نقد و لطافت

نقد و لطافت
متن های کلاسیک (آثار برجسته ادبیات جهان: شکسپیر، گوته، هوگو، حافظ، فردوسی و …) زیبایی جادویی خاص خود را دارند و ما را به سوی خود می کشند، وقتی ما به سراغ یک متن کلاسیک می رویم می بینیم که گویی صدایی ما را به خود فرا می خواند. گاهی آنقدر با این جور متون، مانوس می شویم که نمی دانیم زمان چگونه می گذرد. هر متن کلاسیک، برای خودش چهره ای دارد. دستت را که روی صورت بعضی متن های کلاسیک می کشی، انگار یک مشت گل رز زیر انگشتانت به تو سلام می گویند. با توام پوشکین…گوته… شکسپیر…حافظ… سعدی… شعرهای شما، مثل همون یک مشت گل رز می مونه. شعرهایی که زیبایند و بعد هم یک راست می روند توی سینه مخاطب. موقع خواندن اشعار کلاسیک، همین طور قطرات باران معنوی، روی صورت تو می بارد. البته از بعضی شاعران معاصر هم نباید گذشت…آنها هم برای خودشان، حرفی برای گفتن دارند. آسمان شعر بعضی از آنها، ابری است بعضی دیگر هم آفتابی است. وقتی توی شعر بعضی از آنها می رویم … با یک حیاط روبرو می شویم پر از نیمکت های خالی… می شود روی هر کدام از این نیمکت ها نشست و از یک دیدگاه خاص و با یک منظر ویژه به شعر آنها و کلا حیاطی که گفتیم نگاه کرد…و بعد که در در حیاط دور می زنیم، می بینیم که جای جای حیاط، پر از شال گردن هایی با رنگ های مختلف است که روی زمین افتاده است. شال گردن هایی که می توانی در همین سرمای اول پاییز که قدری دلچسب هم می باشد، بیندازی گردنت و حالش را ببری…یعنی با نوعی احساس خاص با شاعر هماهنگ شوی… بروی به عمق لحظه ها…به ژرفای شناخت جهان، با خواندن شعر بعضی از این شاعران جوان هم می توان به جاهایی رسید… وقتی خوب شعر آنها را می خوانی می بینی که نوعی هیجان یا غم خاصی در درون اشعار آنها وجود دارد. بعد، همین طور می روید توی فکر، که بعدش چه جور می شود و چه می شود…بعضی از آنها شعرهایی کوتاه هستند اما پر از داستان های بلند می باشند که می توانند با خیال ما بال و برگ بگیرند… گاهی هم شعر دیگران را دست می اندازید اون هم با چه طعنه هایی، بعد سراغ نقد هم می روید! گاهی هم جای کلمات را در شعر های دیگران دست کاری می کنید و به اصطلاح شعر را تصحیح می کنید

یک نکته: شعرهایی را که برای تو هستند ، فرق می کنند. آدم دلش نمی آید نقد کند. مگر آنکه شاعر در شناخت تو لغزشی داشته است. شناخت خداوند ارحج است بر کل شناخت ها در این دنیا…اصلا این جور اشعار ارجحند. مثلا شعرهایی که در آن چکاچک شمشیر های روز واقعه را می توان شنید… هر که شعر خود را برای تو آراست اگر با خلوص بود عزیز شد…رها باید کرد پیدا کردن راز هستی را در این شعر ها، فقط باید به دنبال شناخت تو بود…شعر باید در پیش نظر تو سروده شود. شاعر نباید از تنگنای بی شعری بنالد وقتی در محضر تو است…دور باید شد از هرزه گویان و اهل فسوس و شعبده در شعر…شعر باید در درون خودش، احتیاج به تو را داشته باشد و نیز مشتاقی تو به ما… باید سایه تو بر شعر بیفتد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *