غروب و انفصال

صیقل روح، تفکر در طبیعت است. طبیعت ، با رخداد هایی ساده ولی در عین حال پیچیده، همواره منبع و مبنایی برای توسعه ظرفیت های روح است. طبیعت نوعی موسیقی است. جان دارد، اصلا هنر است. ما را به عمق مفهوم آفرینش می رساند. می توان با توجه به رخدادهای طبیعیِ حتی ساده، مانند بارون یا طلوع، احساس هایی را درون خود کشف کرد. این که نسبت ما با جهان و علی الخصوص طبیعت چیست.احساساتی که به زمان و مکان هم ربط دارد. یعنی در چه روزی از سال و در کجا، مثلا به غروب نگاه کنید.

تلاش برای گسترش ظرفیت های  روح، بر می گردد به این که دانش لازم را برای تحلیل وقایع طبیعی داشته باشیم. اینکه روح بتواند، غروب را تحلیل کند، به این بر می گردد که شما چقدر غروب را خوب می شناسید. آیا احساس شاعرانه ای نسبت به آن دارید؟ پس این قضیه اول بر می گردد به این که روح باید به “غروب نگاری” دست بزند. منظور از غروب نگاری چیست؟ یعنی باید غروب های زیادی را دید و بعد هم فکر کرد. به راز غروب. این که این جهان چند تا غروب به خود دیده است؟ البته که خزانه ای از شعر و رمان و داستان هم نیاز است. یعنی خزانه ای از مفهوم های فلسفی هم نیاز است. مفهوم های فلسفی، می توانند به ما کمک کنند تا یک غروب یا طلوع را تحلیل کنیم و منظور از تحلیل در این جا چیز ساده ایست، یعنی غروب را به جایی از روح ربط دادن. شعر هم با تشبیه ها و استعاره هایش می تواند به تشریح افق و غروب بپردازد. در شعر است که شان و جایگاه غروب را می شناسیم.  در باب طلوع هم این داستان صادق است. این که طلوع  در یک شعر چگونه توصیف می شود، بر می گردد به این که فرد بتواند یک طلوع را با طلوعی دیگر مقایسه کند. هر شخص درکی خاص از طلوع و غروب برای خود دارد. وقتی در شعر ، واژه غروب یا طلوع را می نویسد به دنبال آن است که نشان دهد قدری غروب و طلوع را بیشتر می شناسد.  در زندگی، روزمرگی، یعنی غروبها پشت سر هم می آیند و می روند و تکراری می شوند. در مورد طلوع هم این قضیه صادق است. گاهی اوقات برای بعضی ها، صبح های صادق و کاذب از هم تشخیص داده نمی شوند و افراد در تشخیص موقعیت زندگی دچار اشتباه می شوند. افراد نمی توانند موقعیت زمانی خود را تشخیص دهند. از روزمرگی گفتیم:

بدیهی است که تکرار ملال آور می باشد. اگر دچار روزمرگی شویم، انفصال را در نمی یابیم. این مساله روی درک ما از زمان  و طبیعت نیز تاثیر می گذارد آن وقت ما یکی از منابع انرژی خود را از دست می دهیم. روزمرگی هم، رخداد های طبیعی را نزد ما از لطف می اندازد. این که هر غروبی یا هر طلوعی مثل قبل شود. تکراری شود. اصلا نفهمیم طلوع شده است. در حالی که پرداختن به رخدادهایی معمولی ولی بسیار مهم مانند ظهر، عصر یا آسمان ابری، اگر با شاعرانگی  و درکی عمیق همراه باشد، آنگاه می تواند تمرکز را افزایش دهد. فهمیدن اوقات در طبیعت، این فرصت را به ما می دهد، تا بر اوضاع زندگی روزمره تسلط یابیم و ذهن از اغتشاش رهایی یابد. ذهن به نوعی سکونت و آرامش می رسد. غروب و طلوع، باران، صحنه هایی از طبیعت زیبا ما رابه توسعه آگاهی فرا می خوانند. در طبیعت همه چیز طبقه بندی شده است. غروب ها و طلوع ها هم باید در ذهن ما طبقه بندی شوند. آنها نباید “متصل” باشند بلکه باید از هم منفصل باشند. تفکر در طبیعت، انفصال لازم را به عنوان ابزاری برای تحلیل به ما می بخشد. در انفصال، ذهن، بهتر موقعیت خودش را شرح می دهد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *