محکمه(Edited)

در تاریک و روشن قدم بر می دارد، سوی اقلیم های خرد. جوینده خُرد روزگار ما، روشنی را می طلبد تا از ابهام در تفسیر دنیای اطراف خود در آید.  این چنین است که ماجرای ابدی خِرَد نه آغاز دارد نه انجامدر طول تاریخ نمدن این مساله حاکم بوده است بر فضای اجتماعی و فرهنگی هر کشوری…می رود جوینده خرد ما به جلو و در ادامه راهش روش های آینده را در می یابد. روش در تفسیر موسیقی، تفسیر هنر، آگاهی به موسیقی زمین و آسمان.، موسیقی کائنات را می شوند، آتشی روشن می شود در درون خودش، از این آتش بهره ای می گیرد…پاره آتشی بر می دارد و روشن می کند:  وجود “دیگری ” را. شاید بیش از هر چیز ، “دیگری” به آگاهی است که نیاز دارد. آنچه در سایه سار تردیدِ در ذهن او پرورش یافته است البته که به جا هم هست،. جوینده خرد ما، باید در طول راه “دستور” را رعایت کند. دستور درست راه بردن عقل را و نیز روش این کار را…. البته فرجام نیک این روش بر اساس طاقت اوست که بنا شده است. او باید اندیشه خود  را حفظ کند. کم کم لکنت وی از بین می رود جهان را بهتر توصیف می کند. دلش هوای شعر و شاعری و تغزل می کند. البته نباید حتما شعر بگوید بلکه همین قدر که شاعرانه هم با دنیای اطراف خودش برخورد کند راضی کننده است. غزل هستی را این چنین شاد می سراید و به شان هر لغت در فرهنگ واژگان آشنا می شود. بعد وقتی نغمه اگاهی را سرود و دلواپس حضور دیگری در مکالمه با خرد شد. وقتی فکر کرد که بهتر است به فکر آگاهی یافتن دیگران هم باشد. فکر ارتقای سطح فکر دیگران را کرد که به یقین، پنهان در روش تازه دیدن جهان است. آنگاه در افق های جدید خود را می بیند، امکاناتی تازه برای وی در این افق ها فراهم است. می تواند بهتر خدمت کند. آگاه تر باشد از انسان بودن لذت ببرد و سرنوشت را راحت تر برای خود توضیح دهد.

 در بندرهای دور، یک جوینده خرد تکیه بر میله ها داده ، آب صاف و فرح بخش را می نگرد. شاید هم روی نیمکتی نشسته است، و افق غروب آلود را می نگرد. شاید عصرگاه را در حیاط هستی می پیماید، خوب بندر را زیر پا قدم قدم می پیماید. شاید حالا دیگر گوشه ای نشسته است و نسیم دریایی را تجربه می کند:  شمعی روشن هم کنارش دارد. در این بندر به یادگار از روزهای جست و جویش در زمینه آگاهی شمعی روشن کرده است، کنارش. مرغ های دریایی برای او هم چشمک می زنند. با این حال، جوینده ی ما با این شمع یادگاری تنها نمی ماند. کسی دیگر هم در کنار او می نشیند. کسی که آگاهی می خواهد. او در کنار شمع و جوینده اول می شوند سه نفر و دیگر بزم خِرَد برپاست.  شروع می کنند در ذهنشان راه می روند. با هم . از کنار یک بوستان که یقین است رد می شوند.دو قدم مانده به آشنایی با روش گل های  مختلف برای جذب عشاق، آنها لختی توقف می کنند، عشاقی که درد زمانه را حس می کنند. از شما پنهان نیست که وضع خرد از عشق در این دوره زمانه بدتر است. از  این رو، جوینده خرد و دیگری و شمع، پاره پاره های خرد زمانه را از روی زمین بر می دارند. خِرَدی که خود چه ناجوانمردانه متهم است. که شرحی برای این همه درد  در این روزگار ندارد. نمی دانند بعد از این باید به محکمه بروند، یا شاید یک قاضی دوره گرد، کسی که فقط به صورت گهگاهی فلسفه روی نیمکت پارک ها خوانده، از گپ زدن با یک آدم معمولی لذت برده و موضوعات فلسفی را به آرامی و آسانی برای خود بحث نموده است. کسی که آماتور است. شاید او  روی یکی از همین نیمکت ها با این سه نفر(شمع، جوینده خرد، و دیگری”) خِرَد را محاکمه کند. دادگاهی نه الزاما تلخ بلکه شیرین.باید اعتراف کرد که عقل همواره پرهیزگار است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *