من و برگ

صبح است

فکر ها در ذهن همهمه کرده اند

تفسیر این روزگار چیست

اتاق در اعماق مه فرو رفته است

به سراغ پنجره می روم

باغچه را نگاه می کنم

می بینم که

شبنمی از برگی فرو می ریزد

من و برگ تنها می اندیشیم

به تطور روزگار

.

.

در خیال من… در ذهن من… در دل من

در خانه تاریخ باز می شود

شاعری دیگر وارد می شود

شعری می گوید

چراغی از آگاهی روشن می شود

ما انسان ها قدری به جلو می رویم

بعد در اتاق را باز می کند…می رود

شمعی خاموش می شود

این طوری است که

من و برگ تنها می مانیم

لغتنامه عشق را ورق می زنیم

چیزی که یک شاعر برایمان

به یادگار گذاشته است

من و برگ، خوب می فهمیم که چه می شود

وقتی عاشق می شود آدمی

.

.

آری، شمعی خاموش می شود

وقتی شاعری از این دنیا می رود

همین، همان معنا را برای

عاشقی آن سوی قاره ها دارد.

آری در خانه تاریخ بسته می شود

و شاعری دیگر می رود.

 

.

.

ای شعر

زیباترین ابیات را در تاریخ داری

از کودکی یک عاشق

در دوردست قرن ها بگو

وقتی در مرغزار دنبال آفتاب است

ای شعر،

مایه ای برای رثای بزرگان بوده ای

ولی هنوز مطمئن نیستی

که به همه زوایای پنهان کلبه احزان یک عاشق

سر زده باشی

.

.

برگرد

از سوی ابیات آخر،

سوی مطلع روشنی

ای اشک روان

و بدان این در

همیشه باز و بسته می شود

آری، همیشه باز و بسته می شود

.

.

برگرد

سوی شرح تازه ای از گل سرخ

برگرد و

کتاب آینه ها را بردار

.

.

شاید بیهوده نیست

که روی معنای بعضی کلمات

خط بکشیم

و جلوی نام بعضی کلمات بنویسیم

صبر…

جلوی کل کلمات بنویسیم:

صبر

مهزیار کاظمی موحد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *