پرسش و پاسخ

کافه رو به پایان خود امشب می رود و روشن و تاریک یک گوشه، مرد را در خود فرو برده است. موسیقی پراکنده در اطراف او، او را مردد می کرد که سرنوشت او، امشب، زیر این باران تند، بیرون از این کافه، چه می شود؟ منظور سرنوشت فکر های او می باشند. می توانست با این فکر های حماسی مرد قرن ها بشود…می توانست خیلی از خیال های درون ذهنش را به واقعیت تبدیل کند. هنوز هم زمان باقی بود. هفت سال پیش شخصی در یک شب بارانی برای یک تغییر در ذهنش به او تبریک گفته بود. این خاطره به او روحیه می داد. ایده ای در باب موفقیت در باب زندگی و سرنوشت… امشب این جا در کافه چه می کرد؟ دیگر زیاد به سوال های ذهنش فکر نمی کرد…هر چه باشد باید از او به نیکی یاد می کردند. شاید این طوری باشد. منظور سرنوشت مردی است که فقط سوال می پرسد…کمتر مساله ای را حل می کند؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *