هور

 ده ثانیه گذشت . این از اولی که رفته بود.خبری از صدای تیر یا انفجار نبود. آفتاب لذت بخش هور، روی او پاشیده می شد. جایی که چند دقیقه اگر صبر کنی می توانی… می توانی معرکه را ببینی، دومی خوب افق را براندازد، بعد رفت…بعد خبری از انفجار  و تیراندازی نبود. دیر یا زود نوبت او می شد.او این جا چه می کرد نمی دانست؟ آیا هنوز هم خیابان های ملتهب در انتظار او بودند؟ رقص علفزارها بی او ناتمام می ماند؟ او که شبان هستی است” باید به چه می اندشید؟ باز می گردد به خیال های خودش در مورد هور…سومی هم رفت و خبری از انفجار و تیراندازی نبود اما کسی هم باز نمی گشت. نشست شروع کرد به فکر کردن اینکه وسط هور چه کار می کند. وقت این بود که دوباره در میان نیزارهای هور گم شود. هور برای ما و گذشتگان که هیچ برای آیندگان کلی حرف دارد. قصه به سر نمی رسد، بی آنکه در مورد مصدومین هور حرف زده شود. هور آدم را می گیرد. می آید و می نشیند گوشه ای به انتظار صدای یک انفجار یا لااقل یک تیر، پس از این همه مقدمه آیا وقتش می رسد؟

عکس برگرفته از : revayatefabric.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *