کاروانسرا(۶)

 شب از نیمه گذشته بود. ستاره ها را برای دقایقی بر انداز کرد.کم کم سکوتی در کاروانسرا حاکم می شد.کاسه آب، نی، نان… هر سه جلوی او بودند. حالا دیگر خوب می توانست فکر کند که کدام از آنها برای او مهم تر است. می توانست لقمه ی نان را بخورد، آب را بنوشد و نی را بنوازد. باز با این حال، در فکر بندری در دوردست بود. آن جا آینده می درخشید. حواسش بود که همین سه نفر هم می توانند داشته های او باشند. بعد شدند چهار نفر، رضا به سوی آمد، دست روی شانه اش گذاشت. او هم کنار آنها نشست. با او برای دقایقی هم صحبت شد و از تبارش پرسید، از شهرش ، از خانواده اش ، حتی از فکرش، هر چه بود در چنین لحظاتی انسانی به نظر می رسد که مغروق در افکارش به نظر می رسد، دانسته هایش را در سفره ای وسط این جمع گذاشت. با این حال در جواب دادن به پرسشهای رضا، توجه بقیه افراد در کاروانسرا هم به او جلب شده بود. دوباره با افکار آشفته اش به بیرون از کاروانسرا آمد، هزار آتش این سو و آن سو افروخته شده بود. بین آتش ها شروع کرد به قدم زدن. هر فکر که در ذهنش هم می درخشید، جرقه ای از آتش هم در کنار او می درخشید. چشم انداز مسحور کننده ای بود. اما چطور این همه آتش در این بیابان برافروخته بودند. رفت میان آتش ها که در کنار هم بر افروخته شده بودند. شروع کرد فکر کردند که چطور خود را به بندر مورد آرزوی خود برساند. نمی دانست به ماهیت این آتش ها فکر کند یا بندر مورد نظرش. ترس از آتش ها و این صحنه مرموز باعث شد تا به داخل کاروانسرا باز گردد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *