آکنده

بیهوده خود را کلافه کردن با افکار غمگین می تواند باعث سردرگمی باشد و این ابتدای شناخت راز است. در ابتدای شناخت راز، ما فکر می کنیم که دور از بقیه  باید به کنکاش در مور غم بپردازیم. این بیرون از ما که همواره آکنده از غم است به گونه ای به ما فشار می آورد که نمی توانیم در مورد چیزی تصمیم بگیریم. قرار گرفتن در وضعیتی اندوهگین ما را بر آن می دارد که به مرور زمان به آن عادت کنیم.

بیهوده پرسه زدن در اطراف یک جاده می تواند بسیاری چیزها را به یاد بیاورد که برای مدت ها فراموش کرده ایم. نبود هیچ فکری در ذهن امکان ندارد و پیش از این که فکر کنیم حتما به چیزی فکر می کنیم. روزگار سیاه گذشته می تواند نشان دهنده این باشد که ما در شکل گیری افکار خود باید بهتر دقت کنیم بلکه بتوان راه چاره ای جست. شب، وقتی دیگر همه چیز تمام شده و راهی برای فرار از ایده ها و فکرهای ناشی از خلسه نمانده است، می توان برای دستیابی به نوعی آرامش تلاش بیشتری نمود تا لااقل بتوان ذهن را جمع کرد. نوعی آرامش سپید بر شب سایه می افکند  و مفهوم آن را به کل روز می کشاند به گونه ای که کل روز نیز تحت تاثیر حالات شب قرار می گیرد؟ یعنی روز نیز شب می شود؟ غم گوشه اتاق مات به آدمی نگاه می کند. افراد از کنار ما رد می شوند و برای خود درماندگی خود را دارند و دیگر نمی شود روی آن ها حساب کرد. شب همیشه پر از تفکر می تواند باشد تا دریابیم چگونه می توان برای دانست علت یک سری حوادث در زندگی توضیحی پیدا کرد؟ چطور می توان باد نوازشگر را بهتر شناخت؟ چطور می توان راحت تر فهمید که در برابر یک سری مشکلات لااقل دیدگاه تسلیم بهتری را اتخاذ کرد و دیگر حرص نخورد و از غم برای پریشانی ذهن بهره نجست و از سوی دیگر فرصتی داشت تا این غم را به خوبی جدی گرفت و راحت تر در مرد آن اندیشید. حوادث زندگی کام آدمی را تلخ می کند. ثانیه های روز که می گذرد می توان دریافت که زمان قدری سخت گیر است. زود می گذرد و ما با تلنباری از ایده های انجام نشده در زندگی می نشینیم و حسرت می خوریم. گذشت زمان به مرور زمان، نوعی سوگ را به آدمی تحمیل می کند. کلا بعد از مدتی فضای زندگی با نداشته ها و نبوده ها پر می شود. ذهن قفل می شود و نمی توان از کسی دیگر انتظار داشت که به آدمی التیام دهد. نوازش کردن زمان و گذشت آن به مرور باعث می شود گوشه اتاقی مچاله شوی و زمان و گذشت زمان را درک نکنی. سایه روشن های روز، مهتابی که از دیشب در ذهن مانده و بسیاری چیزهای دیگر دل پسند خودت می شود و گوشه ای از اتاق با مچاله شدن و شناخت غم های فزاینده ای که لای عقربه های ساعت پنهان شده اند، همه چیز معلق می شود. نوعی بی وزنی ما را فرا می گیرد و دیگر نیاز برای هر کاری به خود نهیب زد که فلان می شود و یا بهمان می شود. نوعی سرخوشی که ریسک شناخت راز زندگی را به همراه دارد در درون آدمی رشد پیدا می کند و به اصطلاح آتش آن می گیرد. شعله ریسک همه چیز را بهتر شناخت می دهد و آرام آرام آدم می رود دنبال کار خودش. دنبال شناخت به روش خودش. این هم روشی است برای خودش، این هم نوعی شناخت است. بهتر از این است که آدم بی هیچ احساس خاصی، از این دنیا برود و نداند اصلا در زندگی اش چه اتفاقی افتاده است. نوازش کردن زمان، شاید اول بار برای آدمی با کمی شگفتی همراه باشد، این که می توانی برای لحظاتی در این دنیای مدرن بر گذشت زمان مسلط باشی و بهتر از قبل برای بقیه اش تصمیم بگیری. بقیه روز می توان آرام آرام به این نوازش زمان و نحوه گذشت آن فکر کرد. نمی شود در این دنیا نخواست. ولی حداقل می شود کمتر خواست. همین که خواست را با زمان و گذشت زمان ترکیب می کنی می بینی که طمع نیز به میان می آید. ولی گوشه نشینی و از دور نگاه کردن به آدم هایی که دارند غرق می شوند به مرور زمان احساس مسئولیت می آورد. این هم غم تازه ای است. روند هر روز ما روندی است که می تواند روی نحوه شکل گیری خواست ما تاثیر بگذارد. وقتی نوعی غم را در درون خود تحلیل می کنیم می بینیم ابتدای امر از بعضی ها بیشتر به این مساله پرداخته ایم و البته این مساله باعث می شود تا روی بسیاری از چیزها بیشتر حساب باز کنیم. همین که تنها باشیم و دیگر به کسی کاری نداشته باشیم. گذشت زمان را نوازش کنیم و بدانیم که بهتر از این می شد از یک بعد از ظهر تنهایی بهره برد. روزی که غم به ما نگاه می افکند، روزی است که ما همه چیز را تا مرگ خود حساب می کنیم. روز ها می گذرد، گذشت زمان برای نوعی شناخت را تولید می کند که می تواند باعث شود روی هیچ چیز و هیچ کس حساب نکنیم. غم گوشه ای از اتاق مثل ما مچاله شده و حالا دیگر نمی توان از کسی کمکی خواست. این گونه است که با راز زندگی و گذشت زمان تنها مانده ایم. توانایی ما برای دوری جستن از هر چیزی، به مرور زمان کاهش می یابد. روی هیچ کس نمی شود حساب کرد چون کسی چیزی از مسائل ما نمی داند. همه گرفتار روزمره اند و دنبال کار و بار خودشان. تنهایی از هر سو فشار می آورد و عاقبت شناخت دچار نوعی شکست می شود و کم کم نه ما از حرف های کسی چیزی می فهمیم و نه آنها از کارهای ما سر در می آورند.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *