نفس

بی  دل ایستاده بود تا بفمهد معنی این روزگار  با خر خر این همه اتوموبیل که اگزوزهایشان نعره کشند و موتورهایشان مویه گر، چیست…رفته از سر صبح بالای پل و هی خمیازه می کشد سعی می کند تاملات خودش را بهبود بخشد. بفهمد که لکنته یعنی چه …البته چه می داند که اجازه چیست…اصلا اجازه می خواهد این حرف ها را گفتن… کسی نمی داند… کسی نمی تواند…به هر حال در ذهن او جملات شروع می شدند ولی پایانی برای آنها وجود نداشتند

بی نگاه ایستاده بود…می فهمید که هنوز بعضی سر پل می ایستند و آه می کشند…می رود تا دور تا دور وقت…تا دیر وفت تا هر چه دیری است…دیر و دور …با این حال،  این جا برایشان مثل چای دم نکرده است…خشک و خالی نیست ولی دقیق این جا را نمی فهمند…می رود با چنین افکاری در سرش…می خواهد بنویسد درباره همین ترکیب هایی را که استفاده می کند.

بی هوس ایستاده بود تا آینه برایش بیاورند، ببیند آیا دورتر هنوز هم دورتر است…یعنی آیا نزدیک به معنی نزدیکی خود وفادار است. البته که هست…تا دیار و معنای آن چه باشد..غربت…تاریکی…یک دوستی جدید  از سر تنهایی…آینه از کجا بیاورند؟

بی نفس ایستاده بود…نفس کش است، نَفَس می کشد و نَفَس می کُشد و نَفس می کُشد . به خیال خودش فردا، تعداد بوق هایی که ماشین ها برای او می زنند دو تا بیشتر است.  نَفَس را ولی درست می کشد… سعی می کند به ریتم مرگ که در بعضی نواحی شهرها خوب شناخته می شود عادت کند…به خیال خودش این طوری براش بهتر است…باید بیشتر سرش را از پل به پایین خم کند نمی تواند رساله منطقی فلسفی را نفهمد نداند که کل جهان، بوده است …ولی این که بداند بالاخره او کجای این قضایا است، به نظر می رسد برای او بهتر است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *