غروب و انفصال

صیقل روح، تفکر در طبیعت است. طبیعت ، با رخداد هایی ساده ولی در عین حال پیچیده، همواره منبع و مبنایی برای توسعه ظرفیت های روح است. طبیعت نوعی موسیقی است. جان دارد، اصلا هنر است. ما را به عمق مفهوم آفرینش می رساند. می توان با توجه به رخدادهای طبیعیِ حتی ساده، مانند بارون یا طلوع، احساس هایی را درون خود کشف کرد. این که نسبت ما با جهان و علی الخصوص طبیعت چیست.احساساتی که به زمان و مکان هم ربط دارد. یعنی در چه روزی از سال و در کجا، مثلا به غروب نگاه کنید.

به نظر کانت:

طبیعت به این دلیل زیباست که به هنر می ماند و هنر فقط به این دلیل می تواند زیبا نامیده می شود که ما از آن به منزله  هنر آگاه باشیم. در  پدیده زیبایی طبیعی چنان به نظر می رسد که گویی طراحی شده و مطابق قواعد هنر ساخته شده است. هنر های زیبا، متفاوت از طبیعت است زیرا محصول آزادی انسان است. گرچه آفرینش آن دقیقا تابع قواعدی است اما خودجوش به نظر می رسد. هنر از این جهت از علم متفاوت است که علاوه بر دانش، نیاز به مهارت عملی دراد: هنر از صنایع دستی هم متفاوت  است زیرا به چیزی بیش از مراعات قواعد نیاز دارد.(گات، مک آیور آویس،،۱۳۸۳ص ۴۷ )

تلاش برای گسترش ظرفیت های  روح، بر می گردد به این که دانش لازم را برای تحلیل وقایع طبیعی داشته باشیم. اینکه روح بتواند، غروب را تحلیل کند، به این بر می گردد که شما چقدر غروب را خوب می شناسید. آیا احساس شاعرانه ای نسبت به آن دارید؟ پس این قضیه اول بر می گردد به این که روح باید به “غروب نگاری” دست بزند. منظور از غروب نگاری چیست؟ یعنی باید غروب های زیادی را دید و بعد هم فکر کرد. به راز غروب. این که این جهان چند تا غروب به خود دیده است؟

سوال اصلی درباره احکام ذوقی این است: چگونه ممکن است چیزی را در طبیعت (یا در هنر)  بر پایه چیزی بسیار ذهنی، یعنی یک احساس لذت،  زیبا داوری کرد و در عین حال مدعی توافق همگان با حکم خود بود. (کانت، ۱۳۸۳، ص ۱۸)

البته که خزانه ای از شعر و رمان و داستان هم نیاز است. یعنی خزانه ای از مفهوم های فلسفی هم نیاز است. مفهوم های فلسفی، می توانند به ما کمک کنند تا یک غروب یا طلوع را تحلیل کنیم و منظور از تحلیل در این جا چیز ساده ایست، یعنی غروب را به جایی از روح ربط دادن. شعر هم با تشبیه ها و استعاره هایش می تواند به تشریح افق و غروب بپردازد. در شعر است که شان و جایگاه غروب را می شناسیم.  در باب طلوع هم این داستان صادق است. این که طلوع  در یک شعر چگونه توصیف می شود، بر می گردد به این که فرد بتواند یک طلوع را با طلوعی دیگر مقایسه کند. هر شخص درکی خاص از طلوع و غروب برای خود دارد. وقتی در شعر ، واژه غروب یا طلوع را می نویسد به دنبال آن است که نشان دهد قدری غروب و طلوع را بیشتر می شناسد.  در زندگی، روزمرگی، یعنی غروبها پشت سر هم می آیند و می روند و تکراری می شوند. در مورد طلوع هم این قضیه صادق است. گاهی اوقات برای بعضی ها، صبح های صادق و کاذب از هم تشخیص داده نمی شوند و افراد در تشخیص موقعیت زندگی دچار اشتباه می شوند. افراد نمی توانند موقعیت زمانی خود را تشخیص دهند.

آیا می توان ادعای صحت و اعتبار کلی را در مورد داوری های زیبا شناختی توجیه کرد؟ یک نکته روشن است و ان این که ادعای مذکور و توجیه آن در مورد فعلی غیر از مورد احکام ضورری و کلی است که عینیت نظری یا عملی دارند. اگر چیزی باشد که به حکمی ناشی از سلیقه شخصی صحت و اعتبار کلی ببخشد و آن را به داوری درباره زیبایی مبدل سازد- یعنی حکمی که می گوید “این زیباست” – چنین عاملی نه اطلاق مقولات است و نه موفق بیرون آمدن از بوته آزمایش اصل کلی اخلاق. تنها راه تعیین ماهیت ادعای عینیت برای داوری های مربوط به زیبا شناسی و توجیه آن ادعا، تحقیق در نوع احکامی است که به طور ضمنی در آنها چنین ادعایی می شود.(کورنر، ۱۳۸۰، ص۳۴۰)

از روزمرگی گفتیم:

بدیهی است که تکرار ملال آور می باشد. اگر دچار روزمرگی شویم، انفصال را در نمی یابیم. این مساله روی درک ما از زمان  و طبیعت نیز تاثیر می گذارد آن وقت ما یکی از منابع انرژی خود را از دست می دهیم. روزمرگی هم، رخداد های طبیعی را نزد ما از لطف می اندازد. این که هر غروبی یا هر طلوعی مثل قبل شود. تکراری شود. اصلا نفهمیم طلوع شده است. در حالی که پرداختن به رخدادهایی معمولی ولی بسیار مهم مانند ظهر، عصر یا آسمان ابری، اگر با شاعرانگی  و درکی عمیق همراه باشد، آنگاه می تواند تمرکز را افزایش دهد. فهمیدن اوقات در طبیعت، این فرصت را به ما می دهد، تا بر اوضاع زندگی روزمره تسلط یابیم و ذهن از اغتشاش رهایی یابد. ذهن به نوعی سکونت و آرامش می رسد. غروب و طلوع، باران، صحنه هایی از طبیعت زیبا ما رابه توسعه آگاهی فرا می خوانند.

اگر بپذیریم که در حکم ذوقی، رضایت از عین با داوری صرف درباره ی صورت آن پیوسته است، این هیچ چیز دیگری نیست مگر غایتمندی ذهنی آن {صورت} برای قوه حاکمه که احساس می کنیم با تصور عین مزبور در ذهن  پیوسته است. اما چون قوه حاکمه از لحاظ قواعد صوری داوری اش و جدا از هر ماده (خواه دریافت حسی، خواه مفهوم) فقط می تواند به شروط ذهنی کاربرد قوه حاکمه به طور کلی(که به نحوه خاصی از حس یا به مفهوم خاصی از فاهمه محدود نمی شود) و در نتیجه به آن {عنصر} ذهنی که می توانیم آن را در همه انسان ها (به عنوان ضروری برای شناخت ممکن به طور کلی) از پیش بپذیریم ، معطوف باشد، بنابراین توافق  یک تصور با این شروط قوه حاکمه باید بتواند برای هر کسی به نحو پیشین معتبر دانسته شود، یعنی بتوان باید بتوان لذت یا غایت مندی تصور برای نسبت میان قوای شناختی در داوری رباره یک عین محسوس به طور کلی را به حق هر کس نسب داد.  (کانت، ۱۳۸۳، ص ۲۱۹)

در طبیعت همه چیز طبقه بندی شده است. غروب ها و طلوع ها هم باید در ذهن ما طبقه بندی شوند. آنها نباید “متصل” باشند بلکه باید از هم منفصل باشند. تفکر در طبیعت، انفصال لازم را به عنوان ابزاری برای تحلیل به ما می بخشد. در انفصال، ذهن، بهتر موقعیت خودش را شرح می دهد.

منبع:

کانت، ایمانوئل.(۱۳۸۳) نقد حکم قوه حکم. ترجمه عبدالکریم رشیدیان. مقدمه مترجم. نشر نی.

کورنر، اشتفان.(۱۳۸۰) فلسفه کانت. ترجمه عزت الله فولادوند. انتشارات خوارزمی

گات پریس. مک آیور لوییس(۱۳۸۴)دانشنامه زیبایی شناسی.  انتشارات فرهنگستان هنر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *