کاروانسرا(۱۰)

معلوم نبود چقدر دیگه راه باقی مانده…رفت توی این فکر که چگونه فکر تاسیس مدرسه را در با کسی در میان گذارد. وضع راه ها اون موقع ها خوب نبود، البته دیگه خیلی از راه نمانده بود. رفته بود توی خط بعضی فکرها که مثلا تو اون زمونه با یک مدرسه چه کارها که نمی شه کرد. با خودش کتابچه ها و نی و نان و کاسه آب را هم به همراه داشت. هوای خنک بود و جنگل هم در اطراف او می درخشید. فکر توسعه دادن مدرسه و نیز مشکلات پیش رویش، در سرش دوران می کرد. فکر خیلی سال پیش رو کرد که وزیر رو کشته بودند، خسته شد رفت توی این فکر که از آن بندر را تا به این جا چه جور راه را طی کرده بود، از اون بندر تا این بندر که می خواست برود . قد یک کشور راه بود. نشست به نوازش کردن چمن ها، چمن ها هم او را نوازش کردند. ناگهان دید پیرمردی سوار اسب به سمت او می آید. به او سلام کرد. اون موقع ها، بعضی راه ها زیادی خلوت بود. اون موقع دیدن یک مسافر دیگه که از روبرو می آید به خصوص در یک عصر مرموز…ترسناک بود. پیرمرد به طور مرموزی به او نگاه می کرد. جواب سلام او را داد. بعد آمد نشست کنار علی. نشستند و با هم در مورد چیزهای مختلف حرف زدند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *