کسی دیگر هم در کنار او می نشیند. دو قدم مانده به آشنایی با روش گل های  مختلف، آنها لختی توقف می کنند، پاره پاره های خرد زمانه را از روی زمین بر می دارند. خردی که خود چه ناجوانمردانه متهم است. که شرحی برای این همه درد ندارد. نمی دانند بعد از این باید به محکمه بروند، یا شاید یک قاضی دوره گرد روی همین نیمکت ها محاکمه کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *