یادبود Parti (پرتی)

 

من همیشه یک افلاطونی (به معنای عام) بودم. یعنی فکر می کنم افلاطونی به دنیاcorbin آمده ام. راز کشف نشدنی گزینش های ازلی نمی توان پی برد.(هانری کربن)

 

یادبود Parti  (پرتی)

دست را که روی چمن ها می کشی، حس می کنی زندگی را…یاد بود سوت بودن در این جهان… نبودن توی باغ…توی  باغ های سیارات دیگر بودن…جاهای پرت بودن. …جاهای دنج بودن…نورهای جالب را در طول روز دیدن…سایه روشن را دیدن…می بینی که نشاط در درون رگ های تست. مفهوم جدیدی از زندگی را در ذهنت می آفرینی. می روی چله زمستان، در یک باغ فکر می کنی.

“در کجایی” هایدگری را نباید اینجا به معنی مکانی در نظر گرفت . این اصطلاح صرفا دلالت برheidegger “هستی با” و “هستی گشوده   به”می کند که برای دازاین ذاتی اند. دازاین با ابقا در ارجاع هایی که این “در کجایی”  شامل می شود. تقدیر هستیی های اندر عالمی را وجود “تو دستی” آنان را کشف می کند. دازاین  تا آن جا  که می آموزد  تا هستی خاص خویش را با فهم ارجاعات به عنوان شرایط ناموقوف به تجربه و مبانی  فعالیت های  خاص خود در یابد بعینه  هستی خویش را چون پذیرندگی برای هستی کشف می کند (کاکلمانس، ۱۳۸۰، ص ۶۳)

به چیز های ساده. همین که خستگی از زندگی چیست؟ روستایی خالی را حس می کنی. به کاه گل ها ور می روی. این طوری است که با باغ ها غریبه نیستی. همین طوری است که با این سکوت، در تنهایی خودت، یکهو می بینی، یک مشت گل رز است که می رود توی سینه مخاطب هایت.

آل پاچینو معتقد است: چیز سخت در مورد معروف بودن این است که افراد همیشه با تو خوبند . تو در حال حرف زدنی و همه با آنچه می گویی موافقند- حتی اگر چیزی واقعا دیوانه کننده بگویی. به هر حال تو به افرادی نیاز داری که می توانند به تو چیزی را بگویند که نمی خواهی بشنوی

در زمینه پرتی، اسپینوزا می فرماید:

پس از آنکه به تجربه  دریافتم که انچه معمول در زندگی اجتماعی روی می دهد همهspinoza باطل و بیهوده است،  و دیدم که هیچ یک از چیزهایی که موضوع یا مایه خوف من است فی نفسه نه خیری در بردارد و نه شری، مگر تا آن جا که نفس از آنها متاثر شود،  سرانجام بر آن شدم که به جست و جو بر آیم تا بدانم آیا چیزی نیست که خیر حقیقی  باشد و بتواند خود از خود خبر دهد و {چنان باشد که}  نفس جز آن از هیچ چیز دیگر متاثر نشود. به سخن دیگر،  آیا چیزی نیست که کشف و کسب آن به من سعادت  دائم و عالی و بی پایان ببخشد{۲} گفتم : “سرانجام بر آن شدم” زیرا در بادی امر  به نظر غیر عاقلانه می آمد  که بخواهم  از چیز متیقنی به امید رسیدن به چیزی که هنوز متیقن نیست چشم بپوشم.

می دیدم که شهرت و ثروت مزایایی دارد که، اگر بخواهم جدا در جست و جوی چیز دیگری متفاوت با آنها باشم، ناگزیر باید از سعی در وصول  به آنها دست بردارم. و اما می دیدم که اگر اتفاقا سعادت حقیقی در شهرت و ثروت باشد در آن صورت، ناگزیر از آن محروم خواهم شد و به عکس، اگر در آنها نباشد و من هم خود را مصروف آنها کنم،  باز هم از این سعادت محروم خواهم شد{۳} پس با خود اندیشیدم که ایا ممکن است که بدون تغییر رفتار و تغییر شیوه ی معمول زندگی خود بتوانم به این طرح نو تحقق بخشم یا لا اقل به یقینی بودن وجود آن دست یابم. برای نیل به این هدف نیز بسیار کوشیدم ولی به نتیجه ای نرسیدم. زیرا چیزهایی که مردم در زندگی معمول خود{چنانکه از اعمالشان بر می آید} آنها را عالی ترین خیر می دانند در سه مقوله ی شهرت ، ثروت و شهوت خلاصه می شود. نفس چنان مجذوب این سه چیز  است که به ندرت می تواند درباره خیر اعلا نایل شده است، تا آن جا که به کلی از اندیشیدن دباره ی چیزهای دیگر باز داشته می شود. ولی ارضای شهوت اندوهی عمیق  در پی دارد که اگر  فعالیت نفس  را متوقف نکند، باری آن را آشفته و ناتوان می کند. طلب شهرت و ثروت نیز در فریفتن نفس کم از طلب شهوت نیست.(اسپینوزا،۱۳۷۴،صص۱۵-۲۱)

همین طور قطرات باران، امروز روی صورت شما می بارد… از همین ابرهای لوسی که هر از گاهی برای خودت نقاشی می کنی…سایه روشن ها…فشار دست روی بوم…می روی روی یک نیمکت می نشینی… با شال گردن بازی می کنی و هی از دستت این شال گردنت می افتد. همین طور می روی توی فکر، که به جای بحث در مورد کوکتل مولوتف، و تحرکات مثلا فلان حزب…در درون قلبت..چه چیزی از جنس روشنی است که می درخشد. آرامش را می پسندی… بعد یک ساندویچ روی یکی از نیمکت ها پیدا می کنی…

در عین حال، “پرتی” حالتی دلخوش و سرخوش و بی خیالی خالی و خوشایند نیست. باید به یاد داشت که “پرت” حیا دارد.  و هم او حیا است. به قول هایدگر دازاین هستنده ای است که به اقتضای هستی اش “همّ” هستی خود دارد.(هایدگر، ۱۳۸۶، ص ۴۵۰)

sandwich

پیش خودت می مانی که آیا چیپس های این ساندویج کوکتل را یواشکی بخوری یا وفادار باشی به سنت حسنه وفاداری در این روزگار. و خلاصه به قول خودت، از این دست ترشحات در حد جام جهانی در مغزت منبعث می شود و بعد شروع می کنی،  اشعار دیگران را روی وبلاگ ها دست می اندازی… بعد سراغ نقد هم می روی و به قول خودت،  سرِ رو به قطع شدنت را هی تکان می دهی که نکند سرت را به خاطر یک شعر و نقد آن قطع کنند و خلاصه از این دست کارها را می کنی و می کنی تا بدین جا می رسید، که  همین طور مثل بعضی چیز ها به آسمان نگاه می کنی و فراموش می کنی که با دویدن با سری که رو به آسمان داری، ممکن است سکندری بخوری. اصلا زمین بخوری و تازه بهانه هم می گیری و هی هم می گویی که مثلا امروز می خوای در مورد چی بهونه بگیری…دنیا می گذرد و تو هنوز هم بین همه پرت ترینی. یادبود پرتی.

دنیرو معتقد است: من توی کار، همیشه بر می گردم به این که افراد چگونه رفتار می کنند. اگر ببینید که افراد به طور واقعی چگونه در یک موقعیت رفتار می کنند. آن وقت ساده، رو راست و خلاصه همه چیز تو دست شماست. قرار نیست شما بیان آن چنانی داشته باشید. حس آن چنانی داشته باشید. البته بعضی کاراکتر ها سخت به دست می آیند، و این قضیه دیگری است.

 parti

از دیدگاه موریس مرلوپونتی ، مکان بیش از هر چیز یک ساختار است، شبکه ای از ارتباطات که بیانگر جنبه های خاص آگاهی و تجربه انسانی است. روشن است که مکان پایه ی جغرافیایی و معمارانه ی خاصی دارد. مکان  زمینه ای از فعالیت هاست و عموما  دارای یک هویت شناختی است. همچنین مکان در بر گیرنده ی دنیاهای اجتماعی متنوع و دارای تاریخی است که گذشته، حال و آینده را به هم می پیوندد. هر کدام از این جنبه ها واجد اهمیت است. اما در تصویر پدیدار شناسانه مکان ، این جنبه ها احتمالی و امکانی  است. لذا در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. ” آنچه واجد اهمیت اصلی است، وجود برخی ارتبطات درون ساختاری است که شاید بتوان یکی از مهم ترین آنها را دیالکتیک درون- بیرون دانست. (پرتوی، ۱۳۸۷، صص ۷۲-۷۳)

منبع:

اسپینوزا باروخ(۱۳۷۴). رساله در اصلاح فاهمه و بهترین راه برای رسیدن به شناخت حقیقی چیزها. ترجمه اسماعیل سعادت. نشر دانشگاهی.

پرتوی، پروین.(۱۳۸۷). پدیدارشناسی مکان. انتشارات فرهنگستان هنر.

کاکلمانس.جوزف، جی.(۱۳۸۰) مارتین هایدگر. پیش در آمدی به فلسفه او. ترجمه موسی دیباج. نشر حکمت

هایدگر، مارتین(۱۳۸۶) هستی و زمان. ترجمه سیاوش جمادی. نشر ققنوس

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *