یادبود Parti (پرتی)

یادبود Parti  (پرتی)

دست را که روی چمن ها می کشی، حس می کنی زندگی را…یاد بود سوت بودن در این جهان… نبودن توی باغ…توی  باغ های سیارات دیگر بودن…جاهای پرت بودن. …جاهای دنج بودن…نورهای جالب را در طول روز دیدن…سایه روشن را دیدن…می بینی که نشاط در درون رگ های تست. مفهوم جدیدی از زندگی را در ذهنت می آفرینی. می روی چله زمستان، در یک باغ فکر می کنی. به چیز های ساده. همین که خستگی از زندگی چیست؟ روستایی خالی را حس می کنی. به کاه گل ها ور می روی. این طوری است که با باغ ها غریبه نیستی. همین طوری است که با این سکوت، در تنهایی خودت، یکهو می بینی، یک مشت گل رز است که می رود توی سینه مخاطب هایت. همین طور قطرات باران، امروز روی صورت شما می بارد… از همین ابرهای لوسی که هر از گاهی برای خودت نقاشی می کنی…سایه روشن ها…فشار دست روی بوم…می روی روی یک نیمکت می نشینی… با شال گردن بازی می کنی و هی از دستت این شال گردنت می افتد. همین طور می روی توی فکر، که به جای بحث در مورد کوکتل مولوتف، و تحرکات مثلا فلان حزب…در درون قلبت..چه چیزی از جنس روشنی است که می درخشد. آرامش را می پسندی… بعد یک ساندویچ روی یکی از نیمکت ها پیدا می کنی… پیش خودت می مانی که آیا چیپس های این ساندویج کوکتل را یواشکی بخوری یا وفادار باشی به سنت حسنه وفاداری در این روزگار. و خلاصه به قول خودت، از این دست ترشحات در حد جام جهانی در مغزت منبعث می شود و بعد شروع می کنی،  اشعار دیگران را روی وبلاگ ها دست می اندازی… بعد سراغ نقد هم می روی و به قول خودت،  سرِ رو به قطع شدنت را هی تکان می دهی که نکند سرت را به خاطر یک شعر و نقد آن قطع کنند و خلاصه از این دست کارها را می کنی و می کنی تا بدین جا می رسید، که  همین طور مثل بعضی چیز ها به آسمان نگاه می کنی و فراموش می کنی که با دویدن با سری که رو به آسمان داری، ممکن است سکندری بخوری. اصلا زمین بخوری و تازه بهانه هم می گیری و هی هم می گویی که مثلا امروز می خوای در مورد چی بهونه بگیری…دنیا می گذرد و تو هنوز هم بین همه پرت ترینی. یادبود پرتی.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *