کاروانسرا(۵)

دوباره پیش جماعت دور آتش برگشت. هوا سرد تر شده بود. چند جرقه آتش اطراف او درخشیدند. اما آیا آتشی هم درون سینه او شعله ور بود؟مضطرب بود.البته برای همه این قضایا توضیحی داشت که باید به شخص مورد نظرش در زمان مقتضی می داد. جملاتی مبهم به ذهنش می رسیدند. جملات بی سر و ته در مورد همه چیز. درباره سرنوشت… یکی از مسافرین دستش را گرفت و او را کنار خودش نشان داد. دست های گرمی داشت. بیرون از او، افراد با هم صحبت می کردند. تمایلی به گپ زدن با آنها نداشت. سراغ کاسه را گرفت. دوباره آن را از حمزه گرفت و شروع کرد به بر انداز کردن آن. کاسه آبی رنگ را دوست داشت. ابراهیم هم به جمع آنها پیوست. فهمید که می خواهد کاسه را از حمزه بخرد، کاسه در دستش بود که ابراهیم به سمت او آمد، از بساطش یک نی با خودش آورده بود. به او، نی را نشان داد. تصور کرد که شاید آن را بخرد. هم کاسه، هم نی از جنس تملک بودند. با این حال، حال و حوصله این جور حرف ها را نداشت. قدری سرش گیج می رفت. چه چیز می توانست به او نشاط بخشد؟ چه چیزی می توانست او را از اضطراب برهاند. حتی برای چند لحظه…حتی برای یک چشم به هم زدن. سومی حسن نام داشت، و به نظر می رسید با تحفه ای بهتر به پیش این به اصطلاح شاهزاده ی لوس!! آمده بود. مدام با کلمات بازی می کرد و هنوز هم آماده نبود تا با خودش روراست باشد؟ حسن نان آورده بود. یک لقمه نان. رفت کاسه را پر از آب کرد. حالا دیگر شد: نان و نی و کاسه آب. تلالو آب در نور آتش نزدیک، برای او دل انگیز بود. نان…نی….کاسه آب.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *