کاروانسرا(۷)

در کاروانسرا چیزی نخرید. با این حال این اشیا، در ذهن او در طول راه جلوه می کردند. در بندر آرامش خاصی را در خود احساس می کرد موج ها به او لبخند می زدند. دیر یا زود یک کشتی می آمد و او را با خود می برد. آرامش ذهن برای او بهتر از هر چیز. با غمی لطیف با گذشته اش کنار می آمد.فکر موج ها در سرش شکل گرفت. فکر این که دریا با زیبایی هایش آرامش بخش تر از صحراست. صحرا او را ملتهب کرده بود. البته چنین نتیجه گیری هنوز زود بود. هر چه بود دریا با همه زیبایی هایش امروز عصر بر او پدیدار بود. شروع کرد در بندر برای خودش قدم زدن حالا دیگر می توانست خیالش راحت باشد که کمتر کسی او را می شناسد. داستان زندگی او داستان یک مشت فکر بود…همین …نه حوادث خاصی…نه چیزی بیشتر از دیگران، او هم عشق را فهمیده بود یا نگران پول شده بود. عرض کردم…فقط یک مشت فکر…گاهی به این فکر می کرد که او هم روزی از این جهان می رود. آنچه به جای او باقی می ماند چه می توانست باشد. این موقع هاست که آدم به این فکر می افتد که آن چه در تملک دارد بعد از او چه می شود. بعضی اشیا که به ظاهر کمتر اهمیت دارند در این مواقع بیشتر به ذهن می آیند. گاهی کلاه، گاهی قلم، گاهی یک کتابچه…یا حتی یک کمد…قالیچه…قالیچه ای که او از کسی هدیه گرفته است. یا لحظه ای با آن قالیچه در مکالمه با کسی داشته است. در این بندر دور از غم، قدم می زد. دلش می خواست سوار کشتی شود.یک کشتی که از دیار تملک او را بیرون می برد. می برد از میان شاخه های زمان، به آسمان های دور و نزدیک…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *