طرح پرسش های زیاد و لزوم پاسخ به آنها

در زمینه توضیح روند زندگی و موقعیت فرد در آن، دنبال پرسش های زیادی می شود رفت ولی پاسخ دادن به لااقل تعدادی از آنها هم مهم است. ضروری است پرستیژ را رعایت کنیم و به طرح سوال صرف مشغول نباشیم.

کافه رو به پایان خود در امشب می رود و روشن و تاریک یک گوشه، مرد را در خود فرو برده است. دقایق پایانی کار کافه است. موسیقی پراکنده در اطراف مرد، او را مردد می کرد که تا دقایقی دیگر سرنوشت او، امشب، زیر این باران تند، بیرون از این کافه، چه می شود؟ سرنوشت خودش که به کنار…سرنوشت فکر های او چه می باشند. فکرهای جورواجوری توی کله ی او می چرخیدند…می توانست با این فکر های حماسی، مرد قرن ها بشود…البته یک زمانی می توانست خیلی از خیال های درون ذهنش را به واقعیت تبدیل کند. با این حال،  هنوز هم زمان باقی بود.

هفت سال پیش شخصی در یک شب بارانی برای یک تغییر در ذهنش به او تبریک گفته بود. این خاطره به او روحیه می داد. او در آن شب،  ایده ای در باب موفقیت در زندگی و سرنوشت داشت…اما هفت سال بعد، یعنی امشب این جا در کافه چه می کرد؟ امشب سعی می کرد دیگر زیاد به سوال های ذهنش فکر نکند…ولی نمی شد. سرنوشتش چه می شد؟ امکاناتی را پیش رویش داشت. هزار جور ممکنات منتظر او بودند. هر چه باشد پیش حودش فکر می کرد که باید از او به نیکی یاد می کردند. شاید این طوری باشد. خلاصه که این طوری هاست…سرگیجه داشت و سردرگمی…منظور ما سرنوشت مردی است که فقط سوال می پرسیده…کمتر مساله ای را حل می کند!

cafe

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *