کاروانسرا(۹)

به ناگهان، نزدیک او یکی با یک نی نشست و شروع کرد به زدن. شروع کرد به زدن هر چی بلد بود. علی رفت توی فکر که این دیگه چه آدمیه. اومده بغل دستش داره نی می زنه. دست رو شانه اش گذاشت. مرد برای لحظاتی نی زدن را کنار گذاشت. شروع کرد به لبخند زدن. سلامی به هم کردند و بعد هم اسم یکدیگر را پرسیدند. علی و حسین.

علی از وقتی از کاروانسرا آمده بود بیرون و آن صحنه هزار آتش را در خیال خودش دیده بود، فهمیده بود که می تواند لااقل بخشی از آرزوهایش را برآورده سازد.به مدرسه و درس دادن می اندیشید. نی خودش را نشان داد. حسین  آن را گرفت برانداز کرد. شروع کرد به زدن. با نغمه ی عجیب نی،علی یاد مکتبخانه ها افتاد. یاد جایی که می توان آموخت، علی کتابچه های خودش را همراه خودش آورده بود. توی یک کیسه بود. خوش و بشی با هم کردند، از هم تشکر کردند و از هم جدا شدند. به طرز عجیبی چندان هم با هم حرف نزدند، علی باید می رفت.حالا دیگر علی دوباره به تنهایی در بندر برای خودش قدم می زد.توی فکر یک مدرسه بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *