پرتی و انس

 

من همیشه یک افلاطونی (به معنای عام) بودم. یعنی فکر می کنم افلاطونی به دنیاcorbin آمده ام. راز کشف نشدنی گزینش های ازلی نمی توان پی برد.(هانری کربن)

 

یادبود پرتی

موضوع این بررسی انس است. از همین جمله بالا از هانری کربن می فهمیم که اتخاذ مسلک فلسفی تا حدی به شهود و شناخت از خود بر می گردد تا به جذابیت یک مکتب فلسفی. این قضیه برای او به یک گزینش ازلی ربط دارد. انس با یک پدیده، حال چه یک مکتب فلسفی باشد، چه یک مکان، بدین صورت است که در طی زمان و بر اثر عبور از یک فراز و نشیب رخ می دهد. فرد در هنگام انس با یک مفهوم، پدیده یا مکان، تکه ای صمیمیت را در آن می یابد. گاهی انسان برای انس یافتن با چیزی باید مدتی تنهایی را تحمل کند و نیز دوره ای از ابهام را. افکار او روی هم غلت می خورند. مشاهده وی تیزبین تر می شود. رک و راست باید بگوییم و ببینیم که مشاهده هنوز هم به کار می آید. پرت بودن یک مکان، گاهی برای یک آدم خاص قابل مشاهده است. او با یک نقطه دنج و گوشه انس می یابد، چون صمیمتی در ساختار آن مکان هست که برای او فرصتی را برای درک عمیقتر احساسات درونی اش فراهم می کند. این صمیمت از توصیفاتی که فرد برای دیگران از آن مکان دنج می کند قابل استنتاج هم هست. پرت بودن یک نقطه را می توان خوب بررسی کرد. این از بررسی مکان دنج. با آدم های دنج چه کنیم؟

گاهی از میدان هیاهوی روزمره و گپ های بیهوده و پر از وراجی دور باشیم، از مرحله پرت باشیم، بد نیست. گاهی اوقات، رفتار ما در یک جمع که خود ما از آن غایب هستیم، بررسی می شود، افراد این جمع ما را پرت می دانند. یعنی چندان با قوانین مبتذل که بعضا در بعضی جمع ها رایج است، سر و کار نداریم. ببینید اصلا پرت بودن برای خودش یه پا “تاسّی” است. تاسی به اصل مهم وراجی نکردن. تاسی به قوانین نوعی ماجراجویی در زندگی. پرت بودن یعنی صادق بودن. می توان صداقت را در چشم هر جوینده واقعیت پرتی یافت.

حال با توضیحاتی که در بالا داده شد، به توصیف موقعیت یک “پرت” می پردازیم

تو ای “پرت”: دستت را که روی چمن ها می کشی، حس می کنی زندگی را…یاد بود سوت بودن در این جهان… نبودن توی باغ…توی  باغ های سیارات دیگر بودن…جاهای پرت بودن. …جاهای دنج بودن…نورهای جالب را در طول روز دیدن…سایه روشن را دیدن…می بینی که نشاط در درون رگ های تست. مفهوم جدیدی از زندگی را در ذهنت می آفرینی. می روی چله زمستان، در یک باغ فکر می کنی. پرت در می یابد که ارزوی خُردش برای خودش محترم است. او از گپ چیزی جز مرور روزمره را نمی خواهد. پرت شاکر است.

نسبت پرت با جهان اطرافش از طریق “شُکر” است که تعیین می شود. پرت هم در “یک جا” هست. پرت جایی هست که اشیا خاطره انگیزش هستند. پرت است و قلمش، پرت است و دفترچه خاطراتش. پرت است و ماشینش…وقتی با آن فکر می کند و رانندگی می کند…این ها همه به او آگاهی می بخشند. پرت هستی گشوده به آزمون های زندگی را دارد. به قدر وسعش می خواهد یاد بگیرد از تعالیم هستی و مردم اطرافش. روند روزمره برای او تعادل می آورد.

“در کجایی” هایدگری را نباید اینجا به معنی مکانی در نظر گرفت . این اصطلاح صرفا دلالت برheidegger “هستی با” و “هستی گشوده   به”می کند که برای دازاین ذاتی اند. دازاین با ابقا در ارجاع هایی که این “در کجایی”  شامل می شود. تقدیر هستیی های اندر عالمی را وجود “تو دستی” آنان را کشف می کند. دازاین  تا آن جا  که می آموزد  تا هستی خاص خویش را با فهم ارجاعات به عنوان شرایط ناموقوف به تجربه و مبانی  فعالیت های  خاص خود در یابد بعینه  هستی خویش را چون پذیرندگی برای هستی کشف می کند (کاکلمانس، ۱۳۸۰، ص ۶۳)

 انس با هستی غیر از خود، می تواند ما را به تسهیم شرایط نیز بکشاند. ما می خواهیم چیزی را که می دانیم و برای ما شرایطی را ایجاد کرده اند، برای دیگران تعریف کنیم. مثلا انس با یک نیمکت برای یک فرد ساکت یا کسی که به دنبال فراموش کردن قوانین دشوار جهان اطراف است به خصوص اگر مبتذل و پیش پا افتاده هم باشند، بسیار گوارا است. خب ما شابد بخواهیم این “شرایط”، یعنی نسبتمان با آن نیمکت را بازخوانی کنیم…پیش خودمان و البته که برای “دیگری” هم تعریف کنیم.

ما با یک نیمکت انس می گیریم. زمان را در مکان حس می کنیم. زمان برای ما در مکان هست. هر چه تودستی است (با اغماض) برای ماست. هر چه شی تودستی است. آره دیگه ..بگذار نیمکت برای ما باشد….یه هر چه از جنس انس است دست می آویزیم تا نیفتیم تا چیزی از ما در بین سایر مردم باقی بماند. انس برای دیگران هم برکت می اورد. فکر تیز بین می شود وقتی چیزی یا مثالی را درباره انس برای آن تعریف می کنیم. در جهان، می خواهیم همه انس را یک جا سر بکشیم. خیلی که زور می زنیم با کل جهان انس پیدا می کنیم. و بعد می خواهیم این احساس خوشی را برای دیگران در گوششان زمزمه کنیم.

مثلا چطور انس را حس کنیم و چطور “پرت” باشیم. پرت بودن از قضایا، بد هم نیست البته با توصیفاتی که گفته شد. پرت ها خوب صدای شادی پنهان را در  “یک روال روزمره” حس می کنند. انها می دانند که اگر به امر روزمره احترام بگذارند و طمع را کنار بگذارند، آنگاه پرت می شوند به یک خوشی سبک و لطیف. یک انضباط فکری. انضباطی که باعث می شود تا عمیقا روی قضایا و مسائل مختلف تمرکز کنیم…یک تمرکز ناب! اما یک نمونه:

می روی چله زمستان، در یک باغ فکر می کنی. به چیز های ساده. مثلا همین که خستگی از زندگی چیست؟ یا روی یک نیمکت می نشینی با همان انس می گیری…آنجا می فهمی خستگی از زندگی چیست…یا می روی به روستایی در زمستان، آن جا به سرنوشتت فکی می کنی… خلاصه به روستایی متروک می روی و این روستای خالی را حس می کنی. فضا را در سینه ات قرار می دهی…قدم هایت را حفظ می کنی…شعر روزگار را بلد می شوی…آرام و شمرده…به کاه گل ها ور می روی. ساعتی در کوچه باغ های “زمستان زده” و البته متروک راه می روی. این طوری است که می فهمی دیگر با باغ ها غریبه نیستی. روش آفرینش خلاقیت را در ذهنت دوباره بررسی می کنی. هر خلاقیتی ریشه ار انسی دارد. انس با مفاهیم. انس با تکرار بدست می آید. خستگی خود را با آن ها تقسیم می کنی. دستی به شاخه ها می کشی. لذت می بری که بقیه کائنات هم تو را می فهمند…آرام آرام دوباره خودت می شود. می روی سراغ مرور آرزوهایت…حدس می زنی که کدام یک غیر واقع بینانه …کدامیک از جنس هذیان است…کمی با خودت کشتی می گیری…انس چندان هم آسوده خاطری نیست. انس واقعیت محک زده با تچربه را برای فرد طبقه بندی می کند…داشتیم می گفتیم: احیانا برف درختان را هوس می کنی که درخت بودی و روی تو می نشستند. همین طوری است که با این نوع سکوت، در تنهایی خودت، مواجه می شوی با خودت و مخاطبت و آینده متنی که از سر صبح در درون ذهنت در روستای برفی خالی می نوشتی. همین متنی که یک بیانیه است…در مورد آرزوهایت و قرار است تا در حوزه عمومی در مورد آنها با دیگران بحث کنی. قرار نیست که فیلسوف ماهر باشی…همین آدم معمولی هم باشی کافی است. گویا انس راه حل ها را هم به تو می دهد…. یکهو می بینی، یک مشت گل رز است که می رود توی سینه مخاطب هایت. بیانیه ات در گپی که در حوزه عمومی با بقیه می زنی به دل بقیه می چسبد چون واقع بینانه است اگر قانع باشی که دیگر چه شود!…چون رو راست بودی با خود و صادقانه دریافتی که می شود با یک نیمکت و یا یک روستای خالی چه متن هایی در ذهن خود در مورد سرنوشت خودت بنویسی. گفتیم صداقت و روراستی و صراحت..صداقت تو را معروف می کند…پیش خودت …مناعت طبع تو را بالا می برد….البته گاهی اوقات آدم ها خودشان پیش خودشان معروفند ولی در بیرون و در جامعه چندان معروف نیستند. چه پیش خودت معروف باشی چه لای این همه آدم معروف باشی باید یک نکته را فراموش نکنی:

آل پاچینو معتقد است: چیز سخت در مورد معروف بودن این است که افراد همیشه با تو خوبند . تو در حال حرف زدنی و همه با آنچه می گویی موافقند- حتی اگر چیزی واقعا دیوانه کننده بگویی. به هر حال تو به افرادی نیاز داری که می توانند به تو چیزی را بگویند که نمی خواهی بشنوی

گرفتی که چی شد. به سراغ بخش بعدی برویم…اما پرتی سابقه ای قابل توجه هم در فلسفه دارد. پرت دورافتاده از ابتذال تکرار آرزوهای بیهوده است. برای بحثی به اسپینوزا مراجعه می کنیم: در زمینه پرتی، اسپینوزا می فرماید:

پس از آنکه به تجربه  دریافتم که انچه معمول در زندگی اجتماعی روی می دهد همهspinoza باطل و بیهوده است،  و دیدم که هیچ یک از چیزهایی که موضوع یا مایه خوف من است فی نفسه نه خیری در بردارد و نه شری، مگر تا آن جا که نفس از آنها متاثر شود،  سرانجام بر آن شدم که به جست و جو بر آیم تا بدانم آیا چیزی نیست که خیر حقیقی  باشد و بتواند خود از خود خبر دهد و {چنان باشد که}  نفس جز آن از هیچ چیز دیگر متاثر نشود. به سخن دیگر،  آیا چیزی نیست که کشف و کسب آن به من سعادت  دائم و عالی و بی پایان ببخشد{۲} گفتم : “سرانجام بر آن شدم” زیرا در بادی امر  به نظر غیر عاقلانه می آمد  که بخواهم  از چیز متیقنی به امید رسیدن به چیزی که هنوز متیقن نیست چشم بپوشم.

می دیدم که شهرت و ثروت مزایایی دارد که، اگر بخواهم جدا در جست و جوی چیز دیگری متفاوت با آنها باشم، ناگزیر باید از سعی در وصول  به آنها دست بردارم. و اما می دیدم که اگر اتفاقا سعادت حقیقی در شهرت و ثروت باشد در آن صورت، ناگزیر از آن محروم خواهم شد و به عکس، اگر در آنها نباشد و من هم خود را مصروف آنها کنم،  باز هم از این سعادت محروم خواهم شد{۳} پس با خود اندیشیدم که ایا ممکن است که بدون تغییر رفتار و تغییر شیوه ی معمول زندگی خود بتوانم به این طرح نو تحقق بخشم یا لا اقل به یقینی بودن وجود آن دست یابم. برای نیل به این هدف نیز بسیار کوشیدم ولی به نتیجه ای نرسیدم. زیرا چیزهایی که مردم در زندگی معمول خود{چنانکه از اعمالشان بر می آید} آنها را عالی ترین خیر می دانند در سه مقوله ی شهرت ، ثروت و شهوت خلاصه می شود. نفس چنان مجذوب این سه چیز  است که به ندرت می تواند درباره خیر اعلا نایل شده است، تا آن جا که به کلی از اندیشیدن دباره ی چیزهای دیگر باز داشته می شود. ولی ارضای شهوت اندوهی عمیق  در پی دارد که اگر  فعالیت نفس  را متوقف نکند، باری آن را آشفته و ناتوان می کند. طلب شهرت و ثروت نیز در فریفتن نفس کم از طلب شهوت نیست.(اسپینوزا،۱۳۷۴،صص۱۵-۲۱)

برگردیم به محیط. پرت “صداقت خودخوانده” ندارد. پرت ساعی است در زمینه صراحت. پرت سقوط نمی کند در دریای اوهامی که بعضا دیده می شود قرار است به او القا کنند. پرت آرزوی طول و دراز دار ندارد. اول با خودش در این زمینه صداقت دارد. رجوع می کنیم به محیط. خب ببینیم چه در حال رخ دادن است. ببنید محیط خیلی به شما کمک می کند تا برای دقایقی هم که شده مرکز ذهن خود را بیابید. مثلا فرض می کنیم همین طور قطرات باران، امروز در خیابان روی صورت شما می بارد… از همین ابرهای لوسی که هر از گاهی برای خودت نقاشی می کنی، قطرات باران فرو می ریزد…آسمان و محیط را که می پایی می بینی فرصتی برای انس به وجود می آید. که برسی به بطن مسائل زندگی ات. سایه روشن ها…فشار دست نقاش روی بوم آسمان…آری محیط هم تو را در آغوش می کشد، وقتی می فهمد می خواهی در مورد بعضی چیزهای مهم که شاید دیگر برای بعضی ها مهم نباشد، فکر کنی. می روی روی یک نیمکت می نشینی… با شال گردن خودت بازی می کنی و هی از دستت این شال گردنت می افتد. همین طور می روی توی فکر، که به جای بحث در مورد کوکتل مولوتف، و تحرکات مثلا فلان حزب…در درون قلبت..چه چیزی از جنس روشنی است که می درخشد؟ آرامش را می پسندی… بعد یک ساندویچ روی یکی از نیمکت ها پیدا می کنی…می بینید آرام آرام همه چیز برای یک “پرت” از جنس آرامش می شود. با این حال باید دانست که:

در عین حال، “پرتی” حالتی دلخوش و سرخوش و بی خیالی خالی و خوشایند نیست. باید به یاد داشت که “پرت” حیا دارد.  و هم او حیا است. همت پرتی در تبلور هستی اش با حیا داشتن…یعنی آرزوی باطل نداشتن، حیا کردن از هستی است. به قول هایدگر دازاین هستنده ای است که به اقتضای هستی اش “همّ” هستی خود دارد.(هایدگر، ۱۳۸۶، ص ۴۵۰)

sandwich

ببینید همت پرت در حیا است. حیا است که صداقت است. نه احترام به بعضی قوانین مبتذل رایج. 

بگذریم…. پیش خودت می مانی که آیا چیپس های این ساندویج کوکتل را یواشکی بخوری یا وفادار باشی به سنت حسنه وفاداری در این روزگار. و خلاصه به قول خودت، از این دست ترشحات در حد جام جهانی در مغزت منبعث می شود و بعد شروع می کنی،  اشعار دیگران را روی وبلاگ ها دست می اندازی… بعد سراغ نقد هم می روی و به قول خودت،  سرِ رو به قطع شدنت را هی تکان می دهی که نکند سرت را به خاطر یک شعر و نقد آن قطع کنند و خلاصه از این دست کارها را می کنی و می کنی تا بدین جا می رسید، که  همین طور مثل بعضی چیز ها به آسمان نگاه می کنی و فراموش می کنی که با دویدن با سری که رو به آسمان داری، ممکن است سکندری بخوری. اصلا زمین بخوری و تازه بهانه هم می گیری و هی هم می گویی که مثلا امروز می خوای در مورد چی بهونه بگیری…دنیا می گذرد و تو هنوز هم بین همه پرت ترینی. یادبود پرتی. انس  پیدا می کنی با اطرافت..خوش و بش می کنی با کائنات…پرتی برای خودش یه پا دکترین هم دارد وقتی قرار است پرت باشی… رویای نهایی شما در زندگی می تواند چیزی صاف و شفاف باشد ولی باز برای خودش شرایطی هم دارد.

جیمز دین معتقد است “باید جوری رویاپردازی کرد گویی برای همیشه زندگی می کنی و جوری زندگی کرد که انگار امروز می میری.” این طوری صاحب نوعی آموزه هم در زندگی می شوی به گونه ای جلوی جریان خیال را نمی گیری و برای حتمی کردن تصمیمات و اجرای آنها دچار تردید نمی شود. تصمیم در مورد آینده راحت تر خواهد بود اگر روراستی و صداقتی را که جیمز دین در این جمله مد نظر دارد، در نظر آوری. وقتی وقتش است باید اقدام کرد. بی تردید. جوهر زندگی را باید را دریافت. این گونه است که در می یابی که آدمی می تواند مرز های خود را گسترش دهد.

در هر حال، توصیف پرت کار دشواری است این که آدمی چگونه می تواند به پرت نزدیک شود. شاید روش دنیرو جالب باشد.

دنیرو معتقد است: من توی کار، همیشه بر می گردم به این که افراد چگونه رفتار می کنند. اگر ببینید که افراد به طور واقعی چگونه در یک موقعیت رفتار می کنند. آن وقت ساده، رو راست و خلاصه همه چیز تو دست شماست. قرار نیست شما بیان آن چنانی داشته باشید. حس آن چنانی داشته باشید. البته بعضی کاراکتر ها سخت به دست می آیند، و این قضیه دیگری است.

کاراکتر پرت برای اینکه به پرتی دست یابد باید محیط های مختلف را تجربه  کند و تنهایی را هم مد نظر قرار دهد. پرت قرار نیست لهجه خود را تغییر بدهد. پرت باید با سبکی تازه با چشمان خود از محیط اطراف عکس بگیرد. پی گیری قضیه “انس” باشد. انس را شکار کند. “پرت” نباید خود را ببازد و ادای دیگران را در بیاورد حالا چه از لحاظ نوع صحبت کردن و چه برسد به چیزهای خیلی مهم تری مانند آرزوهای باطل…نباید در آرزو داشتن از روی دیگران کپی زد…باید خودت باشی…خلاصه که پرت بودن با این شرایط گواراست.

البته به شرط آن که حواست به خودت باشد، نه این که درگیر اوهام شوی. جان کازال نیز در این باره احساس شگفتی می کند که چرا وقتی فرد خودش را نمی یابد، به مرور زمان خود را در “خود” دیگران و شخصیت هایشان جست و جو می کند. یعنی فرد از یک ابهام در شخصیتش می ترسد و روی می آورد به  این که هر چه در دستش بر می آید بکند تا شخصیتی مناسب خودش را در دیگران پیدا کند. بنابراین این که پرت در یک موقعیت ممکن است چه بکشد از دست روزگار اهمیت پیدا می کند منظور وقتی است که ما باید خودمان را جای او بگذاریم.

از اون طرف، گاهی پرتی شما تحسین می شود، البته به صورت عجیب غریب… شما نباید سخت گیری کنید. مخاطب شما نمی داند که دقیقا پرتی چیست…برای همین واژه های خاصی به کار می برد…دل تورو(Del Toro) هم در این رابطه خودش را همیشه یک طرفدار می داند و کارهای عجیب و غریب هواداران را درک می کند.

 جمع بازیگر ها جمع است، یادی از هم فیلسوفی همچون هیپوکراتس کنیم او معتقد بود:

زمان، مخلوقی است. این که بگویید “زمان ندارم” یعنی این که بگویید “نمی خواهم”

زمان برای دیگری نداشتن، خود را از گپ زدن محروم کردن، هواداری را به کناری راندن، یعنی “نمی خواهم”

parti

اما توضیح در مورد نیمکت و انس “پرت” با آن:

از دیدگاه موریس مرلوپونتی ، مکان بیش از هر چیز یک ساختار است، شبکه ای از ارتباطات که بیانگر جنبه های خاص آگاهی و تجربه انسانی است. روشن است که مکان پایه ی جغرافیایی و معمارانه ی خاصی دارد. مکان  زمینه ای از فعالیت هاست و عموما  دارای یک هویت شناختی است. همچنین مکان در بر گیرنده ی دنیاهای اجتماعی متنوع و دارای تاریخی است که گذشته، حال و آینده را به هم می پیوندد. هر کدام از این جنبه ها واجد اهمیت است. اما در تصویر پدیدار شناسانه مکان ، این جنبه ها احتمالی و امکانی  است. لذا در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. ” آنچه واجد اهمیت اصلی است، وجود برخی ارتبطات درون ساختاری است که شاید بتوان یکی از مهم ترین آنها را دیالکتیک درون- بیرون دانست. (پرتوی، ۱۳۸۷، صص ۷۲-۷۳)

منبع:

اسپینوزا باروخ(۱۳۷۴). رساله در اصلاح فاهمه و بهترین راه برای رسیدن به شناخت حقیقی چیزها. ترجمه اسماعیل سعادت. نشر دانشگاهی.

پرتوی، پروین.(۱۳۸۷). پدیدارشناسی مکان. انتشارات فرهنگستان هنر.

کاکلمانس.جوزف، جی.(۱۳۸۰) مارتین هایدگر. پیش در آمدی به فلسفه او. ترجمه موسی دیباج. نشر حکمت

هایدگر، مارتین(۱۳۸۶) هستی و زمان. ترجمه سیاوش جمادی. نشر ققنوس

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *