کاروانسرا(۱)

  • او مردی است، با چهره ای سبزه ….چشمان قهوه ای ….میانه قامت….جوان…

۲)در را گشود و اینک او مسافری تنها بود که وارد این کاروانسرا می شد…آرام از روی اسب پایین آمد….آب خواست…تشنگی امانش را بریده بود…چند قدم میان کاروانسرا راه رفت…بی آن که با کسی حرف بزند…رفت سوی یکی از حجره ها…نگاهی به اطرافش انداخت…نشست با یکی از مسافرها گرم شود….اما در دلش اضطرابی داشت… می ترسید زمان بگذرد و بعضی فکر هایش به جایی نرسند….نشست کنار آتش….رفت به عالمی دیگر….نبود مسافرها در بعضی از حجره ها باعث شد تا کنجکاو شود و برود چرخی در کاروانسرا بزند…کاروانسرا نسبتا خلوت بود…. خوب که همه جا را گشت دید چیزی بیشتر از تنهایی بقیه روی زمین نریخته است. رفت با ستارگان حرفی بزند…کنار آتشی از جنس صعود…او حرف های زیادی برای گفتن با خودش داشت. آتشی که رو به سوی آسمان می رفت…رفت رو به سوی در …در را باز کرد… رفت رو به سوی دشت… با خودش می اندیشید …افکار همچون آبشاری در ذهن او فرو می ریختند… به چیزهای مختلف فکر می کرد…به هستی به نشانه های مختلفی که در مورد زندگی در روال زندگی اش می دید…گاهی می نشست گوشه ای…گاهی قدم می زد…می رفت در تاریکی فکر کند…. در باب جایش در این جهان…چیزی همچون همین صعود آتش به آسمان او را به بالا می کشید… زیر ستارگان آرمیدن … نکند او تنها مسافر این کاروانسرا بود….باز هم چرخی زد تا بیشتر مطمئن شود… دنیای مردگان برای او تازگی نداشت… با مرگ هم آشنا بود….کششی غریب در فضا کاروانسرا موج می زد….باد تندی شروع به وزیدن کرد…به گوشه ای پناه برد ….با این که یک شب بهاری بود اما از سرمای باد پناهگاهی جست….شروع کرد با انگشتانش ستارگان را شمردن….شمارش در این جهان به او التیام می داد. او می توانست نسبت خود را با اشیا تعیین کند. اول این که کدام یک برای اویند و کدام یک برای او نیستند. می توانست حتی مانند اسبش با آنها انس بگیرد.

۳)با این حال همه چیز به این گرمی هم نبود…در دلش احساس گنگی داشت…آینده برای او در نسبتش با این جهان تعریف می شد اما آیا سایر مسافران این کاروانسرا هم به این قضیه فکر می کردند. خروپف چند نفر بلند بود. نه تنها به این قضایا فکر می کرد بلکه در ذهنش همهمه ای بود.آیا این افراد هم در مسائل ذهنشان با او اشتراک داشتند؟

صدایی شنید که او را به خود فرا می خواند…مردی از پشت سر می آمد، که او را فرا می خواند تا کنار آتش بنشیند و برای لختی گرم شود…نشستند با هم به حرف زدن…رفت پای آتش نشست  و آینده را پیش چشم خودش دید. دید که می تواند به سادگی در ذهن روی بیاورد…بنشیند و سخت نگیرد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *