کاروانسرا(۲)

  • ۱) کنار آتش نشسته بودند، مردی که او را به نشستن کنار آتش فراخوانده بود…حمزه نام داشت….حمزه کنار او نشست و سر صحبت را باز کرد…نشستند تا درباره گذشته و آینده صحبت کنند…حمزه بذله گو بود…با هم شوخی می کردند…ولی گویا مسافر ما وقت چندانی هم نداشت..می خواست به افکار خودش برسد…حمزه به ناگهان کاسه ای از میان بساط خودش در آورد…پیش روی او گذاشت. از او خواست تا آن را بخرد…کاسه را بر انداز کرد. حمزه گفت که کاسه، کاسه اصیلی است و از مرد اصیلی خریداری شده که با آن چند تشنه را در بیابان سیراب کرده است. روزگار کاسه به چنین خوشی هایی گذشته بود… شاید در آینده می شکست…شاید هم حتی به ارث می رسد یا به دستان دیگری فروخته می شد. همین طور به کاسه زل زده بود. رفت در گذشته اش سیر کرد ببینید آیا شی ای پیش از این، این چنین او را مجذوب کرده است؟ در رویاهایش این کاسه را به عنوان جزئی از یک نقاشی دید. اما دقیق نمی دانست که با آن چه کند؟ آن را کجا بگذارد؟

۲) چطور شد که به دلش آمد برود بیرون از کاروان سرا دشت عریان در شب را نگاه کند. از کاروانسرا که بیرون آمد فهمید دنیای اطراف او بدون تغییر در برابر او می ایستد او را به واقعیت رک و راست و صریحش فرا می خواند از باد سردی که بیرون می وزد تا مهتابی که این چنین مرموز به او نگاه می کند همه چیز در این جهان برای او عجیب بود. شگفتی این جهان ابتدا در نحوه تغییر آن بود…تغییر در این جهان نشان دهنده این بود که خود او نیز می تواند تغییر کند اما شاید به اراده نیاز داشت. او این چنین به موقعیت خودش در این جهان افکنده می شود. می خواست برود این دشت را با این منظره اش در دشت بخرد.  درست به همین وضع…مهتابش… ستاره هایش… عطر باد….درختزار آن نزدیک…سنگ ها…رفت تا قدری در افکارش گم شود… از خرید این دشت نازنین با چنین منظره ای در ابتدا نومید شد ولی در ادامه فکر کرد که همین که به این جور چیز ها فکر می کند باعث دلخوشی است. همین چیزهاست که باعث می شود تا دل آدم زنده بماند…این گونه آدمی طراوت را حس می کند. رفت سراغ افکارش…این که چه شی ای برای او دل خوشی بیشتری را به ارمغان آورده است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *