کاروانسرا(۸)

تا پیش از این سراب برای او یک تفریح بود، اغتشاش ذهن یک بازی قدیمی شده بود که دوست داشت آن را تا پایان عمرش ادامه دهد…سراب تملک هر چیزی که در این دنیا فکرش را کند. خیابان های بندر تازه با باران شسته شده بودند. عطر عود از یک دکان بیرون می زد. رفت تا از مغازه چیزی بخرد. نان خرید و امد نشست دوباره نزدیک دریا، شروع کرد به فکر کردن. فکر به این که خود این افکار هم از جنس تملک هستند، افکاری که زمان او را به خود اختصاص می دهند. دلش هوای آن نی را کرده بود که به او در کاروانسرا به او نشان داده  بودند. جای آن نی در کنار این دریا خالی بود….شاید هم خالی نبود…آرامش ذهن او را با مشاهده این جهان فرا می گرفت. آرام آرام می فهمید که گاه شی خود دستاویزی است. بوی عود را دنبال کرد تا دوباره به آن مغازه برسد. ناگهان خود را در برابر اتفاق جالبی یافت: آن نی که در کاروانسرا بود، حالا در برابر او جلوه می کرد… پیرمرد صاحب مغازه، داشت به یک کاسه آبی مرموز، آب می خورد، خوب که نگاه کرد دید کاسه همان کاسه در کاروانسرا است. حالا با تکه نانی که در دست داشت. مجموعه این اشیاء با هم دوباره کامل شده بودند، خواست سراسیمه نی و کاسه را از پیرمرد بخرد. پیرمرد هم به راحتی آن دو را به او بخشید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *