طرح پرسش های زیاد و لزوم پاسخ به آنها

در زمینه توضیح روند زندگی و موقعیت فرد در آن، دنبال پرسش های زیادی می شود رفت ولی پاسخ دادن به لااقل تعدادی از آنها هم مهم است. ضروری است پرستیژ را رعایت کنیم و به طرح سوال صرف مشغول نباشیم. این خود یک نوع غرور است. این جور غرور ها باعث دردسر هم می شوند و به مرور زمان کسی روی آدم حساب نمی کند. این پرسش ها که پشت سر هم تکرار می شوند ذهن را به تردید آلوده می کنند. باید هر از گاهی ذهن خود را بازرسی کرد به گونه ای که بفهیم با استاندارد یک ذهن معقول چقدر فاصله داریم. اگر همین طور بدون پاسخ دادن، فقط سوال طرح کنید، بازرسی کردن ذهن شما دشوار می شود. بعد از مدتی شروع می کنید از یک سری آدم  که شاید ارزشش را نداشته باشند یا حداقل در بهترین حالت امکاناتشان بسیار بهتر از شما بوده است، پیش خودتان، در ذهنتان بت می سازید. بعد می گویید یا باید این بت که ساخته ام بشوم یا در زندگی به هیچ نمی ارزد و این طوری دچار یک دور باطل می شوید و افسردگی شدید به سراغ شما می آید!

کمی بخوانید…والا…کمی گپ بزنید در مورد تجربیات مهیب دیگران…گپ بزنید در مورد نحوه توسعه شغلی یک نفر…از خدمات مشتری دیگران یاد بگیرید… والا…کتاب های “خودیاری” را درست و بی توهم بخوانیم. بفهمیم که راه خلاقیت و نوآوری سخت است. یا باید تجربه ای سخت داشته باشی یا به نصحیتی دشوار، به خوبی عمل کنی. والا این طوری می توانید این قدر فقط سوال برای خودتان طرح نکنید و سراغ عمل بروید.

کافه رو به پایان خود در امشب می رود و روشن و تاریک یک گوشه، مرد را در خود فرو برده است. دقایق پایانی کار کافه است. موسیقی پراکنده در اطراف مرد، او را مردد می کرد که تا دقایقی دیگر سرنوشت او، امشب، زیر این باران تند، بیرون از این کافه، چه می شود؟ سرنوشت خودش که به کنار…سرنوشت فکر های او چه می باشند. فکرهای جورواجوری توی کله ی او می چرخیدند…می توانست با این فکر های حماسی، مرد قرن ها بشود…البته یک زمانی می توانست خیلی از خیال های درون ذهنش را به واقعیت تبدیل کند. با این حال،  هنوز هم زمان باقی بود.

هفت سال پیش شخصی در یک شب بارانی برای یک تغییر در ذهنش به او تبریک گفته بود. این خاطره به او روحیه می داد. او در آن شب،  ایده ای در باب موفقیت در زندگی و سرنوشت داشت…اما هفت سال بعد، یعنی امشب این جا در کافه چه می کرد؟ امشب سعی می کرد دیگر زیاد به سوال های ذهنش فکر نکند…ولی نمی شد. سرنوشتش چه می شد؟ امکاناتی را پیش رویش داشت. هزار جور ممکنات منتظر او بودند. هر چه باشد پیش حودش فکر می کرد که باید از او به نیکی یاد می کردند. شاید این طوری باشد. خلاصه که این طوری هاست…سرگیجه داشت و سردرگمی…منظور ما سرنوشت مردی است که فقط سوال می پرسیده…کمتر مساله ای را حل می کند!

cafe

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *