درود بر فردا شعری از جان دان

متحیرم، قسم به پیمان مان، که تا

قبل عاشق شدن ، مگر مشغول چه بودیم من و تو

مگر ما را ز شیر نگرفته بودند آن زمان،

که بدنبال لذت های خام گونه بودیم

یا در خوابی بلند غوطه می خوردیم

 

آری، می باید که این گونه باشد، تمامش برایم توهمی بیش  نبود

اگر هم تا به حال زیبایی دیده باشم

به تعقیب یافتن رویای دیدار تو بود

 

اکنون، درود بر روح های بیدار من و تو

که دیگر شک و تردید جایی ندارد

چونان که عاشق توجه بجای دگر ندارد

و لازم نیست سراغ جای دگر را بگیرد

 

بگذار دریانوردان، سرزمین دیگری پیدا کنند

بگذار نقشه ها را یک به یک نشان دهند

اما ما

بیا فکر دنیای خویش باشیم، نیمی از آن تو ، نیمی از آن من

 

رخساره ام در دیده گانت، رخساره ات در دیده گانم

اکنون است که سیمایمان، می دهد خبر از قلب پاکمان

می دانی! که دیگر می توانیم دو نیمه ی خود را پیدا کنیم؟

بدون شمال سرد و بدون غرب رو به زوال؟

.

عشق می میرد، وقتی از دو طرف به سهم یکسان در گرو نباشد

لیک اگر عشق مان یکی شود، یا من، تو و یا تو من شوی،

آنگاه جاودانگی از آن ماست.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *