کلبه ی هستی

کلبه ای که او در آن زندگی می کرد، سوت و کور بود، جایی میان بیشه، بیرون از کلبه، مرغزاری می درخشید. صبح است و شبنم روی گونه های گل های سرخ جا خوش کرده. گل سرخی که تنها گوشه ای هوس سپردن خود را به باد دارد.گل سرخی که وقتی پر پرش می کنیم می شود نماد شکست در خیلی چیزها می شود…عشق آرزو…پروانه ها دور از پنجره ی کلبه، در مرغزار می روند و می آیند. داخل کلبه او گیتار می نوازد. اما گویا پروانه های اطراف کلبه دل خوشی از این آهنگ ها ندارند. پروانه ها، نت های غمگین را خوب می فهمند، او داخل کلبه، با گیتار نت های غمگین را به فضا می سپارد، او با تمرکزی خاص، به دنبال بیان جهان در نت های موسیقی بود. کار هر روز او هم همین بود. اما امروز آهنگ ها، زیادی غمگین از آب در آمده بودند. این نوای غمگین فضای کلبه را می گرفت و تا پشت پنجره هم این فضا رسوخ می یافت. پروانه ها دیگر سمت پنجره نمی آمدند.hut
از سر صبح باران می بارید و حالا ساعتی است که باران تمام شده است. اما پنجره سوگوار تمام شدن باران است. پنجره ای که دیگر بوسه های باران را بر خود نمی بیند. عصر که باران تمام شد. دیگر از بوسه های قطره ها بر زمین خبری نبود. مه این اطراف را گرفته بود و کوهی هم از پشت مه پیدا بود. این ها همه اوصاف اتفاقات بیرون کلبه بود. اما درون کلبه هم، روی میز ، شمع هم، به مراقبه مشغول بود. شمع که در معانی و استعاره های مختلف، نماد مراقبه است، در تنهایی خود می سوخت. شمع در تنهایی خود در درون کلبه، شاید در اندیشه پروانه می باشد…یعنی حتما می باشد. زمان که می گذرد بلندای شمع کوتاه تر هم می شود. شمع گویی از پروانه های بیرون کلبه فارغ است. چون باید به سوختن خود بیندیشد. می توان کنار شمع در یک کلبه شب زنده داری کرد چنان که گاستون باشلار می گوید:

آری شب زنده دار، در برابر شعله (شمعش) دیگر نمی خوابد، و به زندگی و مرگ می اندیشد. شعله ناپایدار و لرزان اما پُردل است. این روشنایی، به پفی و دمی می میرد و به جرقه ای ، دوباره جان می گیرد. شعله، ولادتی آسان و مرگی آسان دارد. مرگ و زندگی در اینجا می توانند هم پهلو باشند. (گرچه)gastun مرگ و زندگی ، دو تصویر کاملا متضاد رقم می زنند. اندیشه های انتزاعی فلاسفه که با منطقی ساده در باب دیالکتیک هستی و نیستی به بند بازی مشغولند، در برابر شعله ای که زاده می شود و می میرد، به صورتی نمایشی عینیت می یابند.(باشلار، ۱۳۷۷،ص ۲۹)

 

بیرون از کلبه، هزار تا پروانه، به پیمودن مرغزار مشغولند ولی این سو، اشک شمع، جاری است. اشک شمع وقتی با گذشت زمان همراه می شود، تصاویری را به ذهن تبادر می کند…گذشت عمر، یاد های گذشته و …

***
بعد از توصیف بالا، شاید بهتر باشد به چند نکته کوتاه در مورد هستی بپردازیم. شاید هر کلبه، همچون کلبه ای که توصیف شد، ابتدا پیش از هر چیز، برای خودش مکانی محصور شده باشد. کلبه در میان طبیعت، به گونه ای واقع می شود که فرد در درون آن احساس می کند که محصور شده است. بدین ترتیب که، او از هستی جلوه گر در طبیعت فاصله دارد. با این حال، هر روزنه به بیرون غنیمت می باشد. پنجره ی کلبه دریچه ای است برای فرد کلبه نشین که از آن به مشاهده رقص هستی در طبیعت بپردازد. گاهی اوقات ما طمع می کنیم و به دنبال عطر هستی نیز هستیم. آگاهی به فضای عطر آگین هستی، به ما روشنی و شادی و نشاط می بخشد. ما تلاش می کنیم، حس می کنیم، فکر می کنیم. اما فکری می تواند از توصیف هستی و صور مختلف آن بهره مند شود و آن را به زیبایی توصیف کند که شکر گزار وجود خود در این جهان باشد. البته فهم ما از هستی تا قدری یا بهتر بگوییم اندکی بیشتر پیش نمی رود. پس با این حساب بهتر است، ساده بیندیشیم. به خصوص در مورد هستی می تواند این مساله صادق باشد. برای درک هستی، بیرون از دایره فهم ساده طبیعت و شناخت آن به عنوان نشانه های خداوند نباید دوید. راز دهر باید کمتر جست. از جست و جوی در باب راز دهر باید دست کشید و به دنبال تبیین ماهیت انسان از راه دیگری بود. باید وارد دایره عشق شد. باید در همان شعاع معین که دایره عشق تعریف می کند قرار گرفت و، مرتبا چرخ زد و چرخ زد. و به همین قدر فهم از هستی هم اکتفا نمود. شاید هم باید به هنر پرداخت زیرا:

حقیقت از هنر سرآغاز می تواند گرفت. هنر چون نگاهداشتِ پی افکن به حقیقت ِ موجود، در کار سر آغاز می دهد. به چیزی سرآغاز دادن چیزی را در جهش پی افکن از برآمدگه ذات در وجود آوردن، معنای لفظ سرآغاز است.
سرآغاز کار هنری، یعنی هم سرآغاز ابداع کنندگان و هم سرآغاز نگاهداران و به عبارتی سرآغاز حضور تاریخی یک قوم هنر است. مطلب از این قرار است، زیرا هنر در ذات خود سراغازی است و یک طرز ممتاز و برجسته است از موجود شدن، یعنی تاریخی شدن حقیقت.(هایدگر،۱۳۸۲، ص ۵۷(

منابع
هایدگر، مارتین.(۱۳۸۲). سرآغاز کار هنری. ترجمه پرویز ضیاء شهابی. نشر هرمس.
باشلار، گاستون.(۱۳۷۷). شعله شمع. ترجمه جلال ستاری. انتشارات توس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *