کاروانسرا(۳)

کاسه را به حمزه پس داد…از او عذر خواست و برای چند دقیقه آمد بیرون…بیرون از کاروان سرا ، طبیعت بر او جلوه می کرد…دوباره  آمد بیرون از کاروانسرا ….گویی در دورست ها و نیز در دلش، آتشفشانی در حال فوران است. البته که تو را این سو و آن سو می دید، در خنکی بهار. در حوض امکان، چه چیزها که امشب غوطه ور بود. وقتی به تو می اندیشید وقتی در خیال خودش تو را می دید…می دید که در جویبار عاطفه در ذهنش، تو غوطه ور هستی …

چند دقیقه ایستاد، نفس عمیقی کشید، خوب به اطرافش نگاه کرد…بعد از چند لحظه، همه چیز آرام گرفت…دیگر از التهاب لحظات قبل خبری نبود. حالا دیگر، التفات ذهن او به شی ای بود که در ذهنش غوطه می خورد…یک قالیچه …یک قالیچه قدیمی…طرح جالب آن همیشه جلوی ذهنش بود، آری این قالیچه برای او  مهم تر از خیلی چیز های دیگر بود…

بعد، این فکر را رها کرد و به دنبال کلمات مناسب برای توصیف حالش رفت. البته که کنار هر کلمه ..لخته ای از نور می درخشد…بارقه ای از جنس الهام…سلسله لحظات بر من آسانتر و گواراتر می گذرند. پایایی یک لحظه بیشتر در من حس می شود…سکوت زیباتر می شود…گواراترین جویبارهای لحظه ها را باید جست و جو کرد…جویبارهایی که جریان ذهن هدایت می کنند. می برند به عالمی دیگر..می برند تا خلسه ای آشنا….باید به  دست های معصومی بود که جست و جوی این جریان و جویبار می کنند. در تغییر شب و روز در تدبیر که لحظه ای در ذهن می درخشد….ذهنی که  دو جویبار زمان و مکان را به هم می آمیزد. زمان و مکانی که به ما این موهبت را می بخشند تا بتوانیم بیندیشیم. فرق لحظه های تبسم طبیعت را با هم دریابیم، کلا فرق ها را در یابیم. نوای عاطفه با جدا شدن از گذشته ی کدر است که حس می شود. این موهبت را گذشت زمان به ما می بخشد. جهانی که این گونه بر ما پدیدار می شود. اما فکر دوری هم در ذهنش بود…دوری…آری دوری از هر چیزی که فکرش را می تواند کرد… این دوری است که البته احساس مبهمی نیست. دوری است که ما را می سازد… دوری است که باعث می شود تا بودن را بهتر حس کنیم. احساسی که ابتدا حالت انقلاب را در ذهن ما ایجاد می کند و بعد در تمام روح ما ریشه می دواند. این جاست که آدمی در می یابد، آرزوی آرامش دارد این احساس مبهم دوری که در درون او، آرام آرام مزمن می شود. دوری از هر آنچه می تواند وجود داشته باشد. و البته این جاست که در می یابد:  آرزوی هر شب هر طفل معصوم که به جدا، بلکه هر آدم بالغی، چیزی جز آرامش در خواب نیست…

دنیایی که می تواند شفا یابد… شاید هم زودتر باید دل او درمان شود… این جاست که می تواند دریابد که دیگر بین اشیاء مختلف برای او فرقی وجود نداشت. قالی، تو را به یاد او می آورد، کاسه هم همین طور…نسیم.. ماه….واژه صبر…و در نهایت آینده…جایی در آینده، ما را در درون خود می کشد، گاهی هم می توانیم نور آن را ببینیم. گاهی هم می توانیم اتفاقات آینده را حدس بزنیم. البته به نیروی عاطفه…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *